تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

دکتر رضا توی وب لاگ آبی خاکستری سیاهش که می نویسد، پست جدیدی گذاشته در رابطه با خانم های رزیدنتی که در سال اول که می آیند باردار می شوند و 6 ماه اول و سختی کار را می روند مرخصی آن وقت جورش می افتد به گردن سایرین که باید بیاستند و بکشند.

اینکه آدم نفسش از جای گرم در بیاید و نداند که که کشیک های سال اول رزیدنتی آن هم برای رزیدنت بیهوشی که کارش مستقیما" به جان مریض زیر دستش بسته است، چه تسمه ای از گرده ی آدمیزاد می کشد، سریع به این نتیجه میرساندش که رزیدنت سال دوم قصه ی ما، زیاده روی کرده است و دارد توی تصمیم گیری و زندگی خصوصی دیگران دخالت می کند. اما واقعیت این است که اینجور مواقع حجم مسئولیت و کاری  که بر سر یک دستیار خراب می شود، دو برابر نمی شود، بلکه به توان می رسد! اینکه بفهمی همکار تو که قرار است بخشی از این وظایف را بر عهده بگیرد، 6 ماه قرار است نباشد و آن وقتی هم که هست، کاراییش کمتر از حدی است که باید باشد، یعنی تو دست تنهایی. و بعضی جاها، دست تنهایی واژه ی معنادارتری است!

از ذکر مصیبت من باب سختی کار رزیدنتهای عزیز که بگذریم، می رسیم به این پرسش اساسی که بلاخره پس چی؟! آیا اگر یک زن خواست بین نقش آبا و اجدادی و نقش اجتماعی اش یک پلی به ارتباطی بزند، که مثل هم همسر باشد و هم پزشک متخصص، باید چه کار بکند؟ یک چن تایی مثال بزنیم.

 

1- سیمون دوبوار در جلد اول کتاب جنس دومش یک بحثی را باز می کند که محتوایش جبر فیزیولوژیک بقای نسل بر اناتومی و اندام زن است. اینکه زن بیش از آنکه یک انسان ساخته شده باشد به صورت موجودی برای پذیرش جنین و ادامه ی تناسل طراحی شده است. چرخه جنسی و تغییرات هورمونی و تخمک گذاری و قاعدگی که هر ماه بر زن تحمیل می شود، با کلی علائم خلقی و جسمی همراه، تنها برای امکان دوام نسل است و باریست که طبیعت بر شانه های زنان گذاشته است. مسئله ای که به عقیده ی نویسنده ی کتاب، عاملی برای گوشه نشینی و کناره گیری  زنان اولیه از عرصه اجتماع اولیه شان شده است و سر آغازی بر دوم شدن جنس زن بوده است. با این حساب آیا زن برای حضور در عرصه ی اجتماعی به عنوان نیروی خلاق و فعال باید با تن خود بجنگد؟

به عقل و استقرای ناقص من، بله. – اگر زنی این را خواند و مخالف بود، دلیل بیاورد- واقعیتی است که اگر من یک روز ناخوشی در خودم حس کنم که مثلا" سرم درد بگیرد یا دلم یا روحیه ام به هم بریزد، واضحا" از کاراییم کم می شود. حالا زنی که هر ماه باید این پروسه را با بالا و پایین کردن هورمونها و هزار جور تغییرات جسمی و روانی تحمل بکند، قطعا" برای ثبات کاراییش باید بجنگد. البته با تن خودش!

 

2- من از بقیه دنیا بی خبرم، اما دوروبر خودم را در جامعه ام که می بینم، دنیایی کاملا" مردانه است. مردانه و سنتی. بطوریکه در بسیاری از حالات می شود که حضور زنی، جوری، مخل شرایط بوده باشد. یک مثال ساده اش ادبیات شفاهی مان است که پر از شوخی های جنسی است. در جمعی که زنی نشسته باشد، به ناچار و از سر رعایت ادبو شئونات، حرف زدنها -اصلاح نه، که- عوض می شود. یک روند موقتی است که شخص مونث خود به راحتی احساس می کند – اضافه بودنش را- . برای ورود به چنین محیط کاری آدمیزلد – زن- باید بجنگد.

 

3- گفتیم جامعه ما مردانه و سنتی اداره می شود. در تاریخ هنر این جامعه ی مردانه، ما یک بیت شعر یا چارتا نت موسیقی نمی توانیم پیدا کنیم که در وصف زن، به معنی همسر باشد. – البته به غیر از همسر مهربون من بگو منو دوس داری، از سعید شهروز-  در باب معشوق و شاهد و مغبچه و چی و چی تا دلتان بخواهد وصف چین چین گیسو و چشم خمار و ساق سیمین و چاه زنخدان هست، در باره ی زن هیچی نیست! فقط یک سری ذکر خیرها رفته در این حد که : عقل زن ناقص است و کنیز مرد است و الخ.

