تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

در باب تفاوت ما و انگلیسیا


و اینک نتایج حاصل از تماشای 19 قسمت فرندز در عرض یک صب تا عصر. به شرح زیر است:

1- اولین و هم ترین فرق اساسی ای که ما با آنها داریم، (منظورم طنز ماست با طنز آنها) این است که این انگلیسا با اون چشای چپشون اصلن زیر بار کار تکراری نمی روند. یعنی شما هر قسمت، در عرض مدت هر چند دقیقه تا لحظه یک شوخی جدید می بینید و همان جا می گذارید و می روید ولی ما اساسا از تکرار تکیه کلام ها و حرکاتی که یک بار چطور پیش آمد و لبخندی زدیم شاد می شویم. مثلا مهران مدیری آن موقعی که طنز 77 را در می آورد من یادم هست یک نفر یک نامه ای فرستاده بود که آقای مدیری لطفا حرکت گردنتان را بیشتر کنید!
نتیجه ی این تلقی در تولید طنز چیزی می شود مث همین سینمایی که داریم. با تکرار هر روزه ی احمد پورمخبر در نقش پیر جاهل صاحب دل و مهران رجبی در نقش بچه های مدرسه ی همت و اکبر عبدی در نقش خاله جان!

2- طنزی که آنها توی سریال فرزندز نشان ما می دهند، یک طنز دیداری واقعی است. یعنی چی؟
یعنی اینکه مثلا شما این سریال رامبد جوان را که از فضا آمده اند تصور کنید. آخر هر قسمت این آقای فضایی ورمیداشت روی هوا دست و پرش را تکان میداد که مثلا دارم به فضا نامه می نویسم و در طی این حرکت یک طنزی که ما می توانیم برویم از روزنامه یا وب لاگ بخوانیم برای ما تلاوت می شد. خوب این غلط است. صرف روخوانی از یک متن طنز که از آدم کمدین نمی سازد!
باز این انگلیسیا نسبت به ما به یک هماهنگی و ترکیب خیلی بهتری بین متن و بازی رسیده اند.

3- آدم های داستان طنز انگلیسیا صاحب گذشته، حال و آینده ای هستند که می تواند با هم دیگر همخوانی داشته باشد. یعنی شخصیت ها بیشتر از اینکه "تیپ" باشند با اداهای خاص، دارای "روان شناسی" هستند.
این قضیه به نظرم برای اولین بار در طنز تصویری ما هم برای مرد هزار چهره به کار رفت و فوق العاده بود.
-بچگیت چطوری گذشت؟
-من هم مث هربچه ی دیگری حافظ می خوندم و با دمکنی هام بازی می کرذم!
نوع ترتیبت و روابط خانوادگی و خصوصیات والدین هم توسط انگلیسیا با اون چشمای چپشون رعایت می شود.

4- موضوع طنز ما هم با انگلیسیا فرق دارد. طنز های ما اصولا رسالت مدار هستند و همیشه سعی دارند "مشکلات اجتماعی" خاص را هدف بگیرند تا جایی که گاهی از پشت سر شبیه دون کیشوت و سانچو پانزا دیده می شوند که شمشیر به دست دارند به سمت آسیاب های بادی حمله می کنند. تکیه بر مسایل فردی به جای اجتماعی در کارهای ما نادیده گرفته می شود. که کار خیلی بدی است!

فعلا همین ها. حالا بروم یک 19 قسمت دیگر تماشا کنم ببینم باز چی دسگیرم می شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 12:2  توسط آدمیزاد  | 

