تبليغاتX
آدمیزاد
من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!
 

آقای صاحابش!
ما سوش های مولتی دراگ رزیستنسیم
یادته که
خودت این ریختی بارمون آوردی!

اصلا" هم جخ امروز از مادر نزاده ایم
خیالات ورت نداره یک وخت!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:47  توسط آدمیزاد  | 

لخت و سنگین افتاده بر شنزار تفتیده. یله داده بر تلی از خس و سنگ
کاروان سالار بی رمق!
دستان بر قبضه شمشیری افتاده در امتداد بدن. سست و بی حال
ناباور!
چه می بردی باخود تاجر؟! در این تفتستان پر حرامی!
- بار بلور و ابریشم
      بلور و ابریشم..

 

صدای زوزه می آید
در جای جای شب و بیابان
زوزه ی کفتاران
بر پیکر سرداران
چگونه تیغه در پشت مان نشست حال آنکه در راه ایشان شمشیر می زدیم؟
- همیشه همین طور بوده است..
 همیشه..


پیرمرد با خورده نور چراغی در دست
طی میکند کوچه های تنگ و  توسری خورده را
شبانه
سلانه
سلانه
- خانه ی غصبی نماز ندارد
  خانه ی غصبی نماز ندارد...

 

پ.ن.: از شما کدامتان؟
بگویید
کدامتان
شمشیری آبایی را صیقل می دهید
برای روز انتقام؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:55  توسط آدمیزاد  | 

" - پرياي نازنين

چه تونه زار مي زنين؟

توي اين صحراي دور

توي اين تنگ غروب

نمي گين برف مياد؟

نمي گين بارون مياد

نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟

نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟

نمي ترسين پريا؟

نمياين به شهر ما؟

 

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

 

پريا!

قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينين:

اسب سفيد نقره نل

يال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوي آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببينين!

باد دماغش ببينين!

امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر ميان

داريه و دمبك مي زنن

مي رقصن و مي رقصونن

غنچه خندون مي ريزن

نقل بيابون مي ريزن

هاي مي كشن

هوي مي كشن:

" - شهر جاي ما شد!


عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره

سفيدي پادشاس، ديب گله داره

سياهي رو سياس، ديب گله داره " ...

***

پريا!

ديگه تو روز شيكسه

دراي قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شين

سوار اسب من شين

مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد

جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.

آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

مي ريزد ز دست و پا.

پوسيده ن، پاره مي شن

ديبا بيچاره ميشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]

در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن

هر كي كه غصه داره

غمشو زمين ميذاره.

قالي مي شن حصيرا

آزاد مي شن اسيرا.

اسيرا كينه دارن

داس شونو ور مي ميدارن

سيل مي شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازي چه خوشگله!

 

آتيش! آتيش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن

به جائي كه شنگولش كنن

سكه يه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور ياور برقصن

" حمومك مورچه داره، بشين و پاشو " در بيارن

" قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو " در بيارن

 

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون

گريه تاون، واي واي تون! " ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:32  توسط آدمیزاد  | 

مادر نترس مادر
قربون اون نگاهت. قربون اشک چشمت. فدای روی ماهت

مادر نترس جوونت
خیلی دلش بزرگه. جوون دلش یه شیره٬ وقتی زمونه گرگه

مادر نترس٬ تو کوچه
با معرفت زیاده. بچه محل های ما مردن و با اراده

مادر ببین ستاره چشمامونو سوزونده
دیگر برای ما هیچ٬ راه سکوت نمونده

مادر خود تو دادی یادی که باشم آزاد
تو قصه های شیرین٬ همراه عشق فرهاد

مادر نترس اگرچه
طفلت تو بند اسیره. مام جای بچه هاتیم٬ نذار دلت بمیره

پشت همو گرفتیم در آخرین دقایق
مادر٬ شعار ما شد: نان و گل شقایق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:40  توسط آدمیزاد  | 

صحبت سالها پیش را می کنم: با بابا اینها و عمویم نشسته ایم توی خانه شان. مهمان هم دارند. مهمان هایشان پرسپولیسی هستند و ما استقلالی. بحث دست آدم را می سوزاند. هر دوطرف بسیار کورکورانه حرف توی حرف هم می آورند و شوخی و جدی همدیگر را می کوبند. هیچ کس از موضع خودش عقب نشینی ندارد. این وسط من هستم که دارم خیلی منطقی ضعف های تیم خودمان را می پذیرم و گوشزد می کنم و مدام آتو به دست رقیب می دهم.
- آها! بیده ای! این که از خودتونه!
عمویم به من تشر می زند: وابده د آقا! تو این حرفا رو می زنی بعد دیگه ما نمی تونیم از خودمون دفاع کنیم.

