تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

بازم بگو، بازم تعریف کن، دلم گرفته

بگو از رویش میخک، در سنگ
از کبودی تن نیلوفر
رقص یک دختر ارکیده به گیسو، در خواب
شب مهمانی مهتاب و پلنگ و معبد

بگو از بذر خوشِ ِ خفته به خاک
سینه ی مزرعه ی شخم زده
رقص دیوانه ی برزیگر ِ خیس:
جانمی جان! که باران، آمد!

باز تعریف بکن شاعر رگبار سوار!
نعره ی سرخ ترین لاله کجاست؟
بگو آن سرو کهنسال چه شد؟
دل من، خانه ی ادریسی هاست


بگو از لحظه ی میلاد شراب
خیز یک موج به سمت مهتاب
اولین وسوسه، یک خواهش ناب
آخرین خواب خوش و خاطر خوش

بگو از آن شب ِ دیوانه که رفت،
مست شد، موبد افسانه نویس
بعد در اول اوراق نوشت:
فصل عاشق شدن ِ جنگجوی ساحره کُش!

باز تعریف بکن شاعر رگبار سوار!
نعره ی سرخ ترین لاله کجاست؟
بگو آن سرو کهنسال چه شد؟
دل من، خانه ی ادریسی هاست


بگو از جاده ی گیس بلند،
مست از بوسه ی خوش عطر سفر
سفر از پیله ی ابریشم تنگ
تا به آتش زدن ِ شعله ی پروانه شکن!

بگو از کوه ِ سپیدار به دوش
خفته در پیرهن شبنم و مِه
قل قل ِ چشمه ی نازک ابرو
پولک از خنده ی خورشید، به تن!

باز تعریف بکن شاعر رگبار سوار!
نعره ی سرخ ترین لاله کجاست
بگو آن سرو کهنسال چه شد؟
دل من، خانه ی ادریسی هاست


این هم یک جور واکنش دیگری بود نسبت به خروار خروار شعر سروده شده در باب "تکیلا و ته سیگار"
شعر خیلی خیلی سختی است! یک معنای خاص را دنبال نکنید، اما تصاویری را که در ذهنتان شکل می گیرند، حسابی جدی بگیرید!
شاعر رگبار سوار باید برای من و شما از زیبایی هایی حرف بزند، از جنس دختر اثیری ِ بوف کور. و ما را از بغل این لکاته که خانه ی ادریسی های ما را به گند کشیده است، وردارد، ببرد هوا خوری!


ازین حرفا گذشته، سال نو تک تکتون مبارک!
اینارو که می نویسم، دلم قدّ ِ قو ی ِ باغ وحش بابلسر، که هفتاد قدمی دریا، روی خاک نشسته، برای همه تنگ شده.
الان از آرشیو چن تا از دوستام میام، وضع و روزم شبیه داش آکله، که از میخونه میومد!

+ نوشته شده در  2012/3/19ساعت 1:38  توسط آدمیزاد  | 

نامه ی مرموز!

