گفتم تا امروز همه جور تکدی گری داشتیم٬ الا گدایی بنزین! چن وقت دیگر می بینی پشت چراغ قرمز یارو می آید با یک پیت بنزین توی دستش که آقا به خدا من گدا نیستم٬ مسافرم٬ اومدم شهر غریب بنزینم تموم شد. در راه خدا یه کمکی به من بکن!
راست می گفت٬ کلا" در زمینه ی ترینها خیلی انسانهای مشتاق و علاقمندی هستیم! صرف اینکه فلان ترین اتفاق چند سال اخیر افتاده باشد برای ما کفایت است و کیفیت چیزی است در حد کشک. در همین راستا٬ پس فردای روز سهمیه بندی٬ دولتمان اعلام میکند که ما به کمترین میزان مصرف بنزین در ۵ سال اخیر دس پیدا کردیم!
زحمت کشیدید! تاکسی تلفنی ها که کلا" تعطیلند. کرایه شخصی ها که زیر هزار تومن آدم را جایی نمی برند ( قیمت شهرستان را گفتم ). با ا ین حساب پیشنهاد می کنیم آب و برق و گاز و تلفن را هم جیره بندی کنیم تا در همه ی این زمینه ها به کمترین حد مصرف در ۵ سال اخیر برسیم!
اصلا" چرا ۵ سال٬ بگو صد سال!
برای ما که تازه کاریم یک راهش این است که مثلا" برویم توی وب هایی که پر رفت و آمدند و آنجا یک
کامنتی بگذاریم با لینک خودمان. حالا رویمان هم نمی شود که بگوییم مثلا"
فلانی من چیز نوشتم بیا بخوان! مجبوریم بی خودی زمین و زمان را به هم ببافیم!
هر بار توی صفحه نظر بدهید کلی فکر می کنم خدایا چی بنویسم که یک ارتباطی هم با شقیقه پیدا کند!
و فریاد وامصیبتا سر می دادند که این جماعتی که خودشان هیچ تاریخی نداردند٬ به ما که چار پنچ هزار سال سابقه و تمدن دیرینه داریم٬ می گویند وحشی!
و با این حربه خون پاک آریایی ما فرزندان ایران را توی رگهای غیرتمان به جوش می آوردند که محکم تر شعار بدهیم. که می دادیم!
حالا بعد این سالها٬ آمدیم با خودمان در یک محکمه ی ذهنی نشستیم و می خواهیم قضاوت کنیم که ما واقعا" آیا مردم متمدنی هستیمُ یا اینکه وحشی هستیم؟ هیچ کاری هم با آمریکا نداریم!
خودمان هستیم با خودمان و شما که متهمیم و شاکی و هیئت منصفه!
این ما و شما و فاز اول تفهیم اتهام:
ادامه مطلب
یک سال بالایی ما داریم که اینترن ماست. برادرش هم پزشک است. یک خاطره ای از برادرش را برایمان تعریف کرد که یک عصری نشسته بودم توی درمانگاه که آقای مسنی آمد تو.
- امرتون؟
گفت: دیشب من کمرم درد می کرد، آمدم اینجا، همکارتون به قرص ضد انگل داد!
- ساعت چند اومدید؟
- ساعت 3.5 صبح بود.
- آها، اونوقت کمرتون از کی دردش شروع شده بود؟
- از یک ماه پیش.
- حق داشت، کرم داشتی!
ادامه مطلب
شهاب که اسمش شهاب نیست و ما اینجوری صدایش می کنیم٬
چونکه فامیلی اش شهاب الدین است٬ برایمان تعریف کرد که چه گوارا زندگی نامه ی
میرزا کوچیک ما را خوانده بود و کلی از رویش الگو گرفته بود!