حالا دیشب یک مناظره ای صورت گرفته بین احمدی نژاد و آقای کروبی.
احمدی نژادی ها که کلا" به باخت خودشان معتقد نمی شوند. نشان به آن نشانی که الان توی ستادهایشان ده دقیقه از ته فیلم مناظره با میرحسین موسوی را زده اند٬ به عنوان سند افتخار با صدای بلند پخش می کنند!
این وسط یک سری از دوستان دانا و دل درست ما دارند خودمان را نقد می کنند که به نظر من کروبی باخت! میر حسین هم باخت! تازه کروبی از میر حسین بهتر بود!
بی خیال دوست جان ها!
بله کروبی هیچ جواب قانع کننده ای برای شهرم جزایری نداشت.( چه دفاعی می توانست داشته باشد؟) در داستان بنیاد شهید کاملا بی دفاع بود. بسیاری بحث هایش تکراری و نخ نما بود. آن عکسی که نشان داد هم به نظر من بی مزه و تکراری بود. اما..
شما دیشب اصلا" صدای کروبی را نشنیدید؟ تلاش مردانه ای که در دفاع از زهرا رهنورد کرد را ندیدیم؟
کی می توانست به این سادگی با تعریف کردن داستان ملانصرالدین سیاسیت بازی حریف را رسوا بکند. سئوالهایی که او پرسید جواب داده شد؟ هرکس دروغ گوی بهتری باشد و طبیعی تر جلوه کند "پیروز" است؟
چه گیری است که ما داده ایم به اینکه به جای یک طبقه ی دیگر از طرف خودمان فکر می کنیم و رای هم صادر می کنیم. آنها رایشان و برداشتهایشان مشخص است. باور کنیم که هیچ نیازی به این ندارند که توی وب لاگهای ما گفته شود این رفتارها عوام را به سمت فلانی میکشانند.
متاسفانه این روزها بسیاری از بچه های روشن و پر احساس ما که قدرت قلم فوف العاده ای هم دارند٬ ناگهان به یاد مشکلات زندگی روستاییان و طبقه ی محروم افتاده اند. خیلی هم خوب است. ولی مطرح کردن این بحث ها در شریاط فعلی چه جایگاهی دارد؟
انصاف فاکتور  خوبی است چه بهتر که شامل حال خودمان هم بشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط آدمیزاد  | 

این صحنه را چند بار دیده ایم؟

۱- بازیکن فوتبالیست ما به سمت یار پا به توپ عرب می رود و یک تنه بهش می زند. شاید هم یک تکل توی پایش می رود. عربِ پا به توپ یک پشتک و وارو توی هوا می زند و بعد زانویش را توی دستش جمع می کند و با هشت متر دهان گشوده و سی ودو تا دندان نمایان عربده می زند و بعد شیش هفت دور روی چمن آزادی غلت می خورد٬ سپس به صورت پاندولی - در همان وضعیت- روی ما ته ته خودش حرکات رفت و برگشتی انجام میدهد و ۱۰ - ۱۵ دقیقه ی بازی تلف اسپری زدن به ساق آقا و انتقال جنازه اش به خارج از جمن ورزشگاه می شود.
اعصاب همه خورد و خاکشیر است. ۱۰۰ هزار نفر یک صدا فریاد می زنند:

بقره         بقره        بقره!

۲- بازیکنان فوتبال عرب توی خانه ی خودشان بازی می کنند. از اول بازی با انواع جنگ روانی روی اعصاب ملت ایران هستند. در طول بازی ما گل می خوریم و عربها شادی می کنند. بعد بازیکنان ما با آنها درگیر می شوند و آنها را می زنند. آنها خودشان را مجددا روی زمین می اندازند.یار ما کارت قرمز می گیرد و عربها برای او دست می زنند. در تمام این مدت یک عرب بلندگو به دست ورزشگاه ها را از گذاشته روی سرش و بلند بلند سرود شادی و پیرزوی می خواند.
بازی تمام می شود. تیم حریف در حالیکه خودشان اوت شده اند٬ با پرچم یک کشور دیگر دور افتخار می زنند و میگویند:

ما برنده شدیم!