ماجرا از آنجایی شروع شد که بچه های کلاس هفتم دبیرستان "ایل جیم پان" وسط درس ادبیات کهن چینی، درست آنجایی که آقای "سایتو" معلم بد اخلاق روانی کودک آزارشان داشت با آن صدای انکرالاصواتش می خواند:
- و بهار خواهد آمد، با شکوفه های گیلاس و انار...
با دو تاچشم های گرد شده ی خودشان دیدند که ترکه ی آلبالوی آقای سایتو، توی دستش، غرق در شکوفه های صورتی و سفید شد!
57 تا دانش آموز ( آخر آن روز "کیم سان"، "سون جان" و "نالان سو" به خاطر عفونت ذات الریه، غایب بودند) بله 57 تا دانش آموز کلاس شماره 34، با چشم های گرد شده ی خودشان دیدند که کمی بعد، تخته ی روی نیمکت ها، و دسته ی صندلی ها، و قاب های چوبی کهنه ی موریانه زده، و ختی تخته سیاه روبرویشان که پر از اشعار نوشته شده با گچ بود، ترق و ترق شکافته شدند و شاخه های جوانه دار و شکوفه های ناشکفته ی رنگارنگ از درز و شکافهایشان بیرون زد!
درست در همین لحظه، اعضای جوخه ی اعدامی در زندان مرکزی شهر پکن، در حالی که از ترس و هیجان می لرزیدند، دوان دوان پیش فرمانده خودشان گزارش دادند که موقع اجرای حکم "ناهیتی سوانگ" دانشجوی مبارز آزادی خواه، به محض کشیدن ماشه ها، دوازده فوّاره ی رنگین کمان، به جای گلوله، از لوله تفنگهایشان خارج شده است!
و وختی فرمانده ناباور را کشان کشان، با خود تا محل وقوع حادثه بردند، ژنرال "آنگ تان سو" با دو تا چشم های خودش دید که دیوار و دخترک، که چهره اش آمیزه ای از اشک های بی پایان و قهقهه ای دیوانه وار بود، غرق در رنگهای درخشان است.
همان روز، آمبولانسی به جای آژیز، سمفونی کارمن را نواخته بود، و اعضای مرکزی حزب، وسط سرود "زنده باد پیشوای بزرگ ما، و جاویدان" متوجه شدند، ناغافل دارند ترانه ی "ای لاله ی سحری، رقصان و دلفریب" را بلند بلند فریاد می زنند!
و این بزرگ ترین عملیات تروریستی و خرابکارانه ی تاریخ بشریت بود، که نه تنها چین، بلکه ی همه حکومت های دنیا، دست به دست هم دادند که خبرش هیچ کجا پخش نشود!
تمام آن 57 دانش آموز، و 12 سرباز جوخه ی اعدام، و راننده ی آمبولانس، و آقای سایتو، و ژنرال آنگ تان سو (با آن همه سابقه ی خدمت به خلق ستم دیده) و تمام اعضای حزب مرکزی (با آن همه مقام و رتبه و نفوذ بی نظیر) بلافصله به نقطه ی نامعلمومی برده شدند.
مدتها طول کشید و کلی هزینه و زحمت به گردن سرویس های اطلاعاتی و امنیتی چین افتاد، تا توانستند تک تک خاطرات مربوط به این حادثه را از ذهن مردم پاک کنند. البته، دولت چین بارها اعلام کرده که اگر کمک های بین المللی نبود، هرگز به این مهم دست پیدا نمی کردد...
حالا چرا این داستان را برای شما دارم تعریف می کنم؟
برای اینکه من هم یکی از همان چریک هایی هستم که سالها پیش، این نقشه بزرگ را دسته جمعی طراحی و  اجرا کردیم. و از آن روز تا به حالا مخفی هستیم.
بسیاری از ما ها کشته یا دستگیر شدند. بعلاوه، سن و سالی از ما گذشته، که فکر می کنم، دیگر لازم شده باشد، کسانی جای ما را بگیرند.
ای کسی که این نامه را می خوانی، اگر فکر می کنی می توانی بمبی از غنچه های گل رُز بسازی که با صدای انفجار بشکفند (طوری که حداقل چهارتا محله این طرف و آن طرفتر بفهمند، که در حوالیشان گلی شکفته شده) یا اگر یاد گرفتی، چطور باید پشت لبخند سنگر گرفت، یا راهی پیدا کردی که بشود در ساعت 5 عصر یک روز تعطیل، یک بمب را وسط پارک شهرجوری ترکاند که انفجارش هفت هزار گنجشک قهوه ای و خاکستری را جیک جیک کنان و بال و پر زنان در آسمان به پرواز دربیاورد، یا هرکار دیگری که ما نکردیم و تو می دانی که می توانی انجام بدهی،
به گروه "گل یخ" خوش آمدی!

پی نوشت: من بی تقصیرم، صبح امروز که بیدار شدم، این نامه، بسته به یک عدد تیر پیکان دار، توی دیوار اتاق من فرو رفته بود!

+ نوشته شده در  2012/1/5ساعت 8:35  توسط آدمیزاد  | 

جهان پیش چشمش، شب تار شد


"تارنما" چه واژه ی با مسمّاییه، وختی همه ی رفیقای آدم فلتر شده باشن.

+ نوشته شده در  2011/10/17ساعت 15:41  توسط آدمیزاد 

غرق آب و عرق از خود، شکری نیست که نیست


والله من هرجور تقلا می کنم اینجا یک چیزی بنویسم که لک تعارف و شعار به دامنش نباشد، زورم نمی رسد.
خدا که خودش اینجا کنار دست من نشسته، شاهد است که چند بار این خط را نوشتم و باز این "بک اسپیس" را کشیدم به جانش. این کاری که دارم می کنم اسمش برگشت نیست. آمده ام فقط از این همه دوستی و معرفت شما، تشکر کنم. از اینکه بعد از بیشتر از یکسال همچنان پیغام هایتان می رسد و اسم این چاردیواری آبی رنگ هنوز از کنار صفحه های دوست داشتنی شما حذف نشده.
خیلی خیلی خیلی خوب هستید و به شما افتخار می کنم.

