1-تا یادم می آید من و هم نسلان من مدام داشتیم یکی توی سر خودمان می زدیم و
یکی توی سر "اخلاق". تا یادم می آید این اخلاق وابسته به سنتهای هزار ساله
و معذوریتهای کهن سال آنچنان در حل و فصل روابط امروزی ما ناتوان و در
بعضی موارد هم با "وجدان" و انسانیت در تعارض بود که هیچ رقمه امکان
سازشکاری و تسلیم در برابرش وجود نداشت.
متاسفانه این قوانین نوشته و نانوشته در صندوقچه های طلاکوب "تقدس و
تکریم" هفت قفل آهنین خوردند و از دسترس نقد و به روز رسانی دور نگه داشته
شدند. و به جای آنکه خود لخت شوند و به میدان بیایند تا معلوم شود که
چپشان چقدر است و چند مرده حلاج کارند، "ون" فرستادند و "گشت" فرستادند و
زورکی خود را دیکته و تحمیل کردند.
این جنگ تحمیلی ما را خواسته و دانسته یا هیجانی و واکنشی به سمت مبارزه
ای جدید سوق داد که من اسم آن را "نافرمانی اخلاقی" می گذارم.
این نافرمانی اخلاقی دامنه ی بسیار وسیع و غیر قابل کنترلی را از نحوه ی
حرف زدن، پوشش، روابط، رفتار و بسیاری چیزهای دیگر را در بر می گرفت و
آنچنان با قدرت انجام شد که در اکثر موارد اخلاقیات سنتی و طرفداران و
معلمانش را وادار کرد تا پای میزهای مذاکره بنشینند و به جای تکیه مداوم و
بی اثر بر خشونت و روش های قهری به "سیاست ورزیدن" و "فرهنگ سازی" رو
بیاورند.
هرچقدر که دیگران و دیگرتران بیشتر تلاش کردند با معجون بی مزه ی خشونت و
الگو سازی، سیاست چماق و هویج را در برابر ما به اجرا در بیاورند، باز با
سد عظیمی از "بی تفاوتی" و "گریز" و "ستیز" رو به رو شدند که راه خود را
می رفته و می رود و خاری در گلو و استخوانی به لای زخم آنهایی می شود که
می خواهند همه را مطیع و حرف گوش کن بار بیاورند، آن هم حرفی که همیشه
باید حرف خودشان باشد.
این مبارزه ی جدید برای ما متاسفانه عوارضی هم داشت.
مهم ترین عارضه ی این "نافرمانی اخلاقی" این بود که همان قدر که ما را از
سنتهای تحمیل شده دور و رها می کرد، به همان سرعت نیز "قوانین فردی" ما را
نیز درهم می شکست و نابود می کرد.
شعله های این خشم و بیزاری به پر فاکتورهای مثبت مشترک میان اخلاق سنتی و
مدرن می گرفت و خشک و تر را با هم می سوزاند. مثلا: درس خواندن از ارزش می
افتاد. سیگار کشیدن تمرین می شد.
2- با آن مقدمه ای که عرض کردم می خواهم برسم به اینجا که چرا جمع های
روشنفکری ما مدام در بستره هایی آلوده به "خلاف" شکل گرفته و می گیرد.
"خلاف" در اصطلاح متداول آن اشاره ی مستقیم به مصرف مواد مخدر دارد. هرچند
بسیاری دیگر از رفتارهای غیرقانونی نیز خلاف محسوب می شود، ولی به نظر می
رسد چون روی مشروعیت قانونی این اعلام جرم ها توافق نظر همگانی وجود ندارد
(مثلا همه بی حجابی یا مشروبات الکلی را جرم نمی دانند) واژه ی خلاف به
مواد مخدر منحصر شده است.
