تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

می گویند پل صراط یک نخی است به باریکی مو و تیزی شمشیر. این طرفش برزخ است٬ زیر گذرش آتش جهنم٬ به آن طرفش هم اگر از جمله ی پاکان و کار درستان باشی و برسی٬ ان شاء الله بهشت برین!

و این طوری می شود که آدم گاها" بی خیال می شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:7  توسط آدمیزاد  | 

یک بازی بود به اسم crusador ( جنگ های صلیبی ) که استراتژیک بود و خیلی جالب. باید با امکاناتی که داشتی یا اینکه از دشمن می گرفتی٬ تجهیزات جمع می کردی و همه را نابود می کردی و پیروز می شدی. دس آدم هم باز بود به اینکه چه شیوه ای در پیش بگیرد. هم میشد که مث بچه ی آدم بگیرد در سرزمینهای خودش روی همان چار کرت زمین کشت و زرع و دامپروری بکند و زار زار و قران قران پول چار دست زره و شمشیر و خرج و خورد و خوراک مردمش را تهیه کند٬ و هم می شد که از اولش بزند توی کار جنگ و غارتگری و البته تقلب!

صرف نظر از چیت کد های مرسوم٬ بازی اش یک bug داشت. و آن این بود که می شد یک ایستگاه مخصوص حمل سنگ از معدن را که یک گاو گنده کنارش بسته بود٬ برداری ببری جلوی در قلعه ی دشمن مستقر بکنی. اینجوری راه خروجی یارو بسته می شد و مردم نمی توانستند بیرون بیایند. علی می ماند و حوضش و شما که نیرو جمع می کردی می بردی ترتیب طرف را می دادی!

بعد ها که دقت کردیم٬ دیدیم توی زندگی خودمان هم هر باری که خواستیم از در خانه مان بیرون برویم که یک کاری انجام بدهیم٬ سر راهمان با ((سنگ)) و ((گاو)) بسته بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:34  توسط آدمیزاد  | 

سه ماه پیش بود، اگر اشتباه نکنم. اسرافیل از تهران که می آمد، ماشینشان را با خودش ور داشت آورد شمال که بگردیم. یک پراید سفید رنگ یخچالی. توی بچه های خوابگاهی، رفیق های ما هیچ کدامم از خودشان ماشین ندارند. خیلی به ندرت پیش بیاید که یکی مان ماشین خانواده را بلند کنیم بیاوریم با خودمان که کاری را برسیم، حالا کنارش دسته جمعی دورکی هم زده باشیم. که مثل تا بابلسری برویم یا تا نور. جنگلی. دریایی.

اما این بار اسی ماشین آورده بود به تیر گردش..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:6  توسط آدمیزاد  | 

دیشب آقای قاضی مرتضوی توی تلویزیون بود. حرف زیاد زد. کاری با همه اش نداریم. یک جاییش گفت که یارو - عضو باند آدم ربایی- گفته که ما بی حجاب ها را شکار می کردیم. و بعد هم نتیجه گرفت که پس باید با حجاب بود تا ایمن بود!

این چه جور تعریف امنیت است؟! حالا فرض کنیم٬ فردا نه پس فردا یک گروه و باندی پیدا بشود که فقط باحجاب ها و مردان ریشو و یقه بسته را شکار بکند! آن موقع تکلیف ما چی است؟ احتمالا" هر بار جلوی آینه٬ باید بایستیم و تصمیم بگیریم که امروز ترجیح می دهیم توسط چه نوع گروهی ترتیبمان داده شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:59  توسط آدمیزاد  | 

این بچه ها را که می آورند برای تزریقات واکسن و آمپول٬ یک فاز اولش این است که حواس بچه را از بطن ماجرا پرت کنیم آن ورتر! که مثل جوجو ا رو ببین! اونا اونا اونا... تموم شد!

اینجوری چن تا حسن دارد. اول اینکه حواس بچه پرت می شود تا اگر خواست اقدامی بر علیه کار ما انجام بدهد٬ در حد جیغ و داد هنگام تزریق بماند و پیشتر نرود! دوم اینکه آدم وقتی حواسش پرت شد٬ از حالت دفلعی و انقباض خارج می شود و شل می شود و فرو کردن تسهیل می شود. سوم اش هم این است که اگر آدم به بچه فقط آمپول بزند و حرف نزند٬ همراه مریض فکر می کند که این دکتر چقدر سگ است و اصلا" رحم و مروت سرش نمی شود! اینطوری یک فرم هایی با مریض و همراهش صمیمی تر می شویم و وانمود می کنیم که اگر جیغ بچه تان هوا رفته٬ تقصیر از بچه تان است و از آمپول است و عمرا" از ما نیست. وگرنه می بینید که تمام سعیمان را برای کاهش درد و رنجتان داریم می کنیم.

حالا حکایت ما و دولت مهربانمان هم اینطوری شده است. مثلا" دولت دارد آمپول سهمیه بندی بنزین را به ما تحت ما فرو می کند٬ آن وقت عمو فرزاد سر دار رادان را همراه طرح ویژه ی امنیت اجتماعی دراز می کند!

ما هم دلمان خوش است که نامم کبوتر حرم است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:51  توسط آدمیزاد  |