در باب پیروزی خون بر شمشیر

سال 1998 میلادی بود. "انقده بچه" بودیم و تازه داشتیم تب فوتبال (مث تب نوبه. حالا خارج از بحث من هربار این تب نوبه را می شنوم فک می کنم یک جور تبی است که باد به نوبت گرفته شود )می گرفتیم. پخش زنده و چپ و راست روزنامه ی ورزشی و پوستر فوتبالیست ها از در و دیوار شهر آویزان و خلاصه.. وخت آن بود که مث هر نوجوان تازه بالغ دیگری آستین بالا بزنیم و برای خودمان یک معشوقه ای در عالم توپ گرد پیدا کنیم. تلویزون هم شبانه روز عین این خانوم رییس های آلبوم دار برای ما تاریخ و سیره ی فوتبال جهان پخش می کرد و رنگ و وارنگ دلبرکان پا به توپ را نشانمان می داد. همه رقم تویشان موجود بود سیاه و کچل و بد اخلاق، سفید و خوشگل، بلند بالا، دس کوچولو پا کوچولو و الخ. واقعا آدم نمی فهمد چطور خاطرخواه می شود. همین جور یک ریز نشسته ای و برای خودت بازی ها را تماشا می کنی، یک دفعه سر بلند می کنی و می بینی داری برای باخت تیم ملی هلند به آلمان و آرژانتین در دو تا فینال جام جهانی که چیزی حدود 20سال پیش اتفاق افتاده و ته دیگش هم خورده شده خون خونت را می خورد. یعنی یک چنین دیوانگی ای را دارم عرض می کنم. کاری نداریم از همان عنفوان کودکی ما طرفدار فوتبال شناور و این حرفها شدیم و در عین حال یک مرض دیگری هم ما را گرفت به اسم همیشه از تیم ضعیف تر طرفداری کن. مثلا اگر بایرن مونیخ با دیناموکیف بازی داشتند ما طرفدار دیناموکیف بودیم. یا ریال مادرید با والنسیا ما والنسیایی می شدیم. همین موقع ها بود که طرفدار آرسنال هم شدیم که دنیس برکمپ هم تویش بازی می کرد. و این علاقه مندی در حدی بود که هنوز هم که هوز است بعد گذشت چند سال که او از عالم فوتبال خدا حافظی کرده است، عکسش تن در اتاق من چسبیده و یادش گوشه ی قلبم مانده است. خلاصه عشق اول یک چیز دیگه ای است. شما وارد ترید در این مسائل.

حالا سالها گذشته و بعد باخت دیوانه کننده ی تیم ملی هلند به ایتالیا سر آن جریان پنالتی ها و خدایی که همان نزدیک تیرک در وازه ی ایتالیا بود و باخت آرسنال در فینال جام باشگاه ها به بارسلونا و کوچ دسه جمعی ستارگان این تیم به این ور و آن ور، میزان اشتیاق ما به تماشای فوتبالی که یک مشت بچه ی خوب تاکتیک پذیر دارند اداره اش می کنند و هیچ بازیکنی ندارد که آدم عسکش را بخرد بزند تن دیوارش کم شده و رنگ باخته. ولی جای شما خالی به مدد تکنولوژی الان چند شب می شود که توی خوابگاهمان پی اس دوهزار و ده بازی می کنیم و  کلی حال می دهد. من بنا به همان درد سابق خودم باز آرسنال را ور میدارم و در برابر من قوم الظالمین با ارتش تا بن دندان مسلح به بازیکنان اسپید 9 شوت زن و سر زن و تکنیکی رئال مادرید و بارسلونا و اینتر میلان و چلسی صف آرایی می کنند. صرف نظر از اینکه حالا ما همه جا گفتیم زدیم، شمام بگین زده، بازی خوبی می شود. بالاخره هرکسی برای خودش فنی دارد. باخت زیاد می دهم ولی عوض بردش به آدم خیلی می چسبد، یک جور پیروزی خون بر شمشیر است!

پ.ن. حالا این چه ربطی به باقی مطالب داره، بماند!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 19:45  توسط آدمیزاد  | 