پ.ن1. خیلی تلاش کردم برای هر کس کامنت جدا جدا بفرستم ولی نشد. این چن تا عددی که باید پایین نوشته آدم بیاید، نمی آمد یا می آمد، نمی رفت! داستان داشتیم.
2. شب گلک جان، من تازه از ماجرای لکه ی سیاه روی دنیای تو مطلع شدم! باید ببخشی که انقدر دیر احوال پرسی می کنم. از نوشته هات دقیق دسگیرم نشد که الان خوبی یا نه.
قوی باش، اگه کمکی از دست من بر میاد، یعنی حتی اگه توی دلت فکرشم می کنی، حتما حتما بهم خبر بده.
اولین قاصدک سفیدی که بگیری کلی دعای خوب و آرزوی سلامتیه که واست فرستادمش!

+ نوشته شده در  2011/10/16ساعت 14:45  توسط آدمیزاد  | 

داشتیم چی می گفتیم... بنویس!

۱-اولین بار که واقعا چیزی نوشتم که چیز باشد و جادو کند و طلسم داشته باشد و به رنگ گنودومی و چشم بادومیم بیاد٬ داستانی بود از گفت و گوی شاهی با وزیر جنگش.
وزیر به شاه گفته بود ما به هزار و یک علت قادر به جنگیدن نیستیم و شاه جا در جا شرط گذاشته بود که یا هر هزار و یک دلیل را یک به یک با رسم شکل و ذکر ۲ مثال برمی شماری یا می دهم ترتیبت را بدهند!
وزیر گفت : اول اینکه دیگر گلوله ای برای توپهایمان نداریم...
و شاه حرفش را همین جا قطع کرد: هزار دلیل دیگرت را به همین یک دلیل بخشیدم.
این داستان مال خودم نبود. بخشی از سخن مدیرمسوول نشریه ی تماشاگران بود که آن روزها تمام فکر و ذکر مرا به خودش مشغول کرده بود. نوشته ام را با این داستان شروع کردم و بعد از بیسوادی و کم تحرکی خودم نالیده بودم و ادعا کردم که باید فعال تر بود. روزگار توپهای بی گلوله گذشته است. حالا مبارزه می کنیم.

۲- هرکس خودش را با چیزی که خوب تر بلد است تعریف می کند. شاهد این مدعای من برای خودم  همان پسری بود که با قیافه ی شش در چهار و شکم آویزان٬ موی ژل زده و ریش بزی زشتی هیچ به صورتش هم نمی آمد٬ زندگی اش را گذاشته بود پای میز اسنوکر بیلیارد نیکان٬ واقع در دخمه ای نمور و دربه داغون و مدام که شرت و شلوار از کونش می افتاد٬ تا کمر روی میز خم می شد و شار می زد. خوب بازی می کرد. هر باری که می رفتیم آن جا بود در حال کری خواندن..

۳- همیشه فکر می کردم نوشتن متن خداحافظی برای یک وب لاگ باید کار احمقانه ای باشد! به بهار چه که پلنگ سر زا رفته. واسه جنازه ی مار و مور که حلوا خیرات نمی کنند! حالا که نوبت خودم رسیده می بینم نمی شود ننوشت! باور کنید نمی شود انتظار نداشت که دل تو برای کسانی و دل کسانی برای تو موقع رفتنت تنگ نشود و راهش نگیرد و مجبور باشی سیگار روشن کنی و...
بگذریم. آقا و خانومی که شما باشین٬ بنا به دلایلی که شبیه به شمشیری است که بالای سر من به مویی بسته شده باشد مجبورم از اینجا بروم. و کلا فراموش که نه٬ انکار کنم که روزی روزگاری آدمیزادی بوده ام که نوشتن راه فهمیدن و فهماندنش بوده.
بله تلخ است و تا دلتان بخواهد دل و دماغ آدم را می سوزاند ولی خوب همینی هست که هست!
 خیلی هم بد نیستو شاید اگر چشمم را باز کنم اساسا خیرم در این باشد. داشتم توی نوشتن خلاصه می شدم. باز بر می گردم سراغ همان دستهای زغالی که خیلی وخت است جایی جا گذشتمشان. می گردم پیدا می کنم و دوباره همان کودکی می شوم که "دوست داشت" نقاشی بکشد.
دلم برای همه چیز از همین حالا تنگ شده ولی خوب توی این دنیایی که تازگی ها شناخته ام٬ دل خوش سیری چند است که دل تنگ چند باشد.


