تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

دفاع و خود کفایی از اون لحاظ

امروز صبح که با همت فراوان از خواب بیدار شدیم و به خیابان رفتیم احساس کردیم که خرمشهر آزاد شد! تعداد زیادی از ادوات نظامی ردیف دنبال سر هم به خط شده بودند توی خیابان. برای مثال ما تا امروز از نزدیک کاتیوشا ندیده بودیم! قدم به قدم مامور راهنمایی و سرباز صفر های باتوم به دست وایستاده بودند برای حفظ نظم عمومی. سیستم به گونه ای بود که هیچ رقمه جایی ترافیک نشود. ماشین که سهل است٬ آدم هم اگر وایمیستاد که کنجاوی یا تماشا بکند چپ نگاهش می کردند که شاخ را بکشد! در واقع نظامیان عزیز زحمتکش آنقدر خودشان را در مقابل دیدگان جهانیان تصور می کردند که اساسا" یادشان رفته بود این دم و دسگاه برای حافظت از جان و مال و دیگر چیز های ناموسی همین مردم است! البته ما از بچگی هایمان به این رویه آشنایی و عادت داشتیم٬ مثلا" خانه ی مادر بزرگ ما یک پذیرایی داشت که درش سال تا سال که دایی جان بزرگه از تهران بیاید قفل بود! می گفتند که این بچه ها وحشی ند و همه جا را کثیف می کنند. یا مثلا" یک ظرفهایی توی خانه ما فقط برای مهمان از توی گنجه در می آمد و یک لباس هایی. خلاصه برای ما چیز جدیدی نبود که برای حفاظت از ظاهر امر٬ از یک صحنه ای تارانده بشویم!

امروز ظهر هم پای تلویزیون نشسته بودیم که اخبار نشان می داد. یک امیر سردار سر لشکری داشت می گفت که امسال همه ی تجهبزات نظامی مانورهایمان را از لباس تا توپ و تانک تولید داخل است. برای ما البته جای بسی مباهات بود ولیکن یک خورده که روی صفحه ی تلویزیون نگاهمان را لانگ شات تر کردیم دیدیم زیر تلویزیون مان نوشته است سامسونگ. روی یخچالمان هم همین مارک بود. یک وی سی دی هم توی زیر تلویزیونی مان بود که مارک سونی داشت. یک ویدئوی قدیمی هم بود که آیوا بود. مانیتور کامپیوترمان مارک ال جی است. ساعتمان مال سوییس است. کفشمان را اسپانیایی ها ساخته اند. شلوارمان را فروشنده آشنا ی ماست٬ از ترکیه می آورد. گوشیمان هم نوکیا است٬ که البته از حق نگذریم ضمانت نامه اش فارسی است. روی کوله پشتی ام هم نوشته فنگ مینگ٬ باید مال کره جنوبی باشد. حالا جنس های چینی دور و برمان را اسم نمی برم. چه خوب است یک کمی هم در این چیزها به خود کفایی برسیم !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:25  توسط آدمیزاد  | 

حرف حرف می آورد. نمایشنامه ای در یک پرده.

ابلیس: در ذهن تو یک صندلی برای نشستن نیست. نه جایی و مکانی٬ نه نوری و صحنه ای. هیچ! کلمات به دنبال هم ردیف می شوند و چون باد می گذرند. حتی من٬ که آغازگر این داستانم٬ شکلی و صورتی ندارم. یا بهتر بگویم برایم تصور نمی کنی. در این صحنه هستم و نیستم!

 آدمیزاد: گزیری نیست. تو خود آشنا به این قائله هستی. آفرینش های میان تهی به دست آفریدگار تهی دست. میل آفرینش در ذهن هست٬ لیکن این کله که خالی بماند از ایده٬ خلقت زایش می شود و ذهن زیر این سنگین بار می زاید! - چار قلو- این جور وقت هاست که آفرینش٬ کار گل می شود. پر رنج و بی حاصل.

