تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

عطرخوش زن؛ تقدیم به استاد آل پاچینو

بوی زن می دهی برادر!

بوی لیلا و یک کمی بدتر

بوی شیرین می دهی...     فرهاد من!

عطر شیرین نرود از یاد من..

بوی لبخند می دهد پیراهنت            عطر بوسه می زند از دهنت
داغ و تبدارند این دستان تو                می شود سد ساخت٬ از پیمان تو
بوی شرم می دهی٬ سر به توداری       تو نهان٬ با کسی گفت و گو داری
تند و بی طاقتی و خاموشی              امتحان اولین هم آغوشی
بوی پرواز داری و خنده                      بوی امید روز آینده
بوی مریم٬ اقاقیا٬ نرگس                     بویزندگی بدون تو هرگز!
بوی ترس می دهی برادرجان              بوی یک اضطراب بی پایان
بوی ترس از فضولی مردم                 بوی یک نوجوان سردرگم
ترس از عشق و از اسارتهاش            نقض آزادی و خیانتهاش
بوی ترس از کمیته و ارشاد               بوی خوش باش٬ هرچه باداباد
بوی اشک می دهی تو داداشی       نکند باز گریه کرده باشی
بوی زن می دهی تو لامصب!           بوی پیغام های آخر شب
خانه از غیر تهی کردی!                      "کار دارم" بهانه آوردی
برو خوش باش ما همه خوابیم           مام یک وختهایی بی تابیم
این همه بافتم  من از هر در              تا بگویم برایت آخر سر
بوی زن می دهی برادر
بوی لیلا و یک کمی بدتر...

پ.ن. از طرف جفتمان تقدیم کردم!


 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:7  توسط آدمیزاد  | 

راس راس یا دولا دولا؛ مسئله این است!

جشن فارغ التحصیلی ما هم به میمنت و آبرو داری تمام برگذار شد. ما در دسته جاتی خیلی منظم همراه آهنگ تایتانیک وارد صحنه شدیم و در دوطرف سالن جای گرفتیم بعدش از سن و سکو بالا رفتیم و در یک فضای روحانی سوگند یاد کردیم. کلی هم عکس گرفتیم. و حسابی خوش گذشت. خوب حالا من ناخودافشا چرا دارم این حرف ها را برای شما می زنم. به خاطر اینکه من آنجا رفتم یک متنی را بلند بلند برای همه خواندم. کلی هم برای من دست زدند! باز این هم به شما ربط پیدا نمی کند. نکته اش اینجایش است که بعد مراسم یک سری از دوستانم٬ در حالی با اظهار لطف هایشان شرمنده ام می کردند از من خواستند تا متنش را توی وب لاگم بگذارم!
- مگه من وبلاگ می نویسم؟
گاهی آدمیزاد عمیقا فکر می کند٬ گاهی هم عمیقا فکر نمی کند. و این دفعه من عمیقا فکر نمی کردم کسی من را می شناسد. -هرچند یک نفر چند وخت پیش در این زمینه یک شوک به من وارد کرد.-
کاری نداریم. صرف نظر از اینکه من کلا ضریب خود افشاییم منفی است٬ و خیلی چیزهایم را با کسی قسمت نمی کنم٬ حس آدمیزادی را پیدا کردم که کنار خیابان با بارونی خاکستری یقه برگشته و عینک آفتابی و روزنامه ی وارونه برای خودش خف کرده است! آن وقت یک نفر یک دفه با یک بار بزرگ در دستش از راه می رسد: - اه! ممد جون یکم برو کنار تر دیگه. کمک که نمی کنی٬! راه رو بند آوردی!

پ.ن. دست همگی شما درد نکند. علی الخصوص شما و شما دوتا که زحمت کشیدید تا آنجا آمدید.
پ.ن. نیلوفر عزیز خیلی لطف کرده و من را توی وبلاگش معرفی کرده که کلی خوشحال شدم و بدین وسیله دستش خیلی درد نکند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:0  توسط آدمیزاد  | 

اظهار نظر ذهنی که گیر داده است/ خبرهای خوب می آید!

