تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

ساعت: یک بامداد

امروز کافی نبود. یک چیزش کم بود تا آدم رضایت داشته باشد از خودش٬ آنقدر که شب٬ سر آسوده به بالین بگذارد و خوابش ببرد..
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 21:20  توسط آدمیزاد  | 

برای آخرین پنجره و دوستان پست مدرن!

این شعری را که تو گفته ای٬ من نمی فهمم.

پدر من هم نمی فهمد. مادرم هم نمی فهمد. خواهرم هم. دوستان من و تو هم حالیشان نمی شود.

خودت هم بعید می دانم چیزی دستگیرت بشود یا نه..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:53  توسط آدمیزاد  | 

از رنجی که داریم می بریم..

رابطه ی استاد و استاجر توی بخش بیمارستان٬ شده است عین رابطه ی مادر شوهر و عروس!

که والله زمان ما اینطور و آنطور. آشپزیم فلان بود و خیاطیم فلان. از صب تا شب جون مث سگ می کندم٬

 آخر شب خونواده ی شوارم باز چپ چپ نیگام می کردن!

که از گل بالا تر به بزرگترم نمی گفتم و ما اینقدر ناز و اطوار نداشتیم و واه واه از این دخترای امروزی!

منظور اینکه٬ گهی پشت به زین و گهی زین به پشت زندگیشان٬ در فازی  است که پشتشان به زین است

 و زینشان روی پشت ما.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:46  توسط آدمیزاد  | 

اتو بیو گرافی

مرا باکره دختری بار گرفت/ از گشناب خدایگان

که از این پیش تر/ به لطف پاکدامنی اش/ هرگز

اتفاق مردانه ای گرمش نکرده بود.

مادینه ی سر به مهری تحویلم گرفت

از دست تقدیر

بی نوازش و بوسه و هم بستری -و حتی نگاه پر مهری-

 بل به حکم دستوری:

کین فرزند خداوند است/ بکنش توی رحمت!

بدین سبب بوده که در عنفوان حیات/ مادری نه/ که صاحب خانه ای داشته ام!

و پروردم/ هم او

-صاحب حانه ام را عرض می کنم-

به آب چشمه ی خشک و بار درختان خشکیده.

باشد تا که "مرد" بار بیاوردم.

خود به یاد ندارم/ اما/ مورخان نوشته اند:

 به دنیا که آمدم در گهواره سخن می گفتم!

تا کسی/ لابد/ به پاکی صاحب خانه ام شک نبرد.

و می دانم که تا عمر دارم کارم باید همین باشد

که به زنده کردن مردگان و شفای کوران و درمان جذامیان

قداست خودم را و صاحب خانه ام را و خدایگان را اعاده ی حیثیت کنم.

خوب دیگر/ سر نوشت ما هم اینگونه بوده که پیامبر باشیم..

پ.ن: آقای ولگرد دوست داشتنی! آن کار را کردیم. نشد!

ولیکن این قضیه هیچ از دعاگویی ما به جان شما کم نمی کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:35  توسط آدمیزاد  | 

رد کارپت!

به یک جای تازه ای که آدم وارد می شود/ یا وقتی که ناشناسی را برای اولین بار ملاقاتش میکند/

یک حالت دارد شبیه گارد بسته.

که یعنی وا نمی رود و وا نمی دهد و سنگین است.

تا کار به لودگی نکشد/ سر شوخی باز نمی شود. لحنی دارد والامنش و متفاخر.

با لبخند های زورکی و لهجه ی تصنعی و پا روی پا و دست به سینه و لپا آلوچه و هوپ!

یک دو سه باری که رفتند و آمد شد/ کم کم رویشان به هم باز می شود به هره و کره و جوک سکسی

و فحش ناموس و شوخی کمر به پایین!

منظور اینکه: نه به آن شوری شور و نه به این بی نمکی.

اینرا نوشتیم/ زدیم سر در اینجایمان/ به مثابه همان چوبدست و چوخای چوپانی.

تا بیاییم هرز چند نگاهش کنیم و حد خودمان را به یاد بیاوریم.

که فلانی! تو روز اول این بودی/

حالا دم در آوردی!

پ.ن: این علامت / را ما به جای ویرگول داریم استفاده می کنیم. که از تازه واردیمان است.

تایپ کردنش را یک نفر یادمان بدهد دعاگوییم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 19:1  توسط آدمیزاد  |