تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

۱- احتباس ادراری! پرستار زنگ زده که دکتر بیا تخت ۷ احتباس ادراری به هم زده. دکترش را به خودم می گیرم و گیج و ویج خوران از تخت خوابم می زنم بیرون. دکمه های روپوش را توی راه می بندم. از آن هوا های پخته ی منگ است که خورشید بعد از ظهر کف زمین ولو شده است. بالا سرش که می رسم چن تایی همراه دارد. ساعت ملاقات هنوز ادامه دارد. چن تایی همراه دارد و یکی یکی اضافه می شوند.

- دکتر قند چار بعد از ظهرش ۲۲۳ است.

۱۵ واحد ان پی اچ صبح حریفش نشده. چاق است. از آنهایی که قیافه شان آدم را یاد درد زانو و تنگی نفس می اندازد. سخت هم نفس می کشد. دختر هایش دورش را گرفته اند.

- دکتر مریض ما چرا انسولین گرفته؟!

- قندش بالاست خانم.

- نه! مشکل قند نداشت!

- ما که با مریضت دشمنی نداریم خانم. الان قندشون بالاست.

دمایش بالا پایین می کند. همین یه ساعت پیش برگه ی مشاوره ی عفونی اش را خودم بردم دادم دس اینترنش که بیا مریض ما تب کرده. حالا ۳۶.۸ است. توی قیافه اش ناله هست با درد. گوشه ی لبش را هم که سکته کج کرده و این بیشترش می کند. همی پلژی راست. پسرش از راه می رسد. خوش قیافه است. بیست و خورده ای سنش می شود. از این عینک های دسه پهن فلزی با فریم مستطیلی به چشمش زده که راحت بشود صداش زد: مهندس!

- چطوری مامان جان؟

-آی..

مامان لهجه ترکی دارد. نمی فمهمم چی جواب می دهد. با اجازه ی مهندس از اتاق میزنم بیرون که اردر کنم بیایند سوند فولی برایش بگذارند.

- یه فولی براش فیکس می کنی؟

- الان دورش شلوغه. یه رب دیگه وخت ملاقات تموم می شه.

- دست درد..

بنگ! 

.. من نمی دانم برای ترکیدن بغض یک نفر باید چی نوشت! بنگ! بعد های های گریه پسر جوان که توی اتاق تاب نمی آرد مامان را اونجوری توی تخت افتاده ببیند. می زند بیرون و از جلوی ما مث ابر بهار رد می شود.

- این پنج شنبه عروسیشه بیچاره.

همراه باقی مریض ها پیش هم زمزمه میکنن..

 

۲- تالاخ و تلوخ تخت را هل می دهند توی اورژانس. کد ۱۱۰ به CPR. بالا سرش که می رسند تمام کرده. من باب انجام وظیفه انتوبه اش هم می کنند. ماساژ هم می دهند. میدریاز دوبل. غیر آن راننده نیسانی که توی تاریکی کنار جاده زده لهش کرده٬ همراهی ندارد. محض رضای خدا یک کارت شناسایی هم توی جیبش نیست. عوضش تا دلت بخواد شماره تلفن دس نویس روی کاغذ تیکه دارد. ساعت دوازده شب سوپر وایزر یکی یکی مردم را زابه را می کند.

- سلام. آقای قربانی؟  شب شما بخیر. ببخشین یه آقای جوان تصادفی داریم. شماره ی شما توی جیبش بود. می خواستیم اگه ممکنه شناساییش بکنین..

- سلام آقای علیزاده؟..

- سلام آژانس قدس..

چن نفری دلشان برای جوان هایشان هزار راه می رود تا بالاخره مادرش پیدا می شود.  بچه اش را دیده که روی تخت است و لوله به دهنش هست و دور وبرش هنوز شلوغ است. بچه اش نمرده. هنوز نمرده. آخ بیکار واسه ی چی نشستی؟ برای گریه زاری وخت هست. دنبال معجزه بگرد.

- یا امام هشتم!

پدرش کجاست. قهر است. بچه شره را عاق کرده بود همین چن ماه پیش. من دیگه پسری ندارم! دیر می کند تا بیاید. هنوز قهر است. درکه بمرده! رو ترش کرده می نشیند روی صندلی. پشت می کند به مادر که اورژانس را بالا پایین می رود و می آید و زمزمه می کند

- یا امام هشتم!

 تمام. اورژانس آتش می گیرد. حالا تمام فک و فامیلش از را رسیده اند. خواهرش زار میزند.

- می خوام ببیننمش...

ساعت  ۲:۱۵ صبح است. بغض پدر می ترکد.

 

۳- توی پاویون نشسته ام. حوصله ام سر رفته. بزنم به تخته امروز پر مریض نبود. یک خورده ای دور و بر درس و جزوه هایم خ خ کردم و  گذاشتمش کنار. دلم خواست چیز بنویسم. روی کاغذی که دسم هست مث آدمی که خودش را نقاشی کند٬ خودم را می نویسم:

توی پاویون نشسته ام. حوصلم سر رفته. بزنم به تخته امروز پر مریض نبود. صدای فرامرز اصلانی دارد از توی موبایلم پخش می شود: به من بگو بی وفا حالا یار کیستی؟ من می توانم داستان های زیادی برای شما تعرف کنم. اما..

تلفن زنگ می خورد. اینترن نورولوژی؟ از اورژانس زنگ می زنم..  از تخت می زنم بیرون. دکمه های روپوشم را توی راه می بندم. یک داستان دیگر در پیش است.