در وصف مقام مادر بیت ها سروده شده و احادیث و روایات آمده و موسیقی هم که تا دلتان بخواهد. از سوزان روشن بگیر تا خواهران غریب!

ته هزار تا کامیون را می توانی پیدا کنی که نوشته باشد: فدای اشک بی منت مادر. آن وقت ته یک وانت بار هم ننوشته مثلا": قربان شام بی منتت، زن. آن طوری که از قیافه مان معلوم است، زنان مورد علاقه ما مادران محترممان هستند با زنان ویژه ی خیابانی. و همسران عاشق وفادار که کار خانه را با بیرون پیوند میزنند، موجوداتی زایدند واساسا" توی دس وپای آدم محسوب می شوند.

 

4- عمران صلاحی توی کتاب فوق العاده اش به اسم موسیقی عطر گل سرخ یک فصلی دارد در مورد مردی که عاشق زنی است، منتها در بی سر و زبانی بیان عشقش گیر میکند و طرف می پرد. مرد در سودای عشق و ناکامی اش می ماند، البته ازدواج می کند با فردی که به تعبیر مرد برایش در حکم یک متکا است! متکایی که هر شب به او سلام می کند، خسته نباشید می گوید، کتش را می گیرد و برایش غذا های خوشمزه درست می کند. مرد هر شب متکایش را به یاد عشقش در آغوش می کشد و می خوابد!

 

5- قطعا" حق با همه ی زن ها نیست. آنهایی که به قول دکتر رضا از شرایط سوء استفاده می کنند، شایسته ی تقدیر یا دلسوزی نیستند. منتها بحث ما سر این است که چی می شود که این زن ها سوء استفاده می کنند. و آیا اساسا" می شود اسم این را سوء استفاده گذاشت؟ یا فقط ما پاسخی را می بینیم از صورت مسئله ای که خودمان –جامعه-  برای زن طرح کرده ایم.

امروز، زن اجتماعی  ما باید هم  کار خانه را بکند هم به تربیت و درس و مشق بچه – یا بچه ها-  برسد، شغل بیرون از خانه اش را انجام بدهد و البته در تمام این مدت در کورس دل ربایی با زنان خیابانی و رقاصه های لخت و پتی ماهواره از گردونه ی رقابت جا نماند! چونکه در آن صورت سرش بی کلاه و کلاهش پس معرکه است.

 

6- فیلم کاغذ بی خط یک صحنه ای دارد که توی ذهنم مانده. آن جایی هدیه تهرانی به شوهر داستان می گوید: تو بلدی ده دفه بگی می شورم و می سابم و می پزم؟ من تو این خونه روزی ده دفه می شورم و می سابم و می پزم،  می شورم و می سابم و می پزم..

 

7-می شود باز هم از این ور و آن ور مثال بیاورم  ولیکن با همین ها هم می شود بحث را درز گرفت و نتیجه گیری کرد. با همه این حرفها که گفتم، به نظرم اگر خودم را به جای زنی در این جامعه بگذارم، خیلی راحت این حق را بهش می دهم که به جای درس خواندن برود چربی شکمش را ساکشن بکند. عوض کار کردن و کسب درآمد دس روی گران قیمت ترین سرویس توی طلا فروشی بگذارد و دند شوهر نرم بشود از اینکه پولش را از سر سنگ هم که شده فراهم کند. صب به صب شوهر را بتیغد برای خرج گردش و تفریح و مانیکور و پدیکور و کوفت وزهر مار. چونکه این دقیقا" همان طوری است که مردها – جامعه- دوس دارند زنها زندگی کنند!

حالا به نظر من، بالاغیرتا" می شود آن 6 ماه مرخصی را به زنی که می خواهد بین مادر بودن و متخصص بودن پلی و ارتباطی بزند، آوانس یا بهتر بگویم جایزه داد.

البته اگر یک روزی رزیدنت بی هوشی شدم، بر می گزدم یک بخش هایی از این نوشته را اصلاح کنم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 20:38  توسط آدمیزاد  | 

بیاییم این فیلم نامه را یک جور دیگری از نو بنویسیم. گوهر خیر اندیش یک روز که با دخترش برای خرید آذوقه و بار و بنشن به فروشگاه رفته است ، جوان بلند بالا، خوش برو رو و خوش صحبتی را ملاقات می کنند که مثلا" دستی می رساند به کمکی و بار منزل حاج آقا را تا صندوق عقب ماشینشان می رساند. جوانی که تحصیل کرده و هنر مند است و شعر هم می گوید. دختر و زن حاجی دست و پا و دل و ایمانشان گم و گور می شود. حول و دسپاچه که این آقا پسر را به دختر حاجی بچسبانند و چنین داماد هلوی پوس کنده ای از چنگ و کیسه شان در نرود!

زن حاجی به چشم مادری به شا داماد مهر محبت می کند و پای پسر ماجرا که اسمی ایرانی و اصیل دارد و مثلا" بهزاد یا فرزاد است، به خانه ی حاجی باز می شود، که در نقش خواستگار دختره است.