۳- در لحظه های اولیه شروع مناظره میر حسین موسوی و احمدی نژاد استرس این را داشتم که رییس جمهور فعلی با همین شیوه ی جنگ روانی و مظلوم نمایی همیشگی اش به او حمله کند و بعد مدام برود پشت آرامش ظاهری و نگاه و لبخند عاقل اندر سفیه اش سنگر بگیرد٬ که کرد و گرفت. نگران این بودم که مبادا میر حسین درگیر جنگ لفظی بشود یا وادار به واکنش هیجانی و درست بازی ای را بخورد که احمدی نژاد می خواهد!

۴- میرحسین موسوی٬ اما مردی بود در آن شب که نشان داد٬ در حال حاضر٬ چقدر آن تنها کسی است که می تواند در برابر شرایط حاضر در مملکت مقابله کند. شرایطی که در آن دیوار حاشا بلند است و حیا یک معجون ترش و بویناک غی شده ای بیش نیست. او نشان داد که مردی است  که هم شجاعت دارد و هم متانت و هیچ "شیله پیله ای" توی پرونده اش نیست! به نظرم رئیس جمهور ما میر حسین را دس کم گرفته بود. و درست موقعی این را فهمید که سعی کرد کودکانه وسط حرف او بپرد و دست مریزاد به انگشت اشاره ی میرحسین و ان جمله ی دل انگیز که:

 توی وقت من دخالت نکن آقا! چهار سال ما ساکت بودیم!

۵- آقای رئیس جمهور همه چیز راباخت. این بار تاکتیک توپ را ببر توی زمین حریف و آنجا باهاش بازی کن٬ جواب نداد. احمدی نژاد که تصمیم داشت فرد مظلوم میدان مناظره باشد با رفتاری بچگانه و هتک حرمت های پی در پی و فرار از منطق و "قواعد بازی" بازنده ی میدان مناظره با میر حسینی شد که حتی در سخت ترین تحریکات روانی او - نشان دادن پرونده ای با تصویر همسرش- از راهی که در پیش داشت منحرف نشد. 

 "مردم من اومدم تا جلوی همین رفتارها رو بگیرم!"

۷- از حالا مظلوم نمایی ها ی احمدی نژاد وارد فاز تازه ای خواهد شد. بهانه ی حمله به هاشمی دستاویز خوبی برای هواداران او فراهم می کند تا هزار بامبول در بیاورند و حتی نسبت به امنیت جانی او ابراز نگرانی کنند! اما هرچه و هرجور٬ آن شب احمدی نژاد در مقابل چشم میلیون ها بیننده بازی را به میر حسین موسوی باخت.
گواه من همین دل شاد من است و گوشه ی لب او که خوب دیدم در آخرین لحظات چطور می پرید.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:51  توسط آدمیزاد  | 

۱- سر اومد زمستون

شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...

صد بار هم که این ترانه رو بشنویم مث بار اول مو رو به تن آدمیزاد سیخ می کنه. پر از آرمانه و احساس. پر از امید و توصیفات زیبا از طبیعت و با ایدئولوژی مشخص. چند ده سال از عمرش می گذره و همین جور داره در تاریخ حرکت می کنه و میشه شعار مبارزه و امید و آزدی خواهی من و تو. مثل یار دبستانی من که هنوز دهان به دهان ما می چرخه و خشم مقدس و خود باوری ما رو فریاد می زنه

دست منو تو باید این پرده ها رو پاره کنه!

کی میتونه جز من و تو

درد مارو چاره کنه؟

۲- چند ورز پیش توی گرد هم آیی دانشجویان حامی مهدی کروبی شرکت کردم. بچه ها ی دانشجو با یک عالمه امید و انرژی با دستبند های سبز و سفید به دست به دنبال تمیلات های آزادی خواهانه و به دنبال تغییر و اصلاح دور هم جمع شده بودن. شعار:

 کروبی    موسوی      اتحاد       پیروزی

سقف سالن اجتماعات رو می لرزوند. شور و شوق و نشاط داره بین دانشجو ها جان دوباره می گیره. دوباره فرصت حرف زدن و البته فریاد زدن داره به ماها داده می شه. دوباره تریبون ها برای ما آزاد می شن. و درست همین جاست که معلوم می شه ما چقدر در اعتراض کردن هنرمندیم!