۴- امروز خواستم بنویسم : راز نهان دار و خمش٬ ور خمشی تلخ بود   آنچه جگر سوزه بود باز جگر سازه شود. اما حافظ یار دبستانب عزیز حرف تازه تری یادم داد:
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست             به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد!
راه تغییر نمیکند. چه با کفش کلام برویم چه پا برهنه ی خط و رنگ!

۵- سلام... خداحافظ.

+ نوشته شده در  2010/7/26ساعت 0:30  توسط آدمیزاد  | 

لال شوم، کور شوم، کر شوم

یک سری سه تایی از مجمسه های برنجی کوچک خوشگل توی ویترین پذیرایی خانه ی عمویم بوده که لنگه ی آن را توی بعضی طرح ها و نقاشی ها در جای دیگر هم دیده بودم.
این سه مجسمه تندیس سه بچه میمون ( شاید هم سه میمون بالغ، کسی چه می داند) است که یکی دو تادستش را روی چشمهایش قرار داده که چیزی نبیند، دومی دستها را بر دهان گذاشته که حرفی نزند و آخری هم انگشتانش را توی گوشهایش فرو کرده تا نشود.
امروز دیدم که کامنت دانی ها باز نمی شوند یاد این سه بچه میمون افتادم و گفتم حالا حکایت ماست.
خودمان که مدام چشممان را بر همه چیز می بندیم و هیچ به روی خودمان نمی آوریم.
فیترنگ محترم هرزگاهی دست بر دهان ما می گذارد و حالا هم که بلاگفا گوش های ما را گرفته است که حرف و نظر همدیگر را نشنویم!

از آنجایی که وب لاگ نوشتن بدون کامنت خواندن درست مثل فوتبال کردن در ورزشگاه خالی از تماشاگر بی مزه و خالی از هرگونه لطف است من کامنتهایم را همین جا برای بچه ها می گذارم.

آدمک جان: خوشالیم که زنده ای! بعدا برای ما تعریف کن که چه جوری فرار کردی و موفق شدی این پیام ها را برای ما تایپ کنی!
علی جان: خون در دل ما هم موج می زند.
شب گلک جان: دمت گرم! اون همسایه ی فضول هنوز دارد روی اعصاب من راه می رود!
قلمو جان: من هم یک چنین حسی را برای نوشتن پیدا کرده ام و دارم یواش یواش جمع می کنم بروم پی طراحی و نقاشی به نظر می رسد من و تو الان می توانیم با همدیگه تعویض بشویم!
+ نوشته شده در  2010/7/25ساعت 11:36  توسط آدمیزاد  | 

در باب نافرمانی اخلاقی/آنچه تو گفتی نکنیم، آن کنیم

1-تا یادم می آید من و هم نسلان من مدام داشتیم یکی توی سر خودمان می زدیم و یکی توی سر "اخلاق". تا یادم می آید این اخلاق وابسته به سنتهای هزار ساله و معذوریتهای کهن سال آنچنان در حل و فصل روابط امروزی ما ناتوان و در بعضی موارد هم با "وجدان" و انسانیت در تعارض بود که هیچ رقمه امکان سازشکاری و تسلیم در برابرش وجود نداشت.
متاسفانه این قوانین نوشته و نانوشته در صندوقچه های طلاکوب "تقدس و تکریم" هفت قفل آهنین خوردند و از دسترس نقد و به روز رسانی دور نگه داشته شدند. و به جای آنکه خود لخت شوند و به میدان بیایند تا معلوم شود که چپشان چقدر است و چند مرده حلاج کارند، "ون" فرستادند و "گشت" فرستادند و زورکی خود را دیکته و تحمیل کردند.
این جنگ تحمیلی ما را خواسته و دانسته یا هیجانی و واکنشی به سمت مبارزه ای جدید سوق داد که من اسم آن را "نافرمانی اخلاقی" می گذارم.
این نافرمانی اخلاقی دامنه ی بسیار وسیع و غیر قابل کنترلی را از نحوه ی حرف زدن، پوشش، روابط، رفتار و بسیاری چیزهای دیگر را در بر می گرفت و آنچنان با قدرت انجام شد که در اکثر موارد اخلاقیات سنتی و طرفداران و معلمانش را وادار کرد تا پای میزهای مذاکره بنشینند و به جای تکیه مداوم و بی اثر بر خشونت و روش های قهری به "سیاست ورزیدن" و "فرهنگ سازی" رو بیاورند.
هرچقدر که دیگران و دیگرتران بیشتر تلاش کردند با معجون بی مزه ی خشونت و الگو سازی، سیاست چماق و هویج را در برابر ما به اجرا در بیاورند، باز با سد عظیمی از "بی تفاوتی" و "گریز" و "ستیز" رو به رو شدند که راه خود را می رفته و می رود و خاری در گلو و استخوانی به لای زخم آنهایی می شود که می خواهند همه را مطیع و حرف گوش کن بار بیاورند، آن هم حرفی که همیشه باید حرف خودشان باشد.
این مبارزه ی جدید برای ما متاسفانه عوارضی هم داشت.
مهم ترین عارضه ی این "نافرمانی اخلاقی" این بود که همان قدر که ما را از سنتهای تحمیل شده دور و رها می کرد، به همان سرعت نیز "قوانین فردی" ما را نیز درهم می شکست و نابود می کرد.
شعله های این خشم و بیزاری به پر فاکتورهای مثبت مشترک میان اخلاق سنتی و مدرن می گرفت و خشک و تر را با هم می سوزاند. مثلا: درس خواندن از ارزش می افتاد. سیگار کشیدن تمرین می شد.