 

۴- ژاندارک عزیز. منطق زندگی ما با و بدون روپوش سفید زمین تا آسمون با هم فرق دارد. بخشی از زندگی ما هر روز در جایی می گذرد که آدم ها عزیزترین هایشان جلوی چشم عزیزترین هایشان درد می کشند و گاهی می میرند. و این چیزی نیست که دیگری بخواهد به یاد تو بیاورد.

 

۵- پرسیدم قضاوت خودت چیست برا ی اینکه ببینم خودت کجای این نمایش ایستاده ای؟ بازیگر پر احساس  توی صحنه هستی؟ یا یک کارگردان تیز بین پشت دوربین؟ جوابش شاید از قبل معلوم بود اما پرسیدم که بگویی حالم خراب شد٬ تا بعدش ازت بپرسم:

دیدی تو همونی هستی که می خندد و .. گریه می کند؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط آدمیزاد  | 

۱-باز هم کونه ی سیگار پیدا کرده بود. یکی دیگر. این سومیش بود. آمار یک یکشان را توی بایگانی حافظه اش داشت. روی بالکن، سفید. توی سطل زباله، سفید. گوشه ی باغچه، قرمز. بوی تند سیگار از اتاق و دهن و پیرهن پسر به مشام می آید. تند و تیز و تلخ و زننده، مث بقیه واقعیتهای زندگی!

پدر می دانست که پسرش سیگار می کشد. توی خانه هم می کشد. بعد آن دعوا مرافعه ای که افتادند به جان هم دیگر، چن وخت پیش، جره بز، از رو نرفته بود. می کشید. بیرون خانه که لابد بس به بست. اما توی خانه اندک مرامی می گذاشت. پنجره باز می کرد. اسپری می زد. آدامس نعنایی هم که مدام توی دهنش می چرخید.

پدر شاکی نبود. خسته بود. رضایت داده بود به اینکه همین قدر مراعات حال و روزش را می کنند. بگذار دل آدمیزاد به اقل کم ماجرا خوش باشد، به اینکه تو روی تو که بزرگتری هستی و گفته اند، کسی به خلافی در نیاید. همین قدر پرده پوشی محض احترام خردی و گت تری کفایت بود. بگذار هر غلطی می خواهند بکنند. جلوی ما نباشد. بگذار ما نفهمیم!

مگر دختره نبود. خوب آمارش را داشت که دوس پسر گرفته. شتر سواری که دولا دولا نمی شود. تابلو بود. یک قلم، از آن همه دبیت کارتی که گل و گوشه ی اتاقش جسته بود. می دانست که به بهانه ی کلاس ملاس، این ور اون ور هم با هم می روند. از کجا نه معلوم که تو همین گشت و گذارها کاری دسه خودش... لا اله الا الله!

پدر خسته بود. پدر پیش در و همسایه آبرو داشت. پدر به یک چیزهایی معتقد بود که بچه هایش نبودند.

 

۲- ساعت دوازده شب است.

پای تلفن عمومی استاده، این جیب آن جیب را کند و کاو می کند، آها، اینجاست. کارت را می گذارد توی شکاف کارت خوان. اعتبار هزار و دویست و پنجاه تومان. لطفا" شماره گیری بفرمایید. می فرماید.

- الو، سلام.... چطوری؟ شب به خیر..

ساعت دوازده شب است.

پیکان سبز دو رنگ، با یک افسر و دو سرباز خیابان را می گردند. پشت شیشه شان بر خلاف آیین نامه رانندگی چیزی در رابطه با ارتقای امنیت ملی- نوشته نیست.

پیکان دو رنگ پیش پایش ترمز می کند. یک سرباز پیاده شد.

-خوب می گفتی..

- اینجا چه کار می کنی؟

-بله؟

- به کی داری تلفن می زنی؟

-.... به دوستم!

-دوست دختره یا پسر؟

- ... به شما چه ربطی داره؟ ... ببین من بت زنگ می زنم.

تلفن را قط می کند.

- چه ضعفی داشتی که قط کردی؟

- چه ضعفی داشتم؟! مگه کار خلافی کردم؟

- به ما اطلاع دادن که از اینجا یکی مزاحمی زنگ می زنه. با کی داشتی صحبت می کردی؟

عجب مکافاتی! مگر تلفن همگانی نبود؟ مگر حکومت نظامی شده بود و خبر نداشت؟

- من به موبایل دوسم زنگ زدم. می خوای وایسا دوباره بهش زنگ بزنم، ببینیم مزاحم بودم یا نه!

- بریم پیش افسر معلوم می شه.... جناب سروان!

جناب سروان جلو ماشین نشسته، جا افتاده تر است.

- پسر مگه شما گوشی نداری؟

الله اکبر! به فرض که دارم. دو تا هم سیم کارت دارم. یکی دائم یکی اعتباری. تازه جاییزه اش نیومده هنوز. بیاد میشه سه تا!به کسی چه ربطی پیدا می کند؟!

- دارم ولی شارژش تموم شده. مگه کار خلافی کردم؟

- جناب سروان این اونجا به من فحش داد!

یا خدا! بیا درستش کن. دااش لطفا" این یک نخ سیگاری رم بنداز توی جیب من پروندم تکمیل بشه. مث که امشب مهمونیم!

- چرا دروغ می گی؟ من چه فحشی به شما دادم؟!

- برو خونه پسر جان. اینجا واینستا.

- آقا من می خوام تلفن بزنم. جلو خودتم می زنم. می خوای وایستا تماشا کن ببین مزاحمم یا نه.

تلفن را ور میدارد. شماره می گیرد. مامور یک کمی نگاهش می کند. گاز، دنده، پیکان دو رنگ دور می شود.

- الو... چی شد یه دفه؟

- هیچی بابا! ... تو خوبی؟...