من از آنجایی که هر از چندی رو یک موضوعی میخ می کنم و دس از سر کچلش بر نمی دارم٬ از قبل انتخابات و آن روز کذایی٬ گیر داده ام به مبحث ترانه سرایی و جای شما خالی٬ برای خودم به تحلیل هایی هم رسیده ام.
اول این که بسیار بسیار زیاد آن چیزی که امروز می توانیم ادبیات مقاومت بنامیمش دارد در ذهن مردم  و هنرمندان شکل می گیرد. نشان به آن  نشانی که مدتی است از ساسی مانکن و دوستانش - که اصلا" منکر توانایی های اثبات شده شان نیستم-  خبری به گوش نمی رسد و سیطره ی بی رقیب این بچه ها بر گوش و ذهن مردم رنگ باخته است. از طرف دیگر داریم یکی پس از دیگری ترانه های انقلابی جدید٬ برخاسته از متن همین جریان و تاثیر گرفته از حوادث آن - و نه جریانات مبارزین هنرمند قبلی- را مشاهده می کنیم٬ به همراه شعار های جدید که بسیار زیبا٬ پر احساس و هوشمندانه ساخته می شوند و خود را بر ذهن و زبان مردم جاری و روان می کنند.

برای مثال ۳ ترانه را که اخیرا از طریق اینرنت و موبایل ها پخش شده را می شود بنیشینیم دور هم بررسی کنیم.

ترانه ی اعتراف:  که تاثیر گرفته از جریانات اعتراف گیری های اخیر است. و با لحنی هنرمندانه و طنز آمیز - و البته بسیار تلخ و تامل بر انگیز- مسئله اعترافات را به چالش می گیرد.
من اعتراف می کنم به قتل و حمل اسلحه            به ارتباط اجنبی به سازش و مسامحه..
من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین            به روز بودن شب و یسار بودن یمین..

از آنجایی که این زیبایی ترانه ها را نمی توان جدا از اثر گذاری کلیپ ساخته شده همراه آن دانست٬ باید استفاده ی هوشمندانه از تصاویر سیاه و سفید همراه با رنگ قرمز٬ و لحن خاص و مسخ شده ی خواننده اش به همراه موسیقی روی آن را٬ که ضرباهنگی تکراری و هراس آور به فضای ترانه می دهند٬ در کنار متن قدرتمند آن ستود.


ترانه ی قسم : که مو را بار ها به تن من سیخ کرده  وبدون شک از ترانه های ماندگار این دوران خواهد شد. و می شود ببینیم که در طول تاریخ برای خودش سرافرازانه پیش می رود و برای شهدای دیگر جریانات مبارزاتی هم استفاده خواهد شد. در این ترانه استفاده از کلمات بار معنایی زیبایی را از آمیزش عشق و خشم ارایه می کند.
قسم به بوسه ی آخر             قسم به تیر خلاص
قسم به خون شقایق              نشسته بر تن داس
قسم آتش پنهان به زیر خاکستر    قسم به ناله ی مادر
قسم به بغض پدر...
استفاده ی به جا از تصاویر تکان دهنده ای شهادتها و حضور انرژی بخش مردم٬ در کنار اجرای دسته جمعی کار٬ شور و حال عجیبی را در شنونده ایجاد می کند.

ترانه ی آتشفشان خاموش: که دارای صاحب اثر و یک کلیپ حرفه ای است . متاسفانه من بیش از یک بار موفق به تماشای آن نشدم اما به شدت آن را یک اتفاق فرخنده می دانم. تنها بخشی از این ترانه که در ذهن من مانده عبارت:
آتشفشان خاموشیم که می باریم به مدارا..
و این اولین باری است که لفظ مدارا را - که دقیقا نشات گرفته از روش مبارزاتی در این جنبش است- وارد ترانه کرده است.