۳- چرا هنوز من و تو داریم با ترانه های نسل قبلمون تخلیه می شیم؟ چرا توی این همه دانشجوی مبارز و کتاب خونده ی امروز ما یک اعتراض زیبا و هنرمندانه تولید نمی شه؟ متاسفانه توی اون گرد هم آیی دانشجویانی که پای تریبون می رفتند گاهی توانایی کنترل احساسات خودشون رو هم نداشتند! حتی یک جمله ی ساده رو نمی تونستند بسازند و کامل کنند. یک موقعی من از سرکوب و سکوت چهار سال قبل فضای دانشگاه ها به عنوان یک فرصت یاد می کردم٬ فرصت خوب و مناسبی برای سکوت و خوندن و خوندن و تفکر کردن٬ به جای هیاهوی بسیار برای هیچ. اما حالا می بینم اتفاقی نیافتاده و با عرض تاسف بسیاری از دوستان مبارز و آزادی خواه ما هیچ حرفی جز شعار های سطحی برای گفتن ندارند!

۴- اعتراض کردن همیشه تخریبی نیست. باید یک چیزی تولید کرد. یک چیزی که دسته داشته باشه و گودی که بشه احساس و خون مخاطب رو ریخت توش و گرفت روی آتیش که به جوش بیاد! باید زور داشته باشه که هل بده. جذبه داشته باشه که بکشه. بچه ها شما هیچ کدوم اینها رو اون روز کذایی به من ندادید.

۵- دوس دارم از همین جا یک بازی به را بندازم. همه ی بچه هایی که اینجا رو می خونن دعوتن برای اینکه ترانه ی جدید مبارزه و امید و آزادی نسل ما رو بسازن.  دس کم تلاش که می تونیم بکنیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:33  توسط آدمیزاد  | 

 این متن رو برای یک جای دیگر نوشته بودم. با یکی از دوستانم قرار گذاشتیم یک زمینی را شراکتی بخریم نوبتی شخم بزنیم و آب ببندیم که این آنجا نگرفت! حالا قلمه اش را آوردیم اینجا شاید بگیرد. هرچند آن توطئه جمعی ما هنوز ادامه دارد. اینک این شما و داستان سرایی چراغ مطالعه ی بنده: آقای پیکسار!

این این آقای پیکسار - خدمت دوستانی که از این لحظه به جمع ما پیوستند٬ عرض کنم که ایشون چراغ مطالعه ی من هستند- بعد این چند وقتی که همراه من کتابهای هزار و یک شب و هری پاتر و حسین کرد مطالعه کردند٬ هوا ورشان داشته که خیلی قصه گو شده اند. این بود که دیشب موقع خواب به من گفت: ببین من تصمیم گرفتم مثل شهرزاد هرشب برای تو یک قصه تعریف کنم.
- لابد تا هزار و یک شب هم قراره مغز منو تلیت کنی!
- دقیقا"
- و هی قصه تو قصه بیاری
- بله همین طوره
- پس یه شرطی! هرجا که موفق نشدی و قوه داستان سراییت خامود زد٬ من با مشت می کوبم توی مغزت و خرد خاکشیرت می کنم.
- قبوله٬ چراغ مطالعه باید تو زندگی ریسک پذیر باشه. تازه اینجوری با شهرزاد قصه گو همزات پنداری می کنم.