 

 

 ۳-خوشگل بود. بهتر که بگوییم بچه خوشگل بود. با موی بور و پوست سفید چشم آبی. از آن دست استعدادهایی که حیف شده بود و به جای قدم زدن در امتداد سن فشن تی وی خیابون های شهر را متر می کرد. از بچگی به یک خود باوری ای رسیده بود که زندگی اش را این رو به آن رو کرده بود. چند سال قبل تر از آنکه رییس جمهور در ینگه دنیا بگوید ما در ایران از این جور کارها و تمایلات نداریم، توی مدرسه ترتیبش را داده بودند. البته این احتمال هم بود که او آخرین قربانی بوده باشد و بعد آن بعد از ظهر کذایی بساط ماجرا را جمع کرده بودند، احتمالا" دنبال یک حسن ختام می گشتند که قرعه به نام او افتاده بود.

آن روز که نه، بعدتر ها فهمید که خوشگل است. و همیشه این خوشگلی زین را نباید به پشت آدمیزاد بگذارد. عکسش هم می توانست صادق باشد. زده بود توی کار و کارش هم هیچ سخت نبود. همین که شماره را می داد دس طرف و از گوشه ی چشم آبیش نگاهی ته چمشش آیا می انداخت یا نه، کار تمام بود. کیس به کیس طومار شهر را درنوردیده بود. سال به سال اوساتر می شد. دیگر فهمیده بود کی را کجا گیر بیاندازد. به کی چه جوری شماره بدهد که رد نکند. بچه دبیرستانی را چه جوری می شود تور کرد. دانشجو چه جوری. منشی مطب دکتر چه جوری. فروشنده چه جوری. خریدار چه جوری. زن مردم...

زبانش را سه دور اگر دور خودش می پیچاندی به زور تو دهنش جا می گرفت. مار را از سوراخش بیرون می کشید.

این یکی را توی سفره خانه ی سنتی دیده بود. با مانتوی کوتاه و شال و مدل موی تکراری. مث هزار تای دیگه که طاق و جفتشان را تست کرده بود.

بچه بود. مث بچه ها از دور آمار می داد. جواب که می گرفت غش می کرد. توی جمع چار-پنج نفره ای از دخترها نشسته بود که معلوم بود تازگی یکیشان حق نشستن پشت ماشین باباهه را پیدا کرده و افق زندگی را تا دور تر از دید والدین گشوده است. هیچ تازگی برایش نداشت اما آمار داد. شیطون نگاهش کرد و لبخند زد. از آن طرف صدای زنیکه هرزه حالش را خراب کرده بود.

- من شمارتونو خیلی تصادفی بدس آوردم.

به دخترک نگاه کرد. بچه بود.

- آدم در مقاطعی از زندگیش نیاز به یک هم صحبت خاص پیدا می کنه. که البته خیلی حساب شده و مقطعی می شه این رابطه رو ایجاد کرد..

- خانم محترم، ببینین من حس شما رو درک می کنم. اما اینجا آمریکا نیست که یه زن شوهر دار بخواد با یه پسر مجرد هم صحبت بشه و آب از آب تکون نخوره. منم یه پسر ایرانیم با همه خصوصیات زشتی که می تونین براش بشناسین.

توسنی می کرد. خودش خوب حالیش بود که با این حرف قند را توی دل زنیکه آب کرده بود.

- البته، من نمی خوام در مورد من اشتباه فکر کنبن. من به هیچ وجه نمی خوام بنیان خانوادم متلاشی بشه.

خوشگل؟ با نمک؟ همین جوری دنبال یک چیزی می گشت که توصیفش کند. معصوم؟

از هر طرف که راه می فتاد به اینکه اسمی برایش بگذارد، به یک نقطه می رسید. از طرز نگاه کردن و بعد غش و ریسه رفتنش، از خط چشم و مدل گیس و فکلی که از پس و پیش شال بیرون ریخته بود، از پیچ و خم ملایم تنش، از هر مسیر که راه می افتاد باز به یک نقطه می رسید.

بچه بود!

- پس من فردا عصر از ساعت چار و نیم منتظر شما هستم. توی منزل خودم. همه چیز تحت کنترل خودمه. تا ساعت یازده شب کسی مزاحممون نمی شه. بهتون قول می دم هر دوی ما ساعات خوبی رو خواهیم داشت...

حالا یک بیست روزی می گذشت. خاطره ای که نه نیم و ناخودآگاهی ا ز آن روز لای چین و شکن مغزش ماسیده بود. از همه بد پیله تر، یاد دو تا لب سرد خیس پر حرف، دور دهنی که همه ی تنش را مزه مزه کزده بود، این روز ها مث انگشتی که ته حلق آدم فرو کنند عقش را در می آورد. خوب حالیش بود که باید خیلی چیز ها را همراه این صحنه بالا بیاورد. خاطره دختر بچه های عاشق. و احتمالا" یک جنین سفید پوست مو طلایی چشم آبی تو شکم زن مردم.

 

۴-مست بود. یا نبود؟ نه. کم پیش می آمد مست بشود. از سنگ اولش این دیوار مستی را کج برده بود بالا. از بچگی هم پای بزرگتر از خودش نشسه بود پای بساط عرق خوری. این شد که ادعا شده بود. سک می خورد و سیگار را مزه می کرد. بعد هر پیک یک گره ای می افتاد به ابرویش که سر می خورد توی صورت و لبها را کج و غنچه می کرد و .... خلاص. پک سیگاری کام می گرفت. سیگار را بین انگشت اشاره و آن یکی می گرفت و موقع پک زدن رهاش می کرد و باز می گرفت. چشمش را خمار می کرد و غلاج دود را بیرون می داد.