در باب روییدن گندم از گندم و جو ز جو

یک معضل اساسی در تفکر مردم کشور ما این است که ما فکر می کنیم تحمل سختی ها و رنج کشیدن، اقدامی سازنده است!
یعنی شما هرچقدر که بیشتر توی زندگیتان سختی بکشید، لاجرم آدمیزاد ورزیده تر و بهتری بار می آیید.
شاهد این ماجرا وجود یک سری آدم ها ی تی تیش مامانی و لوس از خود راضی ای است که توی هر جمعی وارد می شوند و عرضه ی بالا کشیدن دماغشان را هم ندارند و مخل آسایش و دست مایه غیبت کردند.
در مقابل "قد کشیدن روی موج بلا" همیشه برای ما با ارزش بوده و مایه ی افتخار است.
خوب این فرضیه از اساس غلط است!
سختی کشیدن و رنج بردن خالی برای هیچ انسانی سازنده نیست. درد آشنایی یک واژه ی تعارفی است.
فقط چیزهای مثبتی که در زندگیمان دریافت می کنیم ما را به سمت خود شکوفایی پیش می برند. مثلا شخص من یک نوجوانی ای داشتم که اگر برایتان تعریف کنم یک روضه ی پر سوز و گدازی می شود که شما بنشینید او های های گریه کنید. شما فکر می کنید من برای چیزهای خوبی که امروز در خودم می بینم یک سر جو نسبت آن دوران درب و داغون احساس دین می کنم!
نه خیر! شما هم این کار را نکنید و اگر می کردید دیگر ادامه ندهید.
نتیجه تحقیر جز تحقیر نیست. نتیجه ی احساس نا امنی جز وحشت و احساس نا امنی نیست.
امنیت است که سازنده است. دوست داشتن و دوست داشته شدن، درست  تشویق شدن و لذت بردن سازنده است. رنج خشک و خالی بدون اینها که گفتم فقط روح و روان آدم را رفته رفته می خورد و می خراشد و ترتیبش را می دهد.
الان مثلا توی بخش بیمارستان ها می گیرند یک اینترنی را با لباس می اندازند توی استخر طبابت. 24 ساعت یک لنگه پا نگهش می دارند، فردایش سر مورنینگ ریپورت فک و فامیلش را می آورند جلوی چشمش، تا ساخته شود! بار بیاید!
توی سربازی آن دوستانی که می افتند ارتش و کارت فعالیت هم ندارند زیر آفتاب بدون آب دوانده می شوند بعد شب را توی تخت های درب و داغون می خوابند و توالت می شورند، تا ساخته شوند!
توی مدرسه شب عید کلی درس و مشق و تکلیف می ریختند سرمان که بازیگوشی نکنیم و عوضش سخت کوشی بکنیم، تا ساخته شویم!
اینها سازنده نیست!
اگر رنج کشیدن خوب ود هیشکس بعد اینکه شکنجه شد یا تحقیر شد یا بهش تجاوز کردند پی تی اس دی که نمی گرفت هیچی، دو فردای دیگر کلی هم دانشمند و قهرمان بود.
رنج عامل سازندگی نیست. آن چیزی که ما را می سازد چیز های خوبی است که رنج را بر ما بی اثر میکنند.

پ.ن. شما آن پنج قله با شیر و سیب سختی ای که توی باشگاه بدنسازی قاشق قاشق میل می کنید را هم اگر بدون لذت از بر و بازویتان و همین جوری شبانه روزی انجام دهید، می شوید مث فامیل ما که الان از درد مفاصل زانو و آرنج و کمرش شب تا صب بیدار است!
پ.ن. 2 روزانه نویسی کار خوبی نیست! تمام انگیزه و ادبیات آدم را با هم از بین می برد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 19:54  توسط آدمیزاد  | 

بدی بعضی مصاحبه ها اینست که فکر می کنند هیشکس هیچی نمی فهمد!

می گن که یک آقایی رو نصفه های شب روی پشت بوم یک خونه ای زیر پشه بند دختر مردم لخت و عور پیدا می کنن در حالی که هر دوتایی داشتن غش غش می خندیدند!
هیچی، آی بگیر آی بیار می یارنش وسط حیات به استنتاق.
- تو اون بالا لخت و عور داشتی چه کار می کردی؟
- هیچی آقا یک باد شدیدی اومد منو از زمین بلند کرد، لباسامو همرو از تنم در آورد، من هی می خوردم به این دیوار و اون دیوار تا افتادم رو سقف شما!
- ا؟ چه جوری باد جناب عالی رو انداخت زیر پشه بند؟!
- والا من و این خانومم داشتیم به همین موضوع می خندیدیم!

به قول کریم باقری: دفعه ی دیگه با ما هم هماهنگ کنن که نریم جداشون کنیم!

پ.ن. به یک آقایی گفتن تو این دوره و زمونه ای که هیشکس مسئول حرفا و کاراش نیس، آخه تو چرا رفتی گردن گرفتی؟!
گفت: به خدا رون و سینه تموم شده بود. مجبور شدم گردن بگیرم!

پ.ن.۲ زنده باد مملکتی که که همه چیزمان تویش به همه چیزمان بیآید.