بیش تر از این هنوز نشنیده ام یا حضور ذهن ندارم. اما به نظرم باید این همه اتفاقات و تغییر احوال متعالی و خوشایند را جشن بگیریم.

اگر حالا روده درازی نشود کمی هم بعد اول برسم به دوم ماجرا و آن اینکه به نظرم الان یک مشکل ترانه - با نگاهی که من بهش می کنم- مشکل مخاطب ترانه است. یعنی متن ترانه خطاب به چه کسی سرئده شده است. من فکر می کنم پس از طی مسیر پر خم و پیچ محتوای سخن - از عشق به بی خیالی و بعد نفرت و بعد فحاشی و در نهایت هجو و لمپن مئابی- حالا وقت آن رسیده که کمی دس از سر مخاطبان تکراری اهم از معشوقه و پدر و مادر یا مام وطن برداریم و عرصه های تازه را برای خودمان باز کنیم.
برای مثال ترانه ی برادر لویی را مدرن تاکینگ را همه ما شنیده ایم٬ داستان برادری است که دارد به برادرش می گوید دس از سر دختری که او را دوست دارد بردارد.
یا ترانه ی دیوار از پینک فلوید که رو به یک معلم - یک نماد- دارد و فریاد می زند که هی! معلم! دس از سر بچه ها وردار. ما تعلیمات تو را نمی خواهیم!
و هزاران مثال دیگر که شما بهتر از من واردید. به نظرم از این راه تعملات اجتماعی دیگر هم وارد ترانه می شود و دستمان باز می شود که درگیری ها و احساستی که امروز جایشان در ترانه های ما خالی است راحت تر واردش کنیم.
من که امیدوار و منتظرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:2  توسط آدمیزاد  | 

به: گنجشکک اشی مشی دلم/ پریای شاملو / و فرهاد مهراد

 

گنجشکک اشی مشی         لب بوم ما        

                                                      بشین

نترس اگه فراش باشی پول می گیره چوب بزنه

                                             نگاه بی شقاوتش کابوس شبهای منه

نترس اگه حکیم باشی دسََّاش تو دس دشمنه

                                            به جای کیمیا داره   سم تو رگ ما میزنه

آشپز رو آتیش قفس قناری بریون می کنه

                                            چشمای چشم انتظار مادرُ گریون می کنه

 

گنجشکک اشی مشی!

مشت سبز ما ببین                    لب بوم ما  بشین

 

نترس٬ اگه تو شب تار ماه پشت ابرا اسیره

                                              نگاه ما مست آتیش بازی سقف و تکبیره

کوها همه پر شدن از فرهادای تیشه بدست

                                           میگن به جای دل و کوه٬ باید سر دیوُ شکست

گنجشکک اشی مشی        نترس از حوض نقاشی

                                         پر نزن٬   هیچ جا نرو٬        اینجا٬ رو بوم ما بشین

گنجشکک

                اشی

                          مشی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:57  توسط آدمیزاد  | 

من به فریاد شما مفتخرم!

 

من به فریاد شما مفتخرم!

من که راهم دور است و دلم پر شور است و چه پنهان ز شما

به هراسم٬ کمکی

از کتک کاری و حبس و تعزیر

و تجاوز در بند٬

به شما که دیدید همه این ها را

و نترسیدید هیچ

پایتان پس نکشید

دلتان دس نکشید

خون به جوش آمده

فریاد کشیدید:

 وطن                   آزادی

شادی و آبادی    

 نان مساوی

آسمان ها آبی

و نترسیذیذ هیچ!

من که راهم دور است و ...

من

به فریاد شما مفتخرم!