روز خوشش که بود، توی خونه و لب جوق و جنگل نمی گرفتش، چه برسد به اینجا که پادگان بود! رو می دادی ک...نت گذاشته بودند. پس نباید هم می گرفت. گشت شب هم بود. باید باز می نشست پشت پیکان سبزه و شهر را دور دور می زد.

دور و بری هاش یکی یکی کله پا می شدند و شوخی عشایری ها داش شروع می شد. رو می دادی ک..نت گذاشته بودند. رو نمی داد. سر آن سری که جوادی دس انداخته بود بند رکابی زیر پوشش را جرانده بود، همچی حالش را جا آورده بود که همه غلاف بشوند.

جوادی بچه شره بود. با مرام و ک..ر گوز. نه قدی داشت نه هیکلی، ولی تا بخواهی خایه داشت. توی دعوا خرس هم حریف بود. یک شب سر پست زده بود چار تا ساقی را خونین و مالین، دس بند زده آورده بود بازداشگاه، که مرخصی تشویقی گرفت.

حالیش بود که پر این یکی را اگه از اول قیچی نکند، باید تا آخرش زیر ک..رش بنشیند. با آن همه ادعای کیک بکسینگ و کشتی که کرده بود، هیچ خوبیت نداشت اینجا کم بیاورد. که نیاورد هم. همچین توی یک لحظه ی غفلت خاکش کرده بود. دو تا پا را انداخت دور گردنش و فشار داد. جوادی دس انداخته بود که یک جای حساسش را گیر بیاورد، اما دستش فقط هوا را هم میزد. خوب که بچه پر رو را مهار کرد، دس کرد توی شورتش و شروع کرد پشم و پیله اش را خال خال کندن. یک ربعی همان جوری نگهش داشت که ادعای طرف بخوابد. کم نمی آورد. هوار میزد و کم نمی آورد.

از همان موقع رفیق شده بودند. همه جا با هم می رفتند و می آمدند. عرق سگی به جوادی هم کارگر نبود. میگفت: داداش ما رو که مث شما لا پر قو بزرگ نکردن. ک..ن دادیم بزرگ شدیم. گشنگی درد یه دقیقه مونه. معدمون سنگو حل می کنه. الکل ملکل به ما اثر نداره.

می گفت و نخ سیگارش را سر و ته بین دو انگشتش می مالید توی زیر سیگاری. خوب که خالی می شد، صافش می کرد و صداش می کرد: بچه! آتیش خورش کردی؟

اولش همین جوادی یادش داده بود. دسش نمی داد. تئنا تئنا می کشید تا تهش. سه کام حبس، سه کام حبس، بعد دود را فوت می کرد توی صورتش.

چت که می کرد دهن خرش بسته می شد. زر زدن مفت تعطیل. فقط از اون حرف میزد. روی بازوی لاغرش یک حرف "M" ناشیانه خال کوبی کرده بود. زل می زد به ته دنیا و از اون می گفت.

-آره دیگه. اینجوریاس!

همیشه این ریختی شروع می کرد. بعد تعریف می کرد که چطو خاطر خواه شده بود و عشقش چه پاک بود. اینکه رفته بود خواستگاری و دس رد را زده بودند صاف وسط سینه اش.

- حقم داشتن زبون بسه ها. نه ننه ای، بابایی، کاری، پولی، کوفتی، دردی! از سر را که نیاورده بودن... هی دیگه!

داده بود زیر "M" ناشیانه ی بازوی چپش خال کوبیده بودند: گذشت...

- آره اوسا بگی قاطیش کن.

قاطیش کرد. بار که زد، خوب صاف و صوفش کرد و چارتا پیچ به سر بازش داد.

- آتیش

کشید. سر خم کرد روی کبریت روشن و روشنش کرد. با سبابه زد پشت شستش که یعنی ایول. کام گرفت. یک دو سه، یک دو سه، بگیر....هووو...ف..... آره دیگه، اینجوریاس!

گرفت و شروع کرد. نگاهی به ساعتش انداخت. یه ساعت دیگه شیفتشان بود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:48  توسط آدمیزاد  | 

عید امسال که شد بهشsms دادم : بچه شهریا اگه بخوان از عید حرف بزنن بهتره نرن سراغ طبیعت٬ از همون کفش و لباس نو و سال به سال دیدن پدر بزرگ که بگن٬ خدا قبول می کنه!

امروز که دنده های پدر جون تو CPR زیر دسام می شکس یاد ننای تو  بودم!
یاد تیکه های پدر جون: هر بیشه گمان مبر که خالیست    شاید که پلنگ خفته باشد! که پلنگش رو با همون تاکیدی میگفت که یک آدمیزاد توی جنگلای شیرگاه و زیراب و پل سفید از پلنگ حرف می زنه!

من بد کنم و تو بد مجازات دهی؟ ..۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ...... هان غره به آن شوی که تو می نخوری؟!....۱ ۲  ۳  ۴  ۵  ۶  ۷ ..... وارث تاج کیان سلطان رضای پهلوی...۱   ۲   ۳ ...۱۰ ..... آه عمه من ز چوب خیزران مردم....

Flat شده دکتر! این آسیستوله.... بر نمی گرده!

آتروپین.....  ۱ ۲  ۳ و...

رفت. زیر دس من رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:2  توسط آدمیزاد  | 

۱- بچگی که می کردم، شناسنامه ای را عرض می کنم، یک داستانی را مادرم برایم خواند که تلخ بود. مثل زهر مار.

یعنی می گزید و بعدش زهر داشت که یک مدتی به رگ و گوشت آدم می ماند. تقصیر مادرم نبود. داستان کودکان بود، البته من باب عبرت آموزی!

