تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

والله زمان ما یک خانم خامنه ای بود که اسمش یادم مانده

و هر بار می آمد توی یک استادیویی که هیچ دکور نداشت. یک بک گراند داشت

 که احتمالا"انباری واحد مرکزی خبر بود. یک مانتوی سیاه تنش می کرد با یک مقنعه ی قهوه ای سوخته

و یادم هست همیشه با انگشت نشانمان می داد که: دوست کوچولوی من... شما!...

(و تا به خودت نمی گرفتی ول نمی کرد)...آره شما! برو عقب تر بشین که چشمات درد نگیره!

همین یک توصیه را انگار بلد بود که هر شب می گفت. با چند تا حدیث از پیامبر(ص) و ائمه معصومین.

ما هم با چشم گشاد می نشستیم به انتظار تا کی حرفش تمام بشود و کارتون نشانمان بدهند.

حالا انگار چی قرار بود پخش کنند!

یک پرین بود که مادرم بیتر از من دوست داشت و پیگیرش بود. من اصلا" بدم می آمد.

سر تا تهش را که شخم می زدی٬ پنج تا اتفاق مفرح توییش نبود که لا اقل نیشت باز بشود.

اول که پدرش مرد. بعد مادر هندی اش.

و بعد هم که همیشه نان بیات می خورد و کلفتی می کرد و قانع بود. اوج شادی ماجرا٬ آن طور که یادم مانده

همان صحنه ای بود که با آن سگش٬ دو تا قاصدک را می گرفتند و پرواز می کردند.

بهد یک نل بود که خدا شرکت سازنده اش را رحمت کند٬ مو به تن آدم سیخ می کرد!

در و دیوار و کوچه و آسمانش تنگ و تاریک بود وسیاه!

شاملو یک شعری دارد: کوچه ها تاریکن   دکونا بستس٬ لنگه ی همان!

آن وقت یک نل صورتی ترسان و لرزان و تک و تنها افتاده بود توی شهر دنبال مادرش.

و باز هم آنطور که یادم مانده٬ یک جعبه ی موریکال داشت که کوکش می کرد

و یک آهنگی می زد که خون به جگر آدم میکرد!

یک آدم هایی دنبال نل بودند که یادم نمی آید چرا٬ ولی نیششان همیشه به یک لبخند شیطانی باز بود.

یکی هم بود که مثلا" طرفدار نل بود و کلاه لباس مشکی تنش میکرد و ریش خاکستری داشت

و هیچی از صورتش معلوم نبود. بعد ها فکر می کنم معلوم شد برادرش است!

ای کیو سان بود که سر برگ ترب خون هم را می ریختند و درس خوان بود و کچل و قانع بود.

مادر هم البته نداشت.

هاکلبرفین بود که پدرش معتاد بود و مادر نداشت و آواره بود. یک بار هم یادم هست از پشت به

جیمی شفرتسون شلیک کردند که بعدش یادم نیست چی شد.

هایدی هم که پدر و مادر نداشت و توی کوه زندگی می کرد.

یک کارتونی هم بود که اسمش یادم نیست و همه اش برف بود و گاو داشتند و

یکیشان اسمش لوسیمی بود. و این لوسیمی سر یک شوخی عشایری یک بچه ای را انداخته بود توی دره

که نفهمیدم آخرش خوب شد یا نشد.

بعد تا آنجا که یادم مانده اینها بودند ( لوسیمی اینها) با خانواده ی دکتر ارنست و مهاجران

که بچه های داستان دو عنصر پدر و مادر را به طور همزمان بالای سر داشتند٬

که به ترتیب: فقیر بودند و مریض لا علاج داشتند و توی جزیره ی متروک زندگی میکردند و آواره بدند.

سارا کورو را هم همین الان یادم آمد

 که ثلث دوم داستانش را می شد یک اثر سادیستی به تمام معنا تلقی کنیم.

یادم هست آن موقع عشق ما این بود که منتظر بمانیم آگهی های شرکت گاز را تماشا کنیم.

که توی آنها هم یا یکی توی حمام خفه می شد یا کلهم می ترکیدند و از این صحنه ها داشت!

ولی هرچه بود از کارتون های خودمان مفرح تر بود لابد که می نشستیم پایش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 20:54  توسط آدمیزاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:20  توسط آدمیزاد  | 

یک خانواده هایی هستند٬ نمی دانم برخورد داشته اید تا به حال یا نه٬ که اینها٬ پدر مادر هایشان

بطور انفجاری عاشق یک بچه ی به خصوصی می شوند که مثلا" پسر بزرگشان است.

یا پسری است که "خلف" است٬ که  می تواند  حالا کوچکتر هم باشد از برادران ناخلف بزرگترش.

که این پدر مادر ها عشق می کنند که زندگیشان را ببرند بریزند به حساب این طرف!

که مثلا" تو امین مایی و تو اختیاردار مایی و  این مال و منالو ما  می خواهیم چه کنیم و این حرفها..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 13:50  توسط آدمیزاد  |