2- با آن مقدمه ای که عرض کردم می خواهم برسم به اینجا که چرا جمع های روشنفکری ما مدام در بستره هایی آلوده به "خلاف" شکل گرفته و می گیرد.
"خلاف" در اصطلاح متداول آن اشاره ی مستقیم به مصرف مواد مخدر دارد. هرچند بسیاری دیگر از رفتارهای غیرقانونی نیز خلاف محسوب می شود، ولی به نظر می رسد چون روی مشروعیت قانونی این اعلام جرم ها توافق نظر همگانی وجود ندارد (مثلا همه بی حجابی یا مشروبات الکلی را جرم نمی دانند) واژه ی خلاف به مواد مخدر منحصر شده است.
نسل روشنفکر و جوان ما راه مبارزه ی خود را در اولین قدم ها با "نافرمانی اخلاقی" آغاز کرد. برای این مبارزه ما حتی نیازی به خواندن کتاب خاص یا شرکت در جلسات بحث نداشتیم. فقط و فقط کافی بود احساس کنی "تعارض" و "تضادی" در میان است تا بین آنچه که به تو تحمیل می شود و آنچه که خود درک و احساس می کنیم انتخاب کنیم.
متاسفانه این عدم نیاز به مطالعه برای شروع حساس ترین مبارزه ما را به سمت ویران سازی الگو های ارایه شده از جوان موفق، پیش برد. ویران سازی ای که پیش از همه از خود ما شروع شده بود.
مصرف مواد مخدر، روحیه ای "محفلی" و "در بسته" دارد، درست به همان شکل و شیوه ای که روشنفکری ایرانی نیز "محفلی" و محدود به جمعی خاص بوده و هست.
به دست آوردن و مصرف مواد مخدر خورده فرهنگ های متعددی در خود دارد. برای مثال تماس گرفتن و صحبت کردن با یک "ساقی" شیوه ی خاص خود را می طلبد.
در ضمن نحوه ی مصرف مواد مختلف و کنترل فاز مصرف کنندگان نیز توانایی های اضافه ای را می طلبد که این همه در کنار هم به شکل گیری شخصیتهای "کاریزماتیک" در جمع های "خلاف"کار دامن می زنند!
درست همانطور که محفل های روشنفکری ما از دیرباز تا امروز مدام گرداگرد یک "کاریزما" شکل گرفته و می گیرند.
در کنار این ها عوارض مصرف مواد از قبیل: سرخوشی و فراموشی و پر حرفی ( البته مبتلا به پرش افکار) بستره ای را برای روشنفکر جوان ایجاد می کرده که خود را ساعتی از درد و رنج های ذهنی و تعارضات فکری آزار دهنده رها کند و در بحث هایی که به راه می اندازد به جنگ اخلاقیات و قوانین تحمیلیبرود.
نسل ما با ادعای الگو برداری از روشنفکران پیشین، تصاویر سیگار به دست آنها را به دیوار چسبانده است و مست، چت یا نشئه فروغ و شاملو و هدایت خوانده است و متاسفانه هر روز در "محفل" و "ادبیات" خلاصه تر شده است.
خروجی این جمع ها در مواردی که خلاف مهار یا کنترل شدند در ارکثر موارد محصولات ادبی و نوشتاری بوده اند. مثلا شعر، طنز و متن های ادبی و نقد که همه خوراک تولید نشریات دانشجویی را فراهم آورده اند. جوان روشنفکر ما هر روز در نوشتن توانمد تر و در سایر موارد ( از جمله تحصیل) ناتوان تر شده است.
بطوریکه در آغاز جنبش تقریبا تمام زمینه های مبارزه در "نوشتن" محدود یا به آن مرتبط بوده است. ( برای مثال ترانه سرایی در هنر موسیقی که به سرعت پا به عرصه ی مبارزه گذاشته است)