داستان یک شکارچی که سگی داشت و کودکی مادر مرده. کودک شیرخواره بود و مادرش سر زا رفته بود. شکارچی روزها که می رفت برای شکار، سگ را می گذاشت در خانه به نگهبانی از فرزندش.

زد و یک روز سوز زمستان که گرسنگی درندگان را به جان آدمیزاد دلیر می کند، چند گرگ خرناسه کشان خانه را دوره کردند. سگ ماند،حائل چنگ و دندان گرگان گرسنه و شیرخوار طعمه. و جنگید. زخم زد و زخم برداشت و گرگان را تار و مار کرد. دم غروب که صاحب برگشت، سگ به قرار هر روزه رقصان و پارس کنان پیشواز رفت. با دست و دهان خون آلوده!

شکارچی خیال کرد سگ شیرخوارش را دریده. نه گذاشت نه ور داشت، سگ را کشت!

به خانه که رسید، لاش گرگان را دید و کودک را که صحیح و سالم و با نیش باز در تخت خوابش نشسته است..

این را تعریف کردم که بگویم این روز ها هر کسی که دس و پنجول ما را خونی می بیند، فک می کند ما زن و بچه اش را دریده ایم. و حتی من باب تنوع هم یک بار به فکرش نمی رسد که شاید با دشمنش در حال جنگ بوده باشیم!

 

 

۲- چن سال پیش که تازه داشت کرک هایم پر می شد و آبی زیر پوستم می دوید، مثل هر جوجه ی دیگری شروع کرده بودم به توک زدن به دنیای اطرافم. به هر جایی که پر و پنجه ی خردسالم اجازه می داد سرک می کشیدم که کسب تجربه ای کرده باشم. یادم نمی رود توی هفته نامه تماشاگران یک نویسنده ای بود به اسم مستعار شکر.. عزیزمنش که هیچ وخت جای دیگر پیدایش نکردم. این شکر.. عزیزمنش یک بار متنی نوشته بود با این عنوان که: اینجا قلم ها را با غلاف تمام فلزی می سازند!

متن خیلی خوبی بود. کوتاه و همه چیزگو. می گفت اینجا، دور و بر من یک سری سوسمار جوان زندگی می کنند. خودش معلوم نبود چن سالش است ولی به سیامک رحمانی و پژمان راهبر و امیر ژوله و اینها می گفت که آن موقع اول چلچلی نویسندگیشان بود و انصافا" کارشان حرف نداشت. می گفت اینها یک مشت سوسمار جوانند. اینها به جای نقد کردن یک آدم او را تشریح می کنند!

می گفت هر وقت اینها شروع می کنند به چیز نوشتن، دوست و آشنایی اگر از کنارشان رد بشود می پرسد: باز داری تو کار کی میذاری!

می گفت وقتی خدا نباشد هر کاری مجاز است.- از قول  داستایوفسکی و برادران کاراموزوف-

می گفت اینجا ایران است. اینجا قلم ها را با غلاف تمام فلزی می سازند!

 

  

 ۳- مرنج از من دلت هرچند تنگ است                  کلوخ انداز را پاداش سنگ است!

این را امیرالشعرای نادری قریب صد سال پیش در جواب شعر ایرج میرزا در انتقاد از حجاب آن دوران سروده. البته این بیت آخر ماجراست. حالا قضیه این مرنج از من داستان این است که نادری در ابیات قبلیش به ایرج زده که تو اگر راست می گویی زن خودت را همچون شمع شب افروز بفرست تا خاطر جمعی را شب و روز روشن کند! و بعد هم گفته که آن زن مستوره ای که ترتیبش را دادی خواهر خودت بود و تو نفهمیدی! –اصل شعر را باید خوانده باشید-

ایرج میرزا هم البته جواب طرف را خیلی شاعرانه و کوبنده تر از خودش داده که آن را هم خودتان باید پیدا کنید.

منتها نکته ی داستان اینجاست که این آقای استاد نادری، که لقب ملک الشعرا هم دارد، این چه وضع حرف زدنش است! ارجاع دادن امور به زن و خواهر مردم که از هر لات کوچه و بازاری بر میاید. دیگر مدرک ملک الشعرایی نمی خواهد! جز اینکه جناب شاعر همین چارواداری را به نظم در آورده باشد.

قریب صد سال از این ماجرا گذشته است و هنوز ما آخر جوابیه هایمان اضافه می کنیم: مرنج از من دلت هرچند تنگ است..

 

۴- به همین ترتیب گذشته است، صد ها سال بعد از بردن حافظ به دادگاه  تفتیش عقاید و کتاب شوران شیراز. صد ها سال بعد از تکفیر خیام و عبید زاکانی و فرار سبک هندی. اینجا هنوز ایران است.

و در ذهن هر کدام از ما هنوز که هنوز است دادگاه های کوچک با قاضیان خردسال برای هر ساز مخالف حکمی به حدی صادر می کنند! هنوز در جواب یک فیلم یا یک تصویر می شود هزار نفر را ریخت توی خیابان که شعار بدهند و پرچم آتش بزنند! هنوز می شود خری را به رنگ پرچمی رنگ زد. سفارتخانه ها را می شود از دیوارشان کفن پوشیده بالا رفت.

اینجا جواب تنه زدن، دعوا افتادن است!

 

 

۵- دس آخر چن تا کلمه هم واسه ی خودت می نویسم که آرتمیس آریانا، عضو ثابت کمپینگ فمینیسم هستی.

دوست عزیزم، باور کن تمام خشم کودکانه ای که مسلسل وار، خشاب به خشاب از ذهن آرمانخواهنت به طرفم شلیک کردی، حتی ذره ای ناراحتم نکرد. که حداقل دیگر از این چیزها بد به خاطر امیدوار ما نرسد.