 و پیکسار داستان خودش را اینطور شروع کرد.. آورده اند که در سالهای بسیار دور ودراز٬ آن موقعی که به نام قدیم ندیم ها معروف است٬ پادشاهی زندگی می کرد که مثل همه ی پادشاهها ی طول تاریخ یک دختر داشت. دختر پادشاه هم برای خودش تیکه ای بود. موی پر پشت شکن شکن٬ لب های درشت و چشم سبز زیتونی. هیکلا" مانکنی بود. اون وقت داده بود ته کمرش یک تتوی باحال هم کوبیده بودند٬ ازین تاپ های کوتاه می پوشید با شلوار جین٬ سوار اسب و ارابه ی آخرین سیستم خودش می شد و توی شهر چرخ میزد. دل همه رو پاره می کرد.
خلاصه٬ انس و جنس و شیخ و شاب تو کف این شاهزاده خانم بودند. از آن طرف شاه قصه ی ما هم مثل هر شاه دختر دار دیگری٬ شرایط ها گذاشته بود برای بردن دختر عزیزکرده اش. طوطیان شکر شکن و راویان شیرین سخن آورده اند که شاه هر روز صبح پس از اینکه از خواب بیدار می شد ربدوشام تنش می کرد و دمپایی ابری به پا و لخ لخ کنان می آمد لب تراس٬ شکم گنده اش را همراه با نوای مطربان و نوازندگان تکان تکان می داد و می خواند:
به کس کسونش نمی دم٬                            به همه نشونش نمی دنم.
به راه دورش نمیدم                                   به حرف زورش نمیدم

القصه!
کامپتیشن های فراروانی برای خواستگاران شاهزاده خانم برپا بود و مسابقات مختلفی از قبیل رام کردن اژدهای دیوانه٬ کشتی با غول بیابانی٬ شب نشینی در دره ی افعی ها ی پیر٬ نوشیدن اسید سولفوریک جوشان و .. با جدیت تمام و به صورت دو شیفته در صحن علنی بارگاه در حال برگزاری بود و سلحشوران و شاهزادگان و پهلوانان مختلفی هر روزه لت و پار می شدند. شاهزاده خانم هم هر از چند گاهی شیطون و بازیگوش به لب تراس می آمد٬ دستی تکان میداد و لوندانه بوسه ای می فرستاد و می رفت.
چه دردسرتان بدهم! جوانان خوش تیپ و جیگر طلا از سراسر افسانه ها و داستانها اسب های سفیدشان را زین کردند و به تیر شازده خانم آمدند. جک از تایتانیک٬ براد پیت از تروی٬ حسن جوهرچی از در پناه تو٬ افسانه ی جومونگ٬ رت باتلر٬ همفری بوگارت از کازابلانکا٬ یول برایتنر از هفت دلاور٬ نیک بخت واحدی از پرسپولیس تهران و.. یکی یکی کلاه خود های خودشان را سر می کردند و به داخل قفس غول و اژدها می رفتند و له و لورده می شدند. البته باید عرض کنم که برای شور و حال داد ن به مجلس و پهلوانان و درندگاتن حاضر٬ گروه ها ی موسیقی بصورت live در صحنه حاضر می شدند و برنامه اجرا می کردند. اول صبح٬ آهنگ شازده خانوم قابل باشم٬ به خونه ی دلم خوش آمدی خوش آمدی را ستار به عنوان افتتاحیه می خواند. بعد ساس مانکن و حسین مخته می آمدند چشاتو رو غریبه بستی٬ خونواده دار که هستی٬ سولاریومم نمیری را تلاوت می کردند٬ مایکل جکسون با آهنگ دنجورس هنرنمایی می کرد٬ بریتنی یو وانا پیس آف می را اجرا می نمود و به همین ترتیب هنرمندان مختلف تا انتهای هر رقابت برنامه داشتند. آخر شب هم یکی از اعضای گروه فارز را می انداختند جلوی شیر ها که دریده بشوند و اعصاب شرکت کننده ها راحت شود.
خوب٬ حالا شما این ها را با این هیاهو و صدای خرد شدن استخوان ها و پاچیدن خون به در و دیوار داشته باشید تا برویم به گوشه ی تاریکی از بازار شهر٬ جایی که در کنج یک مغازه ی قصابی٬ پسر زیبارویی با ناپدری و نامادری اش زندگی میکرد.. پیکسار به اینجای قصه که رسید٬ من خوابیدم و او برای اینکه برای دیوار قصه نگوید لب فرو بست.

 ادامه دارد..

 

هیچ ربطی به مطلب بالا ندارد ولی بحث تخریبی در انتخاببین  "میرحسین موسوی" و آقای کروبی بسیار ابلهانه است. به اندازه ی تلاش برای متقاعد کردن تحریمی ها!
از هر دوی این کارها پرهیز کنیم

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:2  توسط آدمیزاد  | 

من از کامپیوتر در همین حد دکمه ی پاورش را بدلم که خاموش و روشن می کند.