 

 

پ.ن: امروز می رود که اخرین کشیک در آخرین روز اینترنی من بشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط آدمیزاد  | 

نهضت ادامه دارد

روزنامه: دیشب کشیک بودم فردا شب هم هستم. تهران رفتن این جمعه مالیده است. برای خودم از راه دور مبارزه می کنم. سبز پوشیده ام و توی بیمارستان این ور وآن ور می کنم. پرستارها با لبخند می پرسند.
- دکتر طرفدار موسوی هستی؟
کی طرفدار موسوی نیست؟

یکی را آورده بودند با شکایت سقوط از ارتفاع.
- از کجا افتادی آقا؟
- از روی درخت
- مرد حساب این وخت روز٬ ماه رمضونی رو درخ چی کار می کردی؟
- داشتیم دوربین نصب می کردیم. تو دانشگاه شما.

لطیفه: قدیم تر ها برای اینکه یک قضیه ای درس عبرت بشود و مردمی سر جای خودشان آرام بگیرند٬ روش هایی ابداع شد. مثلا انوشیروان داده بود هواداران مانی را تا گردن بکنند توی ریگ داغ٬  آقا محمد خان داد از چشم مردم کرمان مناره ساختند٬ رضا شاه نانوا را پرتاب کرد توی تنور٬ محمد رضایشان به مردم تیر اندازی کردو..
آن موقع ها مردم در جواب این حرکات می گفتند:
فریادمان بلند است٬ نهضت ادامه دارد٬ حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد. که یعنی ما هیچ رقمه عقب نشینی نمی کنیم و نا امید نیستیم.
جدیدتر ها بعضی دوستان یک شیوه ی نوینی را در پیش گرفتند و برای عبرت آموزی ترتیب آدم را می دهند!
در همین راستا به نظر می رسد شعار بالا نیازمند کمی تغییر می باشد: 
فریاد مان بلند است٬ نهضت ادامه دارد٬ حتی اگر شب و روز در ..ون مان بذارند.

 این حرف امروز خیلی به جان من نشست!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:19  توسط آدمیزاد  | 

روز های آخر آقای مدیر مسئول

 

مریم      علی       نسترن           ممد          مریم          سعید          امین        زهرا        علیرضا
فرشاد و.... 

 

 

 

چقدر دلم برای خواندن شما تنگ شده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:0  توسط آدمیزاد 

واقعا چرا توی سینما سیگار کشیدن ممنوع است؟

از سینما آزادی بابل که بیرون بیایین درست روبه رویش٬ آن دس خیابان یک کافی نتی هست که بنده پس از طی مسیر ذکر شده الان پشت یک استیشن آن نشسته ام و فقط آمدم از " درباره ی الی" تعریف کنم!
بالاخره بعد سه ماه اول سال که کمپلت این سینما در اکران اخراجی ها ی ۲ بود و پس از سوسه ی  فراونی که مسئولین این سینما با پخش امشب شب مهتابه و امثال آن برای ما آمدند٬ بالاخره نوبت من هم  شد که این فیلم را تماشا کنم!
ته فیلم بود!
من یک مدتی این ور اون ور را که می گشتم٬ گاهی بر می خوردم به یک سری از بچه ها که تقریبا" با لحن برادران آب منگل: فرمون فرمون که می گفتن این بود؟! در مورد این فیلم صحبت می کردند.
این اصلا لحن درستی نیست!
به نظرم نقطه ی پر قوت فیلم های اصغر فرهادی اینجاس که شناخت مثال زدنی ای روی طبقات اجتماعی ما دارد!
وبازی ها٬ چقدر واقعی و بارو پذیرن!
من تماشای این فیلم رو به همه شما توصیه می کنم و توصیه می کنم انقدر دنبال دریافت "پیام خاص" از فیلم نباشید. کلا" اصغر فرهادی اهل "نشان" دادن است نه پیام دادن!