خوشحال هم شدم که یک نفر آدم از کنار یک قضیه ای بی خیال گذر نکرده. زهی شکر و سعادت، البته برای من. چرا که عالی تر از این برای اثری نمی شناسم که کسی را به یک واکنشی وا بدارد.

اما همه ی درد من از اینجایم است که نمی فهمم این همه شتابزدگی و حق به جانبی را از کجا می آوری.

چطور می شود که تو نگرفته باشی من درست همان حرفی را می زنم که تو میزنی؟ دوست عزیز، من نمی دانم کجای نوشته ام گفته ام که زنها نباید کار کنند. و نمی دانم چه چیزی گفته ام جز تشریح شرایط ناگوار و نابرابر کار – و زندگی-  برای زنان در برابر مردان. و چی نوشته ام جز در اثبات نیاز حمایت بیشتر از زنان شاغل؟

من نمی فهمم تو چرا باید انقدر خشمگین باشی که خون جلوی چشمانت را بگیرد و اینها را نبینی و همان زنی باشی که وقتی بشکند تیز تر می برد!

چه نیازی به بریدن و دریدن، وقتی طرف دیگر دعوا – که تازه اگر دعوایی باشد- پای میز سخن و مذاکره نشسته است. چرا و تا کی قرار است جلوی چشم من و تو با خون بسته شده باشد. و آنقدر عجول به انتقام گرفتن و سر جای خود نشاندن باشیم که یادمان برود خواستگاری را خاستگاری نمی نویسند. و حمکاران درست نیست، همکاران درست است!

غلط املایی نمی گیرم. با این ادبیاتت گرفتاری دارم..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:40  توسط آدمیزاد  | 

۱-می گن هر صب به صب که از خواب پا می شی قبل هر کاری٬ همون جور دس و رو نشسته و با دهن گس و تلخ مسواک نزده ی شب مونده٬ دس کن توی ظرف شیشه ای بالا تخت و از لای آب و گل و ساقه های علف یه دونه ی قورباغه ی چاق و چله رو بین هفش ده تای بقیه به چنگ بیار و زنده زنده بخورش! در این صورت می تونی مطمئن باشی تا آخر شب اتفاق بدتری واست نمیفته!

در همین راستا بنده اولین کشیک های عمرم را بایس در روز یک و دوم سال جدید وایستم. اگر در این روزها به مهمانی و اینها می روید٬ میوه و شیرینی و آجیل می خورید و عیدی هم می گیرید. خوش به حالتان و ایشالا که کوفتتان بشود!

بیت: فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا        بنشینید به باغی و مرا یاد کنید!

 

۲- برای هلندی سرگردان: به چه خوب آمدی صفا کردی      چه عجب شد که یاد ما کردی!

۳- راستی منو کسی تا حالا دعوت به هیچ بازی نکرده. منتها از این بازی ترانه ها خوشم اومده هی منتظر موندم یکی دعوتم کنه که آخرش مهتاب اعلام کرد همه ی لیست من دعوتن. منم استناد کردم!

 

یکیش تو ای نایاب ای ناب شهیار قمبری٬ همون که مرا دریاب بر شانه و مراقب باش تا بوسه و لالای لای لالای لای..

یکیش ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست  فرهاد

یکی دیگش گفتم غم تو دارم   اوهام

بعد رو سر بنه به بالین محسن نامجو بخش بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد (با سه ستاره!)

دیگه سر جنون سلامت که بهترین علاجه   داریوش

یه عالمه ترانه محلی از رشتی تا خراسانی و کردی و شیرازی و ...

همه ی ترانه هایی که بشه آدم صداشو بذاره رو سرش و تو کوه و کمر بخونه: 

وختی دلگیری و تنها... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:53  توسط آدمیزاد  | 

توی خیابون که راه می روی٬ تمام در ودیوار پر از پرینتهای رنگی و پارچه نویسی های شبرنگی است که آمار مجلس سخنرانی و مداحی را به اطلاع آدمیزاد می رسانند. دهه دوم محرم با کاروان شام. سخنران حجت الاسلام فلانی٬ مداح حاج کربلایی فلان. بعد دهه اول صفر٬ بعد دهه دوم صفر و بعد پیشواز اربعین و بدرقه و بگیر و برو تا هزار جور بونه و بهانه دیگر برای رون نگه داشتن چراغ مقدس هیئت.

این جور وختها یاد آن حرف بابام می افتم که وقتی از سلمان شهر فعلی و متل قوی سابق رد می شدیم٬ واسمون تنویر افکار می کرد که اینجا قدیم هر شب جمعه گوگوش٬ ویگن٬ هایده کی کی می اومدن برنامه اجرا می کردن. مام با دهن باز دلمون می خواست! کلا" این ایرانی جماعتی که ما ها باشیم٬ امور زندگی مان بدون "ترکوندن" پیش نمی رود. حالا این ترکوندن می تواند نوک تیزش به سمت ماتحت خودمان باشد٬ باشد!

و بعدش هم همیشه همین جور وختها فکر می کنم اگر موقع بچه دار شدن ما قرار باشد از آن طرف بترکیم٬ چه تصویری خلق می شود! مثلا" من و بچه ی من داریم توی خیابان می رویم. ما دوتا را تصور کنید که داریم از جلوی یک بیلبورد بزرگ آگهی گروه استر.یپتیز آتیش با مدیریت پری خوشگله و هنر نمایی کتی خفن و دیگر جیگرها ویژه ی شب های جمعه رد می شویم. آن وخت من برای بچه ام تعریف می کنم که سابق بر این اینجا هیئت بود. هر شب جمعه حاج آقا فلانی می اومد سخنرانی. بعدشم مداحی می کردن. سیب سرخی٬ هلالی٬ بنی فاطمه.. اصلا" یه چیزی بود.