چندان عرضه ی رولینگ کردن بلاگ های مردم را ندارم. لینک هم در همین حد که می بینید بلتم.

خلاصه من همینم اگه زشتم اگه خوشگل

این را ولی شما بخوانید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:52  توسط آدمیزاد  | 

۱-بارها و بارها این هواپیمای لامصبو سوار شدمو اون مسیر کوفت گرفته رو رفتم و اومدم تا فقط یک بار دیگه سقوط کنم.. ولی نمی شه

این را جک شپرد سریال لاست به کیت آستین شان می گوید در حالی که ریشش بلند شده است و اعصاب ندارد.

چقدر ما دوس داریم گم بشویم؟

۲-ما توی دنیایی زندگی می کنیم که یک دانه رادر خاک می کاری و یک درخت سبز می شود و اصلا" تعجب نمی کینم. ما ۵ تا تخم مرغ را توی کیسه فریزر طوری به خوابگاه می بریم که انگار ۵ عدد تخم مرغ است و هیچ جای شگفتی نیست! ما همین طوری که با دیگران حرف می زنیم پرتقال پوست می کنیم و برای ما گربه ای که از دیوار صاف بالا می رود نکته ی قابل توجه اش فقط همین است که از دیوار صاف بالا می رود!

از دیده ی ما جوی ها روان نیست و هر لحظه مو به تن مان سیخ نمی شود که نمی شود. ما فقط به جزیره ای اعتقاد داریم که شاخ داشته باشد!

۳-گم شدن در یک جایی که خیلی شگفت انگیز است خیلی حال می دهد. ولی متاسفانه عرضه هم می خواهد. کله خراب و دل خوش که سیری چند است می خواهد. و آدم لازم است غم نان نداشته باشد و قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید باشد. فقط آنهایی که تنگ می کنند می توانند رهسپار بشوند. برای آنهایی که به دمبشان لنگر نباشد و روی تنشان زواید قلاب مانند نداشته باشند که به چیزی گیر کنند٬ پشت دریا ها حتما یک جزیره ای هست. کفش هایمان کوشند؟

۴- از آنجایی که مطالعه ی تاریخ همیشه آدمیزاد را دپرس می کند از اینکه هرکجا یکی به قدرت رسیده داده ترتیب بقیه را بدهند و هر کجا یکی زیر دست بوده زیر آب بالا دستی اش را زده و تا بوده همین بوده و هست٬ بنده با مطالعه ی زندگی گذشتگان٬ از پدر و مادر ماجراجوی خودم گرفته تا بسیاری دیگر که افتاده اند توی زندگی و اسیر بچه و مبل و سرویس پیرکس شده اند٬ فهمیدم که چیزی جز همین ها که می بینیم و جناب کیوسک هم لیست کرده اند در انتهای این پیچ خطرناک- آینده- انتظار ما را نمی کشد.

و اکنون دارم می فهمم که چه ما ته تهی از گیلگمش پاره شده بود وختی یکی یکی الوار می زد توی کله ی ذریای مرگ که به جزیره ی اسرار آمیز و گیاه جوانی و جاودانگی اش برسد! 

۵- با کوه ها و جنگل عکس می گیرم و خودم را به باران و باد می چسبونم و صمیمی می کنم و آقای طبیعت بسیار بزرگوارانه دس رد به سینه ام نمی زند و اجازه می دهد در تنش یک راه فراری برای خودم از این حال افتضاح و آینده ی محکوم پیدا کنم. اصلا"  هم خیلی مسائل را به رویم نمی آورد...

۶-این روز ها که می گذرد تند و تند مریض ترومایی می بینم و رگ می گیرم و سوچور زدن تمرین می کنم. بالاخره یک روز سوار یک هواپیما به مقصد استرالیا می شوم و خدا کند آن روز یک دزموند هیومی کد نزند و ما با مغز داخل جزیره سقوط کنیم. آن موقع من هم برای خودم یک جک می شوم .چاقوی خوب هم قبل رفتن می خرم. شاید جان لاک شدم.

۷-توی جزیره هم که نیفتیم بالاخره یک جوری خودم گم می شوم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:55  توسط آدمیزاد  |