3- محفل و ادبیات خواه ناخواه پله های ابتدایی این نردبان را شکل داده اند اما به نظر می رسد دیگر جوابگوی این شرایط حاضر نخواهند بود یا دست کم دیگر به تنهایی حریف این سرکوب و سانسورها نمی شوند و
ما برای پیش گیری و ترمیم در برابر "فرسودگی" نیازمند تغییر رویه هستیم.
محدود ماندن به حضور در وب لاگ ها و گوگل ریدر ( که بستر های جدید نوشتارند)، علیرغم قدرت تاثیر گذاری بالای آنها ما دچار تکرار و عادت می کند. وختش رسیده که یواش یواش از پشت مونیتورها بلند شویم و به روش های جدید تر فکر کنیم.


پ.ن.این متن علاوه بر اینکه ادامه دارد، نیازمند نقد و تصحیح است که دست شما را می بوسد.

تقدیر و تشکر: با تشکر از یار دبستانی عزیز که مث همیشه پایه ی شکل گیری هسته ی اولیه ی بحث من بوده است.

+ نوشته شده در  2010/7/18ساعت 20:9  توسط آدمیزاد  | 

سربازی، سر سرسره بازی...

چند روز پیش ها به دعوت یکی از دوستانم قدم در راه یک مسافرت یک روزه گذاشتم که رفت و برگشت آن را با هم بودیم و چند ساعتی او می رفت پی کار خودش و من هم قرار بود بروم پیش یک دوستی تا وخت برگشتن.
هیچی آقا و خانوم یکه شما باشید، از آنجایی که هماهنگی قبلی انجام نشده بود، رفتن من همان شد و پشت در ماندن و صلوه ظهر تیر ماه زیر آفتاب و آسمان ماندن همان.
تمهیدات مختلفی که اندیشیدم از قبیل یک بطری نیمه یخ زده ی آب و چند تا بستنی فالوده و طالبی و پناه گرفتن در شکاف تخته سنگ های کنار ساحل و گذاراندن وخت به خواندن ( تا آخر خواندن) کتاب امیر ارسلان نامدار، چندان موثر نبود و مجبور شدم جا و مکانم را تغییر بدهم به پارکی که در آن حوالی بود، تا سایه و سرپناهی پیدا کنم. با ورود به پارک و تماشای تاب و سرسره های خالی که فیل هر کسی را به یاد هندستون می اندازد، من هم فوری عطای سایه سار امن و آسایش را به لقایش بخشیدم و سوار تابی شدم. گرمای هوا حسابی تاب را داغ و بریان کرده بود و ارتفاع تاب بسیار اندک بود به طوری که من نمی توانستم در موقع برگشت زانوهایم را خم کنم و مدام کف پاهایم با زمین برخورد می کرد. ولی هرچه که بود بسیار لذت بخش و خاطره انگیز و خوب بود. و خوش گذشت.
اما آن چیزی که باعث شد من این مقدمه را تعریف کنم این بود که داستان را به همین لحظه و نقطه برلسانم که درست در این موقع در طرف چپ من یک سرسره ی نسبتا بزرگی وجود داشت با پسربچه ی تپل مپلی که مدام از این سرسره در آن هوای داغ از جهات مختلف بالا می رفت و پایین می آمد.
یعنی یک مرتبه از نردبانش بالا می رفت و یک مرتبه از این قسمتی که مربوط به ما ته ته و سر خوردن است. ( از سطح شیب دارش)
با خودم گفتم: چه احمقی هستی تو! برای 7 ثانیه سر خوردن زیر این آفتاب سوزان مادر خودت را .... که هی این سره سره را بالا بروی و تازه به این هم قناعت نکرده اکشن ها می زنی و گاهی در جهت عکس بالا می روی و ...
همین جوری مشغول بار کردن لیچار و لنترانی به طفل خدا بودم که یاد بچگی های خودم افتادم!
یاد همان تلاش احمقانه ی مقدس در بالا رفتن و سر خوردن و هی تکرار و هی تکرار و هی تکرار!
چند روز پیش که خسته و کلافه داشتم  از کنار پارک فکسنی واقع در میدان اصلی شهرمان می گذشتم این ماجرا یادم آمد.
گاهی آدم از چه چیزهایی به چه چیزهایی می رسد!؟
یاد وختهایی افتادم که هرجا بحثی بود من یک پایه اش بودم. یاد روزهایی افتادم که بعد کلاس، بچه های دیگر که می رفتند تازه طراحی کردن من شروع می شد و گاهی مجبور می شدم برای تخلیه ی انرژیم راه برگشت تا خانه را بدوم!. یاد روزهایی که برای نوشتن یک مطلب ده بار می نوشتم و اصلاح می کردم.
یاد روزهایی که "سرباز" بودم.
من خسته و فرسوده نمی شوم. باز هم اگر "بر" تازه ای از این "باغ" و و "برگ" تازه ای ازین "دست" دارید، رو کنید! اگر قتل است، اگر دزدی است، اگر بی حیایی است، هرچه هست، باشد. من همان کودکی هستم که رنج بالا رفتن از پله های داغ را مدام تکرار و تحمل می کند فقط برای آنکه که "سقوط" کرده باشد!
در سقوط ما هم لذتیست که خواب شما را آشفته می کند!