ابلیس: من سکوت می کنم. مسئولیت این کفر ها که می گویی پای خودت. یک بار در روز خلقت موضع خودم را اعلام کردم. نه حال بحث دارم نه حوصله ی مجادله! وقتم هم پر است. فول تایم فوکوس کرده ام روی دکتر پژوهان پنجه طلایی!

آدمیزاد: خرچنگ پنجه طلایی شنیده بودیم.

ابلیس: به هر حال هر کسی یک طوری با حیثیت ما بازی می کند. یکی می آید قیافه ما را نقاشی کند٬ اخ و دم و چنگال سه شاخ به ما می بندد. یک سری هم ور می دارند رنگ و پنگ می مالند به سرو کله شان که ما شیطان پرستیم! دستشان را هم اینجوری می گیرند که یعنی این کله شیطان است. اینها هم شاخ هاش هستند. جناب عالی هم که اینجوری ما را مچل خودت کرده ای. به هر حال بیگانه جدا دوست جدا می شکند.

آدمیزاد: ماشا.. دل پر دردی هم داری.

ابلیس: یک ترمی هست در پزشکی به اسم بزوآر. که یعنی آدمهای استرسی مویشان را تکه تکه می کنند و می خورند. بعد این جمع می شود توی معده و روده شان به صورت یک کلاف و گلوله در می آید و راه خروجی را می بندد.

آدمیزاد: بلدم.

ابلیس: یک عمر - زبان می گوید یک عمر٬ یک عمر بشریت٬ بلکم بیشتر- این غم ذره ذره مثل موی بز رفته دریچه ی پیلور ما را گرفته. کیس سناخته شده ی GOO شده ایم. الان می خواهیم استفراغ کنیم.

آدمیزاد: استغفار کن.

ابلیس: توبه ی گرگ مرگ است.

آدمیزاد: ما بچه که بودیم یک بازی می کردیم به اسم بالا بلندی. یکی گرگ می شد. می افتاد دنبال بقیه. هر کسی که بالا تر از سطح زمین قرار می گرفتدر برابر خورده شدن مصونیت داشت. و گرگه نم توانست او را بگیرد. خود ما هم چن بار گرگ شدیم. ولی توبه نکردیم. احتمالا" به همین خاطر تا حالا زنده ایم.

ابلیس: نه عزیزم. آن جانوری که بین پایینی و بالایی فرق می گذارد گرگ نیست. سگ نگهبان است.

آدمیزاد: حالا ما آن موقع انقدر سیاسی به این مسئله نگاه نمی کردیم.

ابلیس: اتفاقا" دید من کاملا" اجتماعی است. حرفت توی مایه های نوشته های قهوه خانه ای است که می نویسند اینجا ۳۰گار کشیدن و بحث ۳۰یا۳۰ ممنوع است!

آدمیزاد: یک بار استاد فیزیک پزشکی ما داشت درس می داد. او که مثل خیلی دیگر از استاد ها خودش را در زمینه های مختلف صاحب نظر می دانست٬ نمی دانم چی شد که یک هو گفت انسان حیوان اجتماعی است. البته ما با او مخالف بودیم چون بز هم خیلی حیوان اجتماعی است و ما دیده ایم که در گله های منظم در خس و خاشاک به دنبال خوردنی می روند.

ابلیس: باز آن بز یک شیری می دهد.

آدمیزاد: بله با گوشتش هم ابگوشت بز باش می شود درست کرد. از شکمش هم می شود طبل و تمبک ساخت. شاخش هم استفاده هایی دارد که بگذریم. منظور ما آن موقع این بود که انسان حیوانی سیاسی است.

ابلیس: یعنی نظر شما الان عوض شده است؟

آدمیزاد: تا حدود ۵۰ درصد. یعنی حالا ما میدانیم که انسان حیوان است. اما نمیدانیم چه جور جانوری است.

ابلیس: اگر از شما پرسیدند فلانی چه جور جانوری بود؟ بگویید آدم بود. معجون تلخ دلتنگی های سرگردان!

آدمیزاد: انسان حیوان دلتنگی است.

ابلیس: آدمی حسرت سرگردونه!