- خوش به سعادتتون!  (این را بچه ام به من می گوید.)

نتیجه گیری اخلاقی: ما زندگی می کنیم که آینده را به گذشته تبدیل کنیم و حسرتش را بخوریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:42  توسط آدمیزاد  | 

نمیدونم چه مرگ و مرضیه که من دارم و اونم اینه که هر بار بخوام مثه بچه ی آدمیزاد چیز بنویسم باید اول خیلی قشنگ و منطقی گل و گوشه ذهنمو با عقیده ها و عقده های جور بجورش بکاوم و در نهایت خیلی منصفانه به این نتیجه برسم که آنچه می نویسم نصف بیشترش از سر نادانی و ناتوانی است. این روزها که می گذرد٬ دندم هر روز نرم تر از دیروز است. دست بسته در پوسته ی چوبین گردو و رنگ حنا را هم از یاد برده ام. انگار یک نفر که یک ذهن خلاق و پر از ایده های عجیب و غرییب داشته  در یک روز سرخوشی نشسته سر فرصت با میخچه و چکش من را روی سنگی تراشیدن. منتها وسط کار چی شده که بی خیال شده و نصف سر و صورت و دوتا پا و یک دسم توی توده ی بی شکل سنگ گیر کرده. ذهن و زبانم از سنگ شده. دیگه خطیبه و نقد و نصیحت تعطیل! ایستاده ام که زندگی از کنارم بگذرد. می گذرد هم. با یک نگاهی که انگار می گوید پاشو بیا دیگه. نمی بیند این ور تنم را نمی بیند!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط آدمیزاد  | 

بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

یه سال گذشت!

هیچ تاثیری داش؟

راستی من امروز خودم ۱۳۶۳ ومین نفری بودم این صفه رو وا کرده. دیشب یک آقایی کلی برای ما از چاکرا و سنگ و شهود حرف زد. با علم اعداد. هیچی٬ قرار شد ته هر اتفاقی دمبال یک پیامی بگردیم. البته اون قرار گذاشت. مام نیگاش کردیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:49  توسط آدمیزاد  | 

تلویزیون محترم هر وختی که در برنامه سازی کم می آورد می زند توی خط بازسازی خاطرات و تحریک حس نوستالژیک مخاطب و ساخته های قدیمی را دوباره به خورد خلق می دهد. مثلا" تا همین چن وخ پیش شما اگر شبکه ی استانی مازندران را دم غروبی می گرفتید داشت جنگ جویان کوهستان پخش می کرد!
روی همین حساب، ما هم تصمیم گرفتیم آرشیو ذهنی و کاغذی مان را کند و کاو بکنیم و چیز هایی را دوباره بیاوریم توی ویترین.
این اولیش است. بعضی ها را باید بنشینم تایپ کنم. یواش یواش ایشا..
یک توضیحی هم بدهم که این متن ها را در سالهای قبل تر درس کردم. سالهای عجیب و غریبی که دارم ازشان می نویسم. از عمری که گذشت. اگر جم و جور شد و چیز به درد خوری از آب در آمد، آخر این زیر و رو کردن ها می آورمش.
فعلا" شما این را نمایشنامه ای خیال کنید:
 
ضحاک، آزاد
 
به غاری تاریک و سرد در عمق چاهی سیاه و ژرف به کوه البرز.
ضحاک، تیره بخت و مفلوک، با دو ماران بر شانه هایش. به زنجیر.
هفتصد سال ابلیس را بخواند به زاری تا مگر فریاد رسش باشد از این زندان. به رهایی.
ابلیس می شنیدش لیک هیچ التفات با وی نمی کر،
تا به امروز
پس هفتصد سال تاریکی و تنهایی، اینک ابلیس فرا روی ضحاک،
کور سوی امید!
 
ضحاک: هفت قرن به تاریکی این دخمه تو را میخواندم. کجاها رفته بودی؟
 
ابلیس: آدم که برای فریفتن کم نیست. در ثانی، مغز آدمیزاد که همیشه نباید خوراک ماران شود.
 
ضحاک: آزادم کن.
 
ابلیس ساکت است. رنگی از انتظار بر چشمان. جمله کافی نیست.
این جمله تا رهایی کافی نیست.
 
ض: آزادم کن، به نیروی لا یزالت این بند را بشکن، این زنجیر ها را ببر.
آزادم کن. ای بزرگوار!
 
سکوت ابلیس با رنگی از تحقیر در نگاه. به نظاره ی موجودی حقیر در پیشگاه.
 
ض: روحم را به تو می فروشم، روحم را، با نیروی بازوانم.
وجدان را ، عقل را و احساس.
همه را می فروشم به تو به قیمت آزادی از این بند.
کاسه ی سر، کاسه های سر برایت می شکافم. هر جه که بگویی، هر قدر که بخواهی!
آزادم کن!
 
ابلیس: هه! برای من تو موجودی ضعیف و بی قدری. و روح تو بی ارزش ترین چیزهاست.
هزاران هزار روح را به برق سکه ای می توانم بخرم. مال خود کنم.
مرا دست کم گرفته ای تو!
روح انسان های آزاد، به وعده ای یا وسوسه ای! بی که حتی راست و دروغش را محک زده باشند.
حالا تو کار و کرم مرا نرخ تعیین میکنی؟
آن هم به قیمت روح ناچیزترینت؟
به خیالت کس دیگری یافت نمی شود بر این سرزمین، که تیغ را بر گردن برادرانش آشنا کند؟
ساده ای ضحاک! و خود بزرگ بینی.
ارزانی خودت این متاع بی مقدار.
 