عکس خود صحنه را پیدا نکردم ولی این "شوک" هم خالی از لطف نیست!
علی دایی است و شیث رضایی


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 13:6  توسط آدمیزاد  | 

در باب اینکه "خرس رمال گوش کند"

اول باز باید تشریف ببرید یک مطلبی را از جا دیگری مطالعه کنید.

شب/ داخلی/ مغازه ی عرفان فروشی

با خواهر عزیزتر از جان توی یکی از این مغازه های عرفان فروشی هستیم. جلوی این ویترین و آن ویتریتنش توقف هایی با دهان گشوده به لبخند و تحسین می کنیم و کلی ذوق می کنیم. هی من یک چیز چوبی و خراطی را نشانش می دهم هی او یک سنگ تراشیده را خاطر نشان من می کند. یک لوله ای آنجا هست که خیلی خوشگل است و از این به آن ور که سر وتهش می کنی انگار یک عالمه سنگ ریزه شره می کنند و صدای باران می دهد. همین جور که برای خودمان قور و تفحص می کنیم آقای فروشنده که آقای جوانی هم هست فاز ما را می گیرد و وارد عمل می شود. آقا داد سخن است که در باب عرفان های مختلف دارد سر می دهد!
یک نکته ی جالبی که در باره ی آدم های عرفانی وجود دارد این است که به شدت هرچه تمام تر دچار یک سمپتوم روان پزشکی مشهور به نام فلایت آف آیده آ یا همان پرش افکار خودمان هستند. یعنی اینها این توانایی را دارند که به سادگی هرچه تمام تر از عرفان سرخپوستی و کارلوس کاستاندا شروع به صحبت بکنند بعد برسند به شیخ محمود شبستری و دلیل از قرآن بیاورند در اثبات عرفان هندی!
آقا همزن برقی را آقای فروشنده گذاشته بود روی دور تند و داشت مخ ما را میزد تا "کف" کنیم. اینجور و آنجور و هر کس سنگی دارد که ازش محافظت می کند و من حاله ی نور می بینم و شبها باهاش حرف میزنم و ما هزار جهان اندر جهان داریم و همه یکی هستیم و خلاصه سر خر بحث را یواش یواش کج کرد به سمت اینکه ما مثلا امروز می رویم صدهزار تومان یک مانتو می خریم  و یک قران هم حاضر نستیم "برای معنویت مان خرج کنیم!"

یک مشکل دیگری که این دوستان دارند این است که همیشه گفتمان تایید و نگاه عاشقانه ی حیرت زده و اشک و آه و ما چه غافل بودیم، بینشان در جریان است. یعنی هیچ وخت یک نفر ور نمی دارد خر اینها را بچسبد که پدر سوخته ! کو شاهدت؟ کو مدرکت؟ بعله این باد شکمت را دیدم... غیر این!
کلا معتقدند که گفت و گو آیین درویشی نیست و آیین درویش احتمالا مصداق بز اخفش بودن است.

کاری نداریم. مرد فروشنده به اینجای سخنش که رسید، برای آنکه سوز ماجرا را زیاد کند و شور و حالی به مجلس ما بدهد، زد به صحرای کربلا و به قول خودش آمد یک ماجرای واقعی تعریف کند:

- بعله! ما ایمانمون ضعیف شده. داستان اورست رو شنیدین؟ میگن که سالها قبل یک گروهی برای فتح قله ی اورست رهسپار می شن. شب بود. و هوا بسیار سرد و طوفانی. یک کوهنورد سوئدی ای می گه که من می خوام شبانه قله رو بزنم. همه نهی اش می کنن که آقا دس وردار خطرناکه! شب، طوفان، می گه نه! من باید الان برم. آقا این راه می افته و وسطای راه یک دفعه نمی بینه، چی می شه، که زیر پاش خالی می شه و پرت میشه پایین...

حالا ما همین جور با چشم گرد و دهان باز داریم آقای فروشنده را تماشا می کنیم.