+ نوشته شده در  2010/7/14ساعت 19:24  توسط آدمیزاد  | 

دلم خوش است که همیشه ایستاده مرده ام!

1-یک ذره بچه بودیم، من و پسرخاله ام، توی یک بعد از ظهر گرم و دم کرده ی تابستانی که یادم نیست بعد کلاس اول بود یا قبلش، در صف نان ایستاده بودیم و با زرنگ بازی کودکانه ای پشت سر هم در صف تکی که کارش را تند تر راه می انداختند می خواستیم نفری دوتا نان بخریم که روی هم بشود چهارتا.
جلوتر از ما دو بچه ی سرتق چند سال بزرگتر، مثلا پنجم یا اول راهنمایی ایستاده بودند با کلمات آدم بزرگ ها جمله می ساختند و حسابی حس بهشان دست داده بود. گاهی حرفهایشان خنده دار می شد که ما را هم می خنداند.
نمی دانم همان روز، و قدری دیرتر بود، یا روز دیگری، که باز دیدیمشان. یک جای دیگر، گوشه ی خیابان، بین ما و مقصدمان نشسته بودند. نمی دانم چی به کله ی اینها زد که تصمیم گرفتند راه ما را ببندند!
یکیشان با قلدری جلو آمد و نخلی را در وسط میدانی دور نشان داد و گفت: آپسر! می ری اون درختو دس می زنی میای.
نرفتم!
گفتم نمیرم! و همان جا ایستادم.

2- افسانه ها، ماجراهای قشنگی دارند. تو طبق برنامه می جنگی و پیروز می شوی. ایستادگی می کنی و نتیجه می گیری. حتی اگر حریفت رویینه تن باشد، باز پاشنه ی آشیل و چشم اسفندیاری هست، اگر هفت لایه زره جادو بر تن داشته باشد، شمشیر زمردنگاری هست و اگر ...
در افسانه هاست که تو غول آخر را هم شکست می دهی.

3- هلند باخت.
به من و شما چه ربطی دارد؟ باور کنید هیچ ربطی ندارد! یک مردمی مال یک ملیتی دیگر با یک مردمی با یک ملیتی دیگرتر بازی کردند و یک عده پیروز شدند. دست بر قضا من از آن شرط بندی ها روی برد اسپانیا به باخت-مساوی هلند! در نود دقیقه ی بازی هم به دور بودم و پولی هم نباختم.
باخت هلند برای من تکرار یک واقعیت دردآور است و آن اینکه:
قوی همیشه پیروز می شود، حتی اگر ضعیف ها تا آخرین نفس جنگیده باشند.
ایستادن در برابر "قدرت" هربار بی حاصل تر از قبل است!

