تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

فقط این فرمیش را نداشتیم

چن وقت پیش٬ می شود فردای روز سهمیه بندی٬ با بابا رفته بودیم پمپ که باک خالیمان را از سهمیه بنزینمان پر کنیم. آنجا یک آقای جوانی بود که یک ظرف پلاستیکی گرفته بود دستش و از این ماشین به آن ماشین می رفت و بنزین می خواست. و خوب طبیعی بود که هیچ کس به او بنزین نداده باشد. ما هم ندادیم.

گفتم تا امروز همه جور تکدی گری داشتیم٬ الا گدایی بنزین! چن وقت دیگر می بینی پشت چراغ قرمز یارو می آید با یک پیت بنزین توی دستش که آقا به خدا من گدا نیستم٬ مسافرم٬ اومدم شهر غریب بنزینم تموم شد. در راه خدا یه کمکی به من بکن!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:7  توسط آدمیزاد  | 

بگو 100 سال!

چن سال پیش کوئینتین تارانتینو زده بود توی پر سینمای ایران٬ که این ایرانی ها کلا" در توهم فیلم سازی قرار دارند. بعدش در توضیح اضافه کرده بود: اینها عشقشان به این است که مثلا در زمینه ی جوان ترین کارگردان یک حضوری داشته باشند. این که سینما نشد. مگر چن سال می شود با این حربه در جشنواره حاضر شد!

راست می گفت٬ کلا" در زمینه ی ترینها خیلی انسانهای مشتاق و علاقمندی هستیم! صرف اینکه فلان ترین اتفاق چند سال اخیر افتاده باشد برای ما کفایت است و کیفیت چیزی است در حد کشک. در همین راستا٬ پس فردای روز سهمیه بندی٬ دولتمان اعلام میکند که ما به کمترین میزان مصرف بنزین در ۵ سال اخیر دس پیدا کردیم!

زحمت کشیدید! تاکسی تلفنی ها که کلا" تعطیلند. کرایه شخصی ها که زیر هزار تومن آدم را جایی نمی برند ( قیمت شهرستان را گفتم ). با ا ین حساب پیشنهاد می کنیم آب و برق و گاز و تلفن را هم جیره بندی کنیم تا در همه ی این زمینه ها به کمترین حد مصرف در ۵ سال اخیر برسیم!

اصلا" چرا ۵ سال٬ بگو صد سال!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 18:49  توسط آدمیزاد  | 

یک مشکل اساسی

آدم هر باری که اینجا یک چیزی مینویسد٬ عشقش به این است چار نفر بخوانند و دو نفر نظر بدهند!

برای ما که تازه کاریم یک راهش این است که مثلا" برویم توی وب هایی که پر رفت و آمدند و آنجا یک

کامنتی بگذاریم با لینک خودمان. حالا رویمان هم نمی شود که بگوییم مثلا"

فلانی من چیز نوشتم بیا بخوان! مجبوریم بی خودی زمین و زمان را به هم ببافیم!

هر بار توی صفحه نظر بدهید کلی فکر می کنم خدایا چی بنویسم که یک ارتباطی هم با شقیقه پیدا کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:42  توسط آدمیزاد  | 

برادر! خواهر! ما متهمیم!

قدیم ترها که بچه تر بودیم٬ -یعنی آن موقعی که صب به صبح پشت هم٬ ردیف نظام جمع می ایستادیم سر برنامه صبح گاهی قرآن و شعار- یادم هست ۲۲ بهمن ها٬ مدیر و ناظم هر بار که می خواستند دست روی رگ غیرتمان بگذارند و جره مان بکنند٬ می رفتند سر بحث حضور نیروهای اجنبی - آمریکایی- در کشورمان و قانون کاپیتولاسیون و حق توحش!

و فریاد وامصیبتا سر می دادند که این جماعتی که خودشان هیچ تاریخی نداردند٬ به ما که چار پنچ هزار سال سابقه و تمدن دیرینه داریم٬ می گویند وحشی!

و با این حربه خون پاک آریایی ما فرزندان ایران را توی رگهای غیرتمان به جوش می آوردند که محکم تر شعار بدهیم. که می دادیم!

حالا بعد این سالها٬ آمدیم با خودمان در یک محکمه ی ذهنی نشستیم و می خواهیم قضاوت کنیم که ما واقعا" آیا مردم متمدنی هستیمُ یا اینکه وحشی هستیم؟ هیچ کاری هم با آمریکا نداریم!

خودمان هستیم با خودمان و شما که متهمیم و شاکی و هیئت منصفه!

این ما و شما و فاز اول تفهیم اتهام:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:4  توسط آدمیزاد  | 

برای علیرضا اشراقی، دوست نادیده ی عزیز

یک سال بالایی ما داریم که اینترن ماست. برادرش هم پزشک است. یک خاطره ای از برادرش را برایمان تعریف کرد که یک عصری نشسته بودم توی درمانگاه که آقای مسنی آمد تو.

-         امرتون؟

گفت: دیشب من کمرم درد می کرد، آمدم اینجا، همکارتون به قرص ضد انگل داد!

-    ساعت چند اومدید؟

-    ساعت 3.5 صبح بود.

-    آها، اونوقت کمرتون از کی دردش شروع شده بود؟

-    از یک ماه پیش.

-    حق داشت، کرم داشتی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:51  توسط آدمیزاد  | 

میرزا کوچگوارا

http://www.deviantart.com/deviation/58381331/

شهاب که اسمش شهاب نیست و ما اینجوری صدایش می کنیم٬

چونکه فامیلی اش شهاب الدین است٬ برایمان تعریف کرد که چه گوارا زندگی نامه ی

 میرزا کوچیک ما را خوانده بود و کلی از رویش الگو گرفته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:4  توسط آدمیزاد  | 

فامیل

یک فامیلی داریم ما که نسبتش را ذکر نمی کنم تا آبرویش محفوظ بماند

،این فامیل ما هر باری که می خواهند بیایند خانه مان، می گذارند لباسشان را می کنند تنشان
،ماشین را روشن می کنند، راه می افتند و دو تا کوچه مانده برسند،
!زنگ می زنند که داریم می رسیم
و خوب طبیعی است که ما برای اینکه خانه را مرتب کنیم و سر و صورتمان را اصلاح کنیم
،و میوه و شیرینی بخریم و روکش مبل ها را ور داریم و به حمام به رویم
.به اندازه ی اینکه اینها در و پر ماشینشان را قفل بزنند زمان داریم
!و غالبا" تا بیاییم به خودمان جنبیده باشیم، دکمه ی آیفون را فشار داده اند که: ماییم
،خواستیم بشینیم یک بار باهاشان منطقی صحبت کنیم که عزیزان
امروزه روز دیگر زمان بروز سیل و آتشفشان و خورشید گرفتگی را هم پیشاپیش
.به آدم اطلاع می دهند که خودش را آماده ی دو رکعت نماز وحشت کرده باشد
،گیرم که حالا زلزله هنوز خبر نمی کند
ولی خوب، آن را هم با وسایلی که اختراع شده یک نیم ساعتی قبلش می شود که
. آمارش را در بیاورند و خبرش را بدهند
،بعضی وقت ها هم فکر می کنیم این فامیل ما می خواهند از ما تست آمادگی جسمانی بگیرند
!تا دستشان بیاید که ما قدرت بدنی و ظرفیت تنفسیمان در چه حد است
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:56  توسط آدمیزاد  |