- هیچی همینجور که روی برفها لیز می خورده و از دره پرت می شده، فریاد می زنه خدا رو صدا می کنه. می گه خداااااااااااااااااااااااااااا.... یک دفعه یک شاخه ی درختی... یک ریشه ای چیزی می افته به دستش. اینم سفت بهش می چسبه. تو اون سرما. دستاش تمام زخم میشه و همینجوری سفت چسبیده بوده. ناگهان از جانب خدا یک ندایی می آید. می گه : آی بنده ی من! اگه منو قبول داری، اون شاخه رو ول کن!
این با ترس و لرز می گه خدایا! معلومه تورو قبول دارم. اگه نداشتم که صدات نمی زدم. ولی نمی تونم این کارو بکنم. می افتم می میرم! باز خدا تکرار می کنه، طرف زیر بار نمیره ( حالا هی از خدا اصرار بوده لابد از کوهنورد سوئدی انکار: - جون من! این یه دفعه! به خاطر من! روی منو زمین ننداز! - به خودت، راه نداره! اینجوری نگو شرمنده می شم! من نوکرتم...) خلاصه سه بار این مکالمه بینشون رد و بدل می شه و کوهنورد قبول نمی کنه که شاخه رو ول کنه.
فردا صبح دوستاش جنازشو پیدا میکنن که با یه شاخه ی خشک توی دستش، تو ارتفاع یک متری از زمین یخ زده..

بله شمام انگار تحت تاثیر قرار گرفتین. منم همچین حالی رو در دور و وری هام می دیدم و دلم می خواست اجازه بدم همه همین فازو حفظ کنن و از این به بعد خوب و باخدا باشن، اما...

آخه تحمل حرف بی منطقم حدی داره، گفتم که : خیلی داستان قشنگی بود.. من با کلیت حرفهای شما مشکلی ندارم. بالاخره شما داری می گی جهان زیباست و امید و این حرفا... ولی اگه این آقا تنهایی رفته بود کوه، اونجام تنهایی یخ زد و مرد، پس شما از کجا فهمیدی که سه مرتبه با خدا سر اینکه شاخه رو ول کنه یا نکنه چک و چونه زده بود؟!
قیافه ی این آدما در این موقعیت ها را باید ببینید. بلیط فروشی کنند من حاضرم پول بدهم تماشا کنم!

این داستان ادامه دارد.

پ.ن. تجربه ثابت کرده میزان علاقه مندی برای خواندن یک متن با طول آن رابطه ی معکوس دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 11:52  توسط آدمیزاد  | 

در باب اینکه ما باید بریم به دریا برسیم

لطفا اول تشریف ببرید این متن را بخوانید.

صغری:یک فیلمی را چند وخت پیش تلویزیون نشان داده بود توی سینما و ماورا. داستان یک قومی بود که برای خودشان توی جنگل زندگی می کردند از این جور آدم ها اخلاق گرایی که شب و روز توی کلیسای دهکده نشسته اند از امنا و عوام برای حل مسائل مختلف جلسه می گذارند و از لوازم برقی هم استفاده نمی کنند.
کاری نداریم. این جنگل این ها از نوع ممنوعه بود! یعنی اگر از یک نوارهایی رد می شدی حسابت با کرام الکتبابین بود. فوری جنگل ارواح شرور و خونخواری را شبانه می فرستاد توی ده تا زهله ی تو را آب کنند!
تنها راه نجاتت هم این بود که بروی توی کلیسا و آنجا در پناه نور فانوس و شمع دو زانو بنشینی انقدر دعا بکنی که خداوند متعال یا حضرت عیسی مسیح شرشان را از سر همه کم بکند.
خلاصه چه داستان ها پیش آمد و یک سری جسارت هاکردند و رشادت به خرج دادند تا آخرش معلوم شد همه ی این بازی و نقشه ی والدین و هیئت موسسان روستا بوده تا بچه ها هرگز از ده بیرون نروند تا معصیت و فحشا ترتیبشان را ندهد.