نسل روشنفکر و جوان ما راه مبارزه ی خود را در اولین قدم ها با "نافرمانی
اخلاقی" آغاز کرد. برای این مبارزه ما حتی نیازی به خواندن کتاب خاص یا
شرکت در جلسات بحث نداشتیم. فقط و فقط کافی بود احساس کنی "تعارض" و
"تضادی" در میان است تا بین آنچه که به تو تحمیل می شود و آنچه که خود درک
و احساس می کنیم انتخاب کنیم.
متاسفانه این عدم نیاز به مطالعه برای شروع حساس ترین مبارزه ما را به سمت
ویران سازی الگو های ارایه شده از جوان موفق، پیش برد. ویران سازی ای که
پیش از همه از خود ما شروع شده بود.
مصرف مواد مخدر، روحیه ای "محفلی" و "در بسته" دارد، درست به همان شکل و
شیوه ای که روشنفکری ایرانی نیز "محفلی" و محدود به جمعی خاص بوده و هست.
به دست آوردن و مصرف مواد مخدر خورده فرهنگ های متعددی در خود دارد. برای
مثال تماس گرفتن و صحبت کردن با یک "ساقی" شیوه ی خاص خود را می طلبد.
در ضمن نحوه ی مصرف مواد مختلف و کنترل فاز مصرف کنندگان نیز توانایی های
اضافه ای را می طلبد که این همه در کنار هم به شکل گیری شخصیتهای
"کاریزماتیک" در جمع های "خلاف"کار دامن می زنند!
درست همانطور که محفل های روشنفکری ما از دیرباز تا امروز مدام گرداگرد یک "کاریزما" شکل گرفته و می گیرند.
در کنار این ها عوارض مصرف مواد از قبیل: سرخوشی و فراموشی و پر حرفی (
البته مبتلا به پرش افکار) بستره ای را برای روشنفکر جوان ایجاد می کرده
که خود را ساعتی از درد و رنج های ذهنی و تعارضات فکری آزار دهنده رها کند
و در بحث هایی که به راه می اندازد به جنگ اخلاقیات و قوانین تحمیلیبرود.
نسل ما با ادعای الگو برداری از روشنفکران پیشین، تصاویر سیگار به دست
آنها را به دیوار چسبانده است و مست، چت یا نشئه فروغ و شاملو و هدایت
خوانده است و متاسفانه هر روز در "محفل" و "ادبیات" خلاصه تر شده است.
خروجی این جمع ها در مواردی که خلاف مهار یا کنترل شدند در ارکثر موارد محصولات ادبی و نوشتاری بوده اند. مثلا شعر، طنز و متن های ادبی و نقد که همه خوراک تولید نشریات دانشجویی را فراهم آورده اند. جوان روشنفکر ما هر روز در نوشتن توانمد تر و در سایر موارد ( از جمله تحصیل) ناتوان تر شده است.
بطوریکه در آغاز جنبش تقریبا تمام زمینه های مبارزه در "نوشتن" محدود یا
به آن مرتبط بوده است. ( برای مثال ترانه سرایی در هنر موسیقی که به سرعت
پا به عرصه ی مبارزه گذاشته است)
3- محفل و ادبیات خواه ناخواه پله های ابتدایی این نردبان را شکل داده اند اما به نظر می رسد دیگر جوابگوی این شرایط حاضر نخواهند بود یا دست کم دیگر به تنهایی حریف این سرکوب و سانسورها نمی شوند و
ما برای پیش گیری و ترمیم در برابر "فرسودگی" نیازمند تغییر رویه هستیم.
محدود ماندن به حضور در وب لاگ ها و گوگل ریدر ( که بستر های جدید نوشتارند)، علیرغم قدرت تاثیر گذاری
بالای آنها ما دچار تکرار و عادت می کند. وختش رسیده که یواش یواش از پشت
مونیتورها بلند شویم و به روش های جدید تر فکر کنیم.
پ.ن.این متن علاوه بر اینکه ادامه دارد، نیازمند نقد و تصحیح است که دست شما را می بوسد.
تقدیر و تشکر: با تشکر از یار دبستانی عزیز که مث همیشه پایه ی شکل گیری هسته ی اولیه ی بحث من بوده است.