4- هلند هم به جمع بازندگان زیبای این جام پیوست و باز هم در یک دیدار اسطوره ای. در برابر هیولای رویین تن اسپانیا، و در جدال با "سرنوشتی" که در آن پیشگوی بزرگ، محکوم به شکستش خوانده بود! 120 دقیقه جنگید، جان کند، زخم زد و زخم خورد و در نهایت به تیر غیب از پای درآمد.
حالا دوره ی همین اینیستا و ژاوی است. مقاومت سالهاست که بی فایده است. باید آنها را دوست داشت. 
تا درخت دور رفتن کاری ندارد، به ایستی کتک می خوری!

+ نوشته شده در  2010/7/12ساعت 3:32  توسط آدمیزاد  | 

اگه هر نگاه بخواد اینجوری آتیش بزنه..

از زمانی که علم، چادر به کمر بست و گرد و غبار افسانه و اسطوره را حسابی از سر و صورت طبیعت زدود، دیگر به نظر می رسید، دلیل موجهی برای دست به دامان و آویزان شدن به موجودات و انرژی های ماورایی وجود نداشته باشد!
معلوم شد که ستارگان آسمان سالها قبل تا مولکول آخر هیدروژنشان سوخته اند و حالا دیگر تنها تصویر یخ زده ای از آنها در بالای سر ما وجود دارد و بس! معلوم شد هر بیماری ای علتی دارد و ناشی از قهر فلان خدای ظالم عصبانی و چشم شور و بی وختی نیست، و تازه درمانی مشخص دارد در حد یک قرص یا شربت یا داروی تزریقی و دیگر نیازی به تعویذ و تخم مرغ شکستن و اسم حسود و بخیل را تا ترکیدن چشم یک کدام تکرار کردن نیست!
تمام چیزهایی که جادو داشتند یک به یک در برابر این سوار سفید پوش بلند بالا از پای درآمدند. جهان ماند و مردمی که چشم به دهان توجیهات علمی برای هرچیز نشستند تا علم برایشان بگوید آن تونل سفید رنگ زیبا که در لحظه ی مرگ مشاهده می کنید، نه دروازه ی ابدیت که تنها حاصل عدم خونرسانی به بخشی از مغز است، پیش از مرگ کامل مغزی!
روزگار عجیبیست. در گوشه ای از دنیا ماییم که با تمام توان در برابر این جهل مسلح ایستاده ایم و جز لبخند و قلمهایمان سنگری و سلاحی با ما نیست! در سوی دیگر "آن دیگرانی" که ارتباط آمار سرانه ی مصرف آبجویشان را بازی فوتبال می سنجند. ما نفس نفس زنان و کلافه و آنها، پوچ و بی مبارزه.
و جادو چه وختی را برای برگشتن انتخاب کرد ه است.
در شب پس کوچه های دلمردگی، با آن چشم های عاصیش راه بر ما که خستگی از سر و رویمان می بارد گرفته و آتشی می سوازند که بیا و تماشا کن.
اگر روزی روزگاری از دهان کاهن اعظم معبد و دم و دستگاه عریض و طویلش با صد ناز و کرشمه و هزار غر و فر و تشریفات و تجملات، از فراز کوه بزرگ آتشفشان، یا آبشار غران، بیرون می آمد، این بار بر لباس آبی کمرنگ عرق کرده ای نشسته است که مربی آلمان را با دوتا برد متوالی!! به این نتیجه رسانده که دیدی! من برای تو آمد دارم!
اگر روزی روزگاری جادو دیو بود و اژدها بود که با چاربار بردن نامشان دیگر هیچ بچه ای توی خانه جرات نمی کرد تا دستشویی ته حیاط برود و جن بود که آدم بزرگها هم از ترسش صبح زود به حمام نمی رفتند و در جای تنگ و تاریک بسم الله از دهانشان نمی افتاد و اگر سیمرغ بود! امروز هشت پای حقیری است که می شود آن را به سادگی در همان رستورانی که مسکن دارد، در بشقابی روی میز مشتری گرسنه ای قرار داد!
در روزگاری که نفس شک مقدس به شماره افتاده، جادو باز عشوه ریز و فتان و البته تسخر و طعنه زنان از روی جنازه های بی دفاع ما می گذرد! تا تمام آنهایی که دیروز به حرف هشت پا روی برد آلمان "توتو" زده اند، امروز های پول های برده ی خود را تمام به پای برد اسپانیا شرط ببند!
رسم زمانه وارونه شده است.
چو بید بر سر "بی ایمانی" خویش می لرزم
اشهد انّا الهشت پا
اشهد انّا الاختاپوس
+ نوشته شده در  2010/7/11ساعت 15:29  توسط آدمیزاد  |