کبری: از وختی به دنیا آمدیم، تقریبا همه ی ماهایی که شناسنامه مان مال دهه 60 است، انگاری که پدر و مادر ما مثل پادشاهان بزرگ و اولیا خدا رویای صادقه دیده باشند و خوابگزاران  اعظم که از صاحب منسبان دربار بوده اند تعبیر کرده باشند که این بچه باید خوشبخت بشود!
خوشبختی که بد نیست. ولی گیر کار ما از اینجایی است که این دوستان ورداشته اند خوشبختی را به ساده ترین اجزای آن تجزیه و تعریف کرده ند. مدرک: دکترای پزشکی بعلاوه تخصص و فوق تخصص! مهندسی بعلاوه فوق لیسانس و دکتری. شغل: آبرومند: آفیس نشینی زیر کولر به همراه منشی داف ( بعضی جاها را خودمان دخل تصرف کردیم) ماشین: آخزین سیستم. تلویزیون: ال سی دی بوردر لس. یخچال ساید بای ساید با آب سرد کن و یخ ساز: هم غالبی و هم کرانچی! مسافرت: خارج! و....
و پس از سالها تلاش و چک و چانه زدن و آگاهی بخشی، نکته ی خنده داری که امروز بهش رسیده ایم این است که الان جامعه نداشتن این چیزها را ممکن است عیب نداند، اما 100% معتقد است تلا ش نکردن برای رسیدن به این چیزها حتما" خطایی نابخشودنی و بی عرضگی محض است!
یعنی شما یا در راه نیل به این اهداف و در چهارچوب زندگی خ.شبخت از پیش تعیین شده حرکت می کنید، یا اینکه حیف می شوید!
این فشار که تا سنین نوجوانی مسئولیت وارد آوردنش بر گرده ی من و شما به عهده والدینمان بود، حالا توسط جامعه و خودهایمان دارد بهمان اعمال می شود!

شاهد از غیب: چند نفر از ما "سیمز" را مث خودمان، یعنی همین جوری که هستیم و زندگی می کنیم بازی کرده است؟

نتیجه گیری: من فکر می کنم دیگر بس شده باشد.
بیایید تصمیم بگیریم که هرجور دوست داشتیم زندگی کنیم. حتی اگر این طوری توی آینده مان خونه و ماشین و یخچال و اینها، آن جوری که برایمان تعریف کرده اند معلوم نباشد. این که می گویم بیایید برای این است که می دانم شما هم خسته شده اید و این راه را خیلی تنهایی نمی شود رفت.


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 17:8  توسط آدمیزاد  | 

ادونچر نامه

جای شما خالی دیروز رفتم به یک باغ وحش درب وداغونی که لنگه ندارد. یعنی حیوان های زبان بسته را دارند تویش به "غیر حیوانی ترین" شکل ممکن نگه داری می کنند.
از این هایی است که اگر کسی یک کمی کارتون توی عمرش دیده باشد، بعد دیدن این باغ وحش ور میدارد شبانه با یک قیچی آهن بر می رود قفل و سیم و فنس و نرده های آن را می برد و همه ی حیوانات را از گرگ گرفته تاشیر و گوزن و افعی از آنجا فراری میدهد. بعد حیوان ها هم یکی یکی می آیند جلو و هرکدام به یک نوعی مثلا گرگ با لیس زدن صورت، یا اسب با اینکه کله اش را بیاورد به سینه ات بمالد و شیر با نگاهی پر از غرور و سپاس گذاری، ازت تشکر می کنند و چست و چابک و آزاد از آنجا می روند.
آقا 5 تا عقاب را گذاشته بودند توی یک قفسی درست در سطح دریا که سقفش فقط 1 متر ارتفاع داشت!
بعد تویشان یک عقاب بزرگ بود که از لحاظ شخصیتی یک چیزی بود عین اون ماهی آزادی خواه کارتون نمو. فازش را میگرفتی، درد و دل ها داشت. که بنشیند یک سیگاری روشن بکند و سفره ی دلش را پهن کند و به یک قول خوب: "از گرگ تا آهو"ی زندگی اش را برایت تعریف کند. این جور که من از حرفهایش دسگیرم شد، توی آن چند تا عقاب فقط "این"، بیرون قفس دنیا آمده و یک روزی روزگاری آزاد بوده.
بعد میمون ها را فکر می کنم به خاطر اینکه از دست مردم غذا می گرفتند فرستاده بودند خوشه ی سوم.
پوست و استخوان. سر ظهر، نشسته بودند زیر آفتاب، بدون سرپناه، نفری یک زنجیر به گردنشان، سر زنجیر، میخ زمین. یکیشان زمین را به چه جدیتی داشت میکند، بعد یک چیزی شبیه پوست تخمه پیدا کرد، با چه دقتی خاکش را پاک کرد و بعد گذاشت دهنش!
حیوانات همه افسرده. با آن سرما و رطوبت گمانم چندتایشان روماتیسمی چیزی هم گرفته باشند.