آدمیزاد: راستی حسین پاهی رفت بهشت یا رفت جهنم؟

ابلیس: خودت چی فک می کنی؟

آدمیزاد: من فک می کنم هیچ جا نرفت. یه راس رفت دژکوه.

ابلیس: شاید. بالاخره روح میره اون جایی که دل می خواد.

آدمیزاد: آتیشام دل دارن؟

ابلیس سکوت می کند.

آدمیزاد: منظورم اینه که تو وقتی دلت می گیره چه کار می کنی؟

ابلیس: وا... قدیم تر ها که وقت آزاد واسه این حرفا نداشتیم. ماشا... یکصد وبیست و چار هزار تا پیامبر و کلی اولیا و ابرار ریز و درشت بود که همه باید امتحان الهی پس میدادن. کلی هم فرعون و قارون و نمرود و کی و کی که باید ترتیبشون داده می شد. تازه اون موقع ها ما جوون بودیم و انرژتیک. سر پر بادی داشتیم. جوونی بود و سادگی بود و خوشگلی! اینجوری شد که ترتیب خودمون هم داده شد. پیر شدیم سر این کار آقا. شما حساب کن یک رقم حضرت نوح خدا بیامرز. اون همه سال وقت و انرژیمونو گذاشتیم. البته پشیمون نیستم. آدم تا جوونه و سرپاس باید کار کنه.

آدمیزاد: آدم؟

ابلیس: حالا ابلیس! کتاب جرج اورول رو مگه نخوندی؟ خط آخر که حیوونای مزرعه هی از آدما به خوکها و از خوکها به آدما نگاه می کردند و دوغ را از دوشاب باز نمی شناختند. بالاخره توی این همه سال قاطی هم بودن٬ من و شما کلی به هم شبیه شدیم.

آدمیزاد: موش مردگی و دودره بازی را قطعا" در طی این تماس ها یاد گرفتی! جوابم را نگرفتم. دل ابلیس بگیرد چه کار میکند؟

ابلیس: هیچی! مگر ما با بقیه چه فرقی داریم؟ مگر فقط ما دل داریم؟ یا دل ما ۶ تا حفره دارد. شما خیال می کنی دل عزرائیل نمی گیرد. همه اش از این بستر احتضار به آن صحنه ی انفجار بروی و مردم را قبض روح کنی! این هم شد کار؟ تازه کار ما یک موقع هایی هوس انگیز می شود که برای خودش تنوع است. آن بدبخت باید چه کار بکند؟ چن وقت پیش دیدمش بالای سر یک مریضی CPR می کرد و می گریست. با تعجب پرسیدم این چه حرکتی است؟ مگر تو عزرائیل نیستی؟  جواب داد این بنده خدا قرار بود ۱۷۰ سال عمر کند٬ فلان دکتر کشتش!

آدمیزاد: پهلوی لوطی و ملق بازی؟ این SMS اش مال خیلی وقت پیش است!

ابلیس: ببخشید٬ بیا اینجا تمامش کنیم. نویسنده خوابش می آید.

پایان

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10:39  توسط آدمیزاد  | 

آدم ها و آنژین ها

یک ترمی داریم در پزشکی به اسم unstable angina یعنی آنژین صدری ناپایدار. یک آنژین صدری داریم که پایدار است و stable و اینطوری است که آدم کار سنگین می کند٬ پله بالا پایین می کند٬ می زند یک هو به قلبش٬ با درد قفسه سینه و بالای شکم و دست چپ و زیر فک. منظور اینکه رابطه ی علت و معلولی اش مشخص است. که مثل آن دفعه که آن جان را کندم یا آن حرص را خوردم ٬ زد به قلبم!

یک فرم دیگر قضیه که اول گفتم فرم ناپایدار است. یعنی همین جوری٬ به قول مازندرانی ها شه بی خد! (یعنی بی خودی برای خودش) می زند  به قلب آدم! سر جایمان نشسته ایم که یک هو خفت آدم را می چسبد. هیچ کار خلافی هم سر نزده ازمان!