ابلیس پشت می کند. ضحاک بر افروخته و هراسان فریاد می کشد:
صبر کن! تو مرا به این روزم انداختی! حالا پشتم را پر کن.
روح مرا تو بی سکه کردی.
خودت بودی.
خودت بردی.
حال رهایم مکن.
تو شاید تیغ برنده زیاد سراغت باشد که پهلوی برادران بردرند، یا در پشت رفیقان نشینند
اما بدان که یکیشان در بی رحمی برنده تر ز من نیست،
که هفتصد سال به تیزاب رنج زنجیر و زندان صیقلانیده شدم !
مرا رها مکن، به کف بگیر. در نیام خودت بگذار.
و آن گاه که بیرونم کشی، خود به حیرت بینی که دوست از دشمن باز نمی شناسم
 به شقاوت!
پس انگاه سیلاب خون جاری کن از رعیت صفت آدمیان،
و به زیر سلطه ات بگیر جملگی ایشان را
و جهان را.
و آن گاه کند و زنجیر می شوم به دست و پای مخالفانت
و داغ و درفش میشوم به دستان تو با تخت چار بند
که زبان از ایشان باز کنی
به اعتراف،
و به التماس.
رهایم مکن ابلیس،
مرا به کف بگیر!
 
ابلیس بی که برگردد:
ه..ی! انسانید، کاریتان نمی شود که کرد. خیالات بزرگ در سرتان است.
خیالات خام بزرگ!
که خونریزترین باشم. خونریزتریت حاکمان. با قلمروی به وسعت جهان.
ترک و تازی زیر یوغ فرمان من.
از غرب تا شرق، از شمال تا جنوب
مرگ را با خود به هر کجا می کشانم.
مرگ را و شلاق را. تا بر همه سر شوم
سرکوب می کنم همگان را با مرگ و شلاق،
مرگ و زندان،
مرگ و زنجیز. تا بر همه سر بمانم
خیالات خام بزرگ!
بر اریکه ی خونین سروری هاتان جا به جا نشده اید هنوز،
که دیگری از راه می رسد، با مرگ و تحقیر
و نامی نه، که ننگی بر جای می ماند از شما در صفحه ای از غبار و خون ،
به کتاب مضحک تاریخ!
 
ضحاک، هراسان، اما به امید:
فرصت از چنگ مده ابلیس!
تمام عمر هم که بر زمین بگردی لقمه ای چنین آماده و مشتاق یافت نمی کنی.
فرصت از چنگ مده،
غلاده از گردنم بردار،
این گرگ گرسنه، این گرگان گرسنه ی هفتصد ساله را بند بگشا
ونظاره کن
که چگونه گوشت و رگ و استخوان آدمیان را به چنگال و دندان هاشان پاره پاره میکنند!
فرصت از چنگ مده!
 
ابلیس، رو به سقف غار، با حیرتی شوخ در چشمان:
آخرالزمان! آخرالزمان! روزگار وسوسه ی آدمیزاده در گوش شیطان!
 
ضحاک خروشان ادامه می دهد:
آتشم من آتش، مرا به خرمن هاشان بیافکن!
من گردبادم. من خشک سالیم. قحطی ام من، طاعونم، جذامم.مرگم مرگ!
مرا به سرزمین ستیزندگانت برسان!
ابلیس دست بر هم می زند. زنجیر ها می گسلند، به یک باره.
 
ابلیس، گویی با خود:
این گناه را همیشه من به گردن گرفته ام، همین یک گناه را.
و به صدای بلند ادامه میدهد:
باقی با خودت.
 
ابلیس از صحنه بیرون می رود. پوزخندی به چهره دارد.
ضحاک از چاه بیرون می آید
تن بیرون میکشد. همچون اژدهایی که از سوراخ سنگی
بر قله ی دماوند، به فریاد:
اینک، روز تسویه حساب!
روز بارپرسی، روز عدالت!
نره دیوان، عجوزگان، از دخمه ها به در آیید، نقاب ز رخ بر کشید و دشنه ها از نیام.
روز تسویه حساب فرا رسید،
روز عدالت،
روز انتقام!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:0  توسط آدمیزاد  | 

یکی از دوسای بابا دی شب اومده بود داروخونه. از اون رشتیای باحاله. با بابا که می خورن به پست هم دیگه همو تیکه بارون می کنن و ماها رو روده بر. نکته ی جالبشون اینه که خودشون هیچ نمی خندن. انگار نه انگار!

دیشب به من رو کرد گفت: تی پره بد نوسه! ا واکسنان خب قالبا کنه! - منظور ماجرای قطع گاز و فروش واکسن آنفلونزاست-

بابا: حالا بدین تانی امی نان قطا کنی! می چش که آب نخوره! ا ترکمنانی که من بیدم...

گفتم: هر جا می ریم کسی گله شکایتی از قطع گاز نداره! همه دارن به این موضوع می خندن!

- به لهجه ی فارسی من گیر ندهین لطفا"ـ

در همین حال و اوضاع یکی از آشنایان مشترک دیگر با رگ و ریشه ی گیلانی از را می رسد.

-سلام! آقا ا گاز بیدییدی قطا وسده؟!

دوست بابا: ا؟ راس گی؟ امان گاز داریمیا!

- نه بابا!

- آهان بره٬ چن تا خایی؟ گاز داریم٬ باند داریم٬ گچ داریم ساده٬ فایبر گلاس! تارف نوا کدن!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:45  توسط آدمیزاد  |