کاری نداریم. خلاصه من تصمیم گررفتم برای اینکه از غصه دق نکنم، فاز غم را نگیرم و به هر حیوانی که می شد تا آنجایی که از دستم بر می آمد کمک روحی بدهم. مثلا یک جانوری را دم در بسته بودند که من وختی فهمیدم گرگ نیست و هرپی است! - حالا هرپی چی هست، شاید شما بدانید- کلی کله اش را ناز کردم و حسابی بهش روحیه دادم. یک بچه خرسی هم آن وسط در غل و زنجیر بود که آقای صاحب باغ من را از همان اول زنهار داد که نزدیکش نشوم و من از همان دور نشستم و کلی با هم اختلاط کردیم و من احساس کردم انقدرام بچه بدی نیست، ولی تخم نکردم برم نازش کنم. چون بالاخره خرسند، خودشان چقدر عقل دارند که بچه شان چقدر عقل داشته باشد!
چن تا قو را هم توی خشکی ول کرده بودند که با آنها هم شدیدا ابراز هم دردی عمیق کردم. قو ها هم خوشال شدند که بالاخره یک نفر فهمید که توی مازندران اصلا کار سختی نیست که چار متر زمین را بکنند و تویش آب پر کنند که مجبور نباشند صب تا شب روی زمین یک وری بنشینند.
بعد این وسط چند تا بچه شیر هم بود که من کلی باهاشان حال کردم و از بچگی خودم دوس داشتم که بچه شیر داشته باشم برای بغل کردن و عکس گرفتن با آنها اقدام کردم! اولش یک کمی چنگ ودنون نشونم داد ولی بعدش تسلیم شد!
ای هم عکس من با سیمبا!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 22:31  توسط آدمیزاد  | 

در باب عرض "خود" بردن و محنت "خود" داشتن/ حالا حکایت ماست

 

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که من بنا به دلایلی هر وخت این ترانه ی "به من نگاه کن واسه ی لحظه" ی مرحوم مهستی را می شنوم همین جور اشک است که از دیدگانم می جوشد و آب در دیده می گردانم و نهرها بر چهره روان می کنم. حالا همین جور که از چند تا پست ارسالی آخر من واضح و مبرهن است٬ اخیرا یک دستگاه ام پی تری پلیر خریده ام و این آهنگ را هم علیرغم نهیب باطنی ای که به خودم زدم که عزیزم تو که اینو دل نداری گوش بدی٬ چرا داری می کنی این تو؟! کردمش اون تو و گذشت.
حالا هر بار که دستگاه من شافل شافل کنان می رسد به این آهنگ مجبورم بدو بدو قبل اینکه صدای سوزناک مهستی و اشک من با هم در بیاید٬ این جیب نه اون جیب نه تو جیب ساعتی٬ دکمه ی "بعدی" دستگاه را پیدا کنم و فشار بدهم.

در همین راستا یک دوستی دارم که تعریف می کرد از یک دوست دیگرش که عاشق سوسیس بندری بود و در عین حال٬ هروقت می خورد اسهال می گرفت. می گفت٬ یک روز با خوشالی آمد پیش من که آقا هنی راه پیدا بکودم! هر وخ بندری خورم٬ اونی همراه ۲تا دفینکسلاتم خورم!

پ.ن. در راستای شب روز ام پی تری تلیر در گوش بودن آرزو های من به شرح زیر است.
ای کاش که ترانه ی قسم به بوسه ی آخر قسم به تیر خلاص را من گفته بودم.
ای کاش که ترانه ی شریک سقف من نیستی بیا همسایه باشیمو من گفته بودم
ای کاش ترانه ی طاقت بیار رفیق را من گفته بودمو الخ

پ.ن.۲ اینم   واسه همه ی اون آدم ها ی خوش ذوق و کم سعادتی که نخوندنش. خیلی خوبه!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 15:41  توسط آدمیزاد 

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه! ای لولی بربط زن!