پ.ن. این روزها همه مرگ بر اسراییل می خواهند بگویند٬ شما چطور؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط آدمیزاد  | 

جبر و اختیار

 

ملاحان از دیدن این صحنه بر جای خود خشکشان زده بود. درست وسط اندر وسط اقیانوس جایی که روی هیچ نقشه ای اثری از آثار خشکی و جزیره ای ثبت نشده بود٬ یک درخت سرو بزرگ و بسیار گشن هلفی از زیر امواج زده بود بیرون! ریشه هایش در هم تنیده بود و بی آنکه به جایی بند شده باشند٬ عین گلی که با ریشه ی توی ظرف آب گذاشته باشیش همراه آمد و رفت امواج در آب تکان تکان می خورد. درخت تناور برای خودش انگار به یک نیروی افسونی و سحر آمیز روی آب سرپا ایستاده بود. دریانوردان ماجراجو به سفرهایشان عجاب بسیاری در دریا ها دیده بودند. منتها این یکی برایشان نوبر بود.
روی شاخه های در هم تنیده ی درخت مردانی لاغر و آفتاب سوخته٬ با لباس های پاره و موها و ریش بلند و ژولیده٬ به شاخه ها چنگ انداخته بودند.
-آن جا چه کار می کنید؟!
جوابی از ایشان به گوش نمی رسید. نگاه هایشان تنها به زیر پایشان بود در میان امواج..
به باله های هراسناک کوسه!

تا سالها بعد از آن٬ هرکسی ملاحان را پرسید: اگر به دریا گرفتار کوسه شدی چه می کنی؟
پاسخ دادند: می روم بالای درخت. می روم بالای درخت.. 

پ.ن:
من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم
من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم
من نه آنم
من نه آنم
من نه آنم...

۲-ماری والوسکا چرا صفحه ات بسته شد؟! اگه به اینجا سر زدی٬ کارت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:30  توسط آدمیزاد  | 

خواستگار نامریی

 
اخیرا" یکی از سران بلند پایه ی نظامی ما جایی گفتن که ایران از قدرت نامریی فراوانی برخورذار است.
حالادر همین راستا شما یک مراسم خواستگاری ای را که برایتان تعریف می کنیم٬ تصور کنین:
 
- به به! سلام! بفرمایین.. خیلی خوش آمدین
- قربان شما خواهش میکنم
- بفرمایید بفرمایید! آقا پسرتون کجا تشریف دارن؟ دارن ماشینو جابجا می کنن؟
- نخیر ایشون همین جا تشریف دارن. منتها نامریی هستن!
- سلام علیکم!
یک صدای جوانانه از جای خالی کنار حانواده ی حواستگار آمد.
- وا! به حق چیزای ندیده! همه چی دیده بودیم الا خواستگار نامریی!
 
کمی بعد همه توی پذیرایی نشسته اند و بعد از تعارفات معمول و صحبت از وضع هوا تصمیم بر این می شود که بروند سر اصل مطلب. یک صندلی خالی هم کنار دست مهمان هاست که جای خواستگار نامریی است.
- دخترم! چایی بیار.
عروس خانم با سینی چایی وارد می شود و دور میدهد. جلوی صندلی خالی یک استکان از توی سینی بلند می شود و در ارتفاع ثابتی قرار می گیرد. استکان هر از گاهی بالا و پایین می رود و از چایی تویش کم می شود.
- خوب آقا داماد مدرکشون چیه؟
- ایشون چهارتا دکترای نامریی دارن!
- به به.. خوب کجامشغول هستن؟
- والا به خاطر شرایطشون نمی تونن جایی مشغول بشن. منتها از نظر مالی یک ارث بزرگی بهمون رسیده که همشو رو یکجا زدیم به نام و حسابشون. ۱۰ هزار هکتار زمین نامریی هست با ۱۷ تا کارخونه و کارگاه جورواجور نامریی. یک حساب میلیارذی نامریی هم دارن با یک صندوق امانات پر از جواهرات عتیقه نامریی. الانم توی یک برج نامریی زندگی می کنن. دوتا ویلای نامریی در شمال و جنوب کشور دارن که گاهی با هواپیمای شخصی نامرییشون اونجا میرن..
 
شما باشین به این آقا پسر دختر می دین؟ نمی دین؟!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط آدمیزاد  |