حالا حکایت برخی آدم های TNG لازم دور و اطراف است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:53  توسط آدمیزاد  | 

تپه های گلکاری نشده

آقای اسلامی و آقای ملی دو تا همکار بودند توی که با یکدیگر توی یک اداره ای به خوبی خوشی زندگی می کردند. این دو البته تفاوت های واضح و آشکاری با همداشتند. این یکی بالای سرمیز کارش یک عکس آقا چسبانده بود با مقادیر زیادی عکس کربلا و مکه که زیر میزش بود. ریش پر پشت و مثلثی داشت و تسبیح می گرداند و ذکر می گفت. شهادتها را لباس سیاه می پوشید و عید بزرگش هم عید غدیر خم بود با نیمه ی شعبان که کلا" کار را تعطیل می کرد٬ می رفت خانه را آب و جارو میکرد و لباس نو می خرید و به بچه های فامیل اسکناس تا نخورده و شکلات عیدی می داد.

آن یکی هم البته عکس آقا بالای سرش چسبانده بودند چونکه توی اداره ی دولتی بود و دل به خواهش نبود. ولی یک عکس خوشگل ایران گردی از تخت جمشید را قاب گرفته بود به دیوار پشت سرش و گاه و بی گاه با غرور سرشاری به آن خیره می شد و به نژاد پاک آریایی خود افتخار می کرد. اعتقاد خاصی به چارشنبه سوری داشت با عید نوروز. سعی می کرد کمترین واژه ی تازی را به کار ببرد و به جای سلام می گفت درود. و به صبح به خیر هم می گفت بامداد نیک.

تنها گیر کار اینها این بود که فامیلی هایشان پس و پیش بود. یعنی آقای ملی مذهبیه بود و آقای اسلامی ملی گرا. اینطوری بود که آدم گاهی تعجب می کرد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:8  توسط آدمیزاد  | 

بدون شرح!

۱-"همکار محترم فرا رسیدن روز پزشک را به شما تبریک می گویم. "

عزرائیل!

این پیامک را دوستی برایم فرستاد که در نوع خودش جالب بود. جالب تر اینکه گفت قبل تو این را برای فلانی هم فرستادم که شماره ی جدیدم را نداشت. گفت: متشکرم. شماره ی شما برایم آشنا نیست. به همین اسم عزرائل save کنم؟!

 

۲- داشتیم با مهدی توی خیابان می رفتیم که چشمم خورد به یک عدد آگهی بزرگ کلاس های فوق برنامه ی تابستانی. نوشته بود: آموزش قرآن٬ زبان٬ آشپزی٬ طراحی٬ نقاشی٬ چی چی چی تحت مربیان کار آزموده!

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:39  توسط آدمیزاد  | 

کلینیک وبلاگ نویسان!

آمار دکتر های موجود در پیوند های وبلاگمان دارد بالا می رود. جدیدا" یک نفر داروساز هم پیدا کرده ایم.

دیگر می شود با لینک دانی مان یک کلینیک بزنیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:41  توسط آدمیزاد  | 

ای قشنگ تر از پریا

آدمیزاد تا بچه که هست اجازه ی دور شدن از خانه را ندارد. به فرض محال که بفرستندش تا سر کوچه ماست بگیرد یا برود تا سر کوچه گیم نت یا تا سر کوچه با بچه ی همسایه توپ بازی. به هر حال انتهای مسیرش تا سر کوچه است. آن هم تاکید فراوان می شود که طول مسیر را مماس دیوار بچسبد و برود که مبادا ماشین زیرش بگیرد. با غریبه حرف نزند و از دسش خوراکی نخورد که یک وقت ترتیبش داده نشود. در همین راستا هم در افسانه ها به کودکان تاکید فراوان شده است که از گله جدا نشوند و در را به روی آقا گرگه باز نکنند.

اینطوری می شود که دامنه ی دید آدم می شود در همان حد سر کوچه و جمع خودی ها. و یعنی عمرا" که پیش بیاید از خم این کوچه سر خر را به آن یکی کوچه کج کرده باشیم که آنجا یک محله ی غریب بود و ما بچه ی آن محل نبودیم!

شما را نمی دانم ٬ما را که قاعدتا" با همین شیوه بزرگمان کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9:44  توسط آدمیزاد  |