 

فکر می کنم ما هم مثل ماشین یک گیر بوکس داشته باشیم با چن تا دنده. یک چیزی را تماشا می کنیم یا می خونیم یا گوش میدیم٬ اون وخت یواش یواش ذهن٬ دل٬ روح یا هر اوپراتوری که جایی توی کله یا سینه مون نشسته٬ مسئول ام طبع و زیبا شناسی یا همان "سنس آف هیومر" است٬شروع می کنه به گازشو گرفتن. وووووووووژژژژ دور موتور می ره بالا!
دنده ی یک چیزیه شبیه یک لبخند٬ محو و آروم روی یک یا دو ور لب٬ بعد می ره تمام چش آدمو  پر می کنه٬ دیگه باید رفت دنده ی دو٬ اینجا اون هوایی که از نفس حبس شده ی قبلیت تو سینه ات جامونده و هی به فشارش اضافه شده٬ "پخی" یا "پقی" از دهان نیمه باز آدمیزاد که  دو تا گوشه اش قبلا بالا رفتن می ریزه بیرون٬ ممکنه در حرکتی منقطع و تکرار شونده و بی صدا همراه بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه ادامه پیدا کنه٬ دنده ی ۳ سیگار رو روشن می کنیم همراه جمله ای شبیه این: خدا نکشدت!٬ ووووووووووووووژژژژژ دنده ی سه پر شد برو ۴ . این دنده مربوط به خنده های بلند صدا دار است٬ با فحش راس راستکی: مادر....! ٬ دنده ی بعدی همراه است با قاه قاه خندیدن٬ روی برگرداندن از منبع تولید احساسات و سعی در متابولیزه کردن ورودی قبلی با پیچ و تاب خوردن و ضربه های متوالی تکرار شونده به ناحیه قدامی ران!
دنده ی بالاتر نداریم؟
شما بهتر واردید. من که ماشین های خیابان را در حد ۲.۶ پژو پرشیا و ۵۰۴ و رنو و پیکان و زانتیا می شناسم٬ فک نکنم دنده ی بالاتر از ۵ داشته باشیم. خوب حالا تکلیف این گازی که ماشین وجود آدم همین جور دارد خورد٬ چی است؟ هیچی در و دیوار ذهنت همین جور از این لذت دیوانه واری که نه می توانی با خندیدن تخلیه اش کنی٬ نه با فحش دادن٬ نه با خود زنی٬ شروع به لرزیدن می کند٬ سیگار سیگار سیگار... جواب نمی دهد!
این مواقع آدم دلش می خواهد برود توی صفحه ی مانیتور یا ورق کتاب آن بازیگر٬ کارگردان٬ نویسنده٬ هنرمند را با تمام وجود بگیرد توی بغلش فشار بدهد٬ بگوید: تو    منو    گا  ییدی!

پ.ن. اگر می خواهید آن فاز آخریه را تجربه کنید٬طبق آخرین یافته های من دایی "جان ناپلئون" ببینید با "فرندز"!  
پ.ن. ۲ مادر مهربانم دیروز بسته ی پیشنهادی دیگری رو برای ترک سیگار من روی میز مذاکره گذاشت.
آقا من تازه گرفتم متکی چه حالی می کنه با رد کردن این بسته ها!
در خانه ی ما هنوز باب مذاکره باز است.
پ.ن. آره بابا راس می گی٬ منم از حسودی بستم کامنت دونیمو!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 15:34  توسط آدمیزاد 

در باب بستن سنگ و گشودن سگ ها

کامنت دونی هر وب لاگی برای صاحبش حکم اون آینه ای را دارد که زن بابای سفید برفی زده بود تن دیوار اتاقش. هر روز که از خواب بیدار می شوی می روی پای آینه و سوال های مورد علاقه ات را ازش می پرسی!

مثلا: ای آینه! ای آینه! کی از همه ساده تر و بهتر از احساسش می نویسه؟ بعد آینه بهت می گه وای عزیزم! تو چقدر خوب و ساده و دل نشین می نویسی!
بعد می پرسی کی قشنگ تر تحلیل می کنه؟
- شما از همه بهتر تحلیل می کنی!
- کی از  همه خنده دار تر می نویسه؟
- وای خدا مردم از خنده! غش کردم!
- اون  کیه که راس میگه؟
- وای راس می گی عزیزم! منم همین طور!

تازه یک سری توانایی هایی هم دارد که عمرا آینه ی مادر سفید برفی نداشت. مثلا به آینه می گویی دلم گرفته، قربان صدقه ات می رود. انجایش را بلد نیستم حل کنم، یادت می دهد. راستی گفتی من خوشگلم یا سفید برفی...

حالا مال من این کارها را نمی کرد... هیچی دیگه، رفت جزو خوشه ی سوم!


+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 14:29  توسط آدمیزاد