پسر ماجرا در طول شبهای متوالی سریال گاه و بی گاه نگاه های ممتد و ناجوری به گوهر حیر اندیش می اندازد. برای مادر و دختر با هم کادو می خرد و وقتی لبخند شگفت زده ی زن را می بیند باز هم یک نگاه ممتد و ناجور دیگری می کند و این قضیه را به بی مادری خودش، که از کوچکی بوده است، نسبت می دهد و می گذرد. منتها در یک روز خلوت و یک لحظه ی غفلت که می آید زن حاجی را صدا بزند، به جای حاج خانم یا مادر جان می گوید: قدسی! و بعد پرده از راز دل بر می دارد که این جور و آن جور، من از اول چشمم تو را گرفته بود و باقی بهانه بود و بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود!

حالا شما خیال کنید نعوذ به... برای زن حاجی همان اتفاقی بیافتد که برای زن ریچارد گیر توی آن فیلمه افتاد. زن حاجی در یک وضعیت هیستریک با یاد آوری خاطرات شگفت انگیز و هوس آمیز در خلوت انس، در حالی که سوار مونو ریل است، به خانه بر می گردد. و در آنجا برای حاجی که مثل خرس تیر خورده است و از او می پرسد: تا این وقت شب کدوم گوری بودی؟ خیلی منطقی توضیح می دهد که: حالا شده! کار عاقلانه این است که مهر مرا تمام و کمال و عندالمطالبه بدهی و بعد هم طلاق مرا بدهی که بروم پی عشق و حالم. البته اون –یعنی پسره- مشکلی نداره! منتها تو نمی تونی تحمل کنی من زیر دوتا رون دیگه بخوابم!

حاجی من باب امر به معروف و نهی از منکر متذکر می شود که: این عشق نیست! دامه! هوسه! قدسی هم رو به دیوار پشت سرش بر می گردد، دوتا آرنجش را به دیوار می گذارد و در حالی که حرکات نامعقولی به خودش می دهد می گوید: هوس، تو دلم پا نمی ذاره هوس! و طلاقش را می گیرد و می رود.

شب اول ماه عسل در ویلا قدسی و فرزاد لب دریا و لب به لب نشسته اند که دختر حاجی با تفنگ دو لول از راه می رسد و یک تیر به مغز هر کدام میزند و قصه به آخر می رسد!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 20:33  توسط آدمیزاد  | 

شروع کردن یک نوشته ای با چنان عنوانی شاید با مثال آوردن از کارتون هاکلبرفین٬ آن هم به اول کار و ب بسم ... یک جوری باشد. اما پناه بر خدا٬ شاید یک جور خوبی شد. هاکلبرفین ته خلاف است. مادری بالای سر ندارد٬ پدرش هم یک لات پدر سوخته ی دائم الخمر است. وضعیتش به قدری درام است که به تام سایر توصیه می شود با او نگردد و حایی نرود! نوجوان ولگرد٬ خارج شهر و در خرابه ای زندگی می کند. دوستی دارد که یک عدد سیاه پوست فراری است و در واقع سر تا پایش یک عدد ریشخند گنده است که به زندگس روزمره آدم ها و مناسبتهایشان٬ نیش روزگار را تا بناگوش باز می کند. همانطوری که همه ی ما چند بار کارتونش را دیدیم٬ و شاید عده ای کتابش را هم خوانده باشیم٬ او در سفرهایش می رسد دبه یک دهکده ای و آنجا توی آن مردم و خانواده شان بر می خورد٬ که در خصم و عادوتی چندیتن ساله با یک خانواده ی مزرعه دار دیگری بودند. و هاک با پسر آن خانواده یک بار دشمن اصلیشان را که جیمی شفرتسون است - و اسمش آدم را یاد شو منصور می اندازد- تصادفا" می بینند و از پشت با تیر می زنندش.

نویسنده ی داستان معتقد است که آدم حتی اگر هاکلبرفین باشد - با همه آن خصوصیاتی که عرض کردم - باز هم حق ندارد دشمنش را از پشت هدف بگیرد. حالا سئوال اینجاست: مگر فرقی هم می کند؟ دشمن همان است و گلوله و ماشه٬ همان. حالا می خواهد از روبرو کشیده بشود٬ یا از پشت سر. عجله نکنیم. یک چن تایی مثال بزنیم ببینیم خودمان اگر اسلحه به دسمان باشد٬ کدام ور دشمنمان قرار می گیریم:

۱- ساده ی ساده اش می شود یک بازی کامپیوتری که همه مان کرده ایم٬ یا توی گیم نت و با سیستم لن٬ یا تئی خانه مان و با حریف مجازی: کانتر استرایک!  صرف نظر از آن اسلحه ای که با ۲ ۴ ۶ می خرند و اسنایپر است٬ که دور بین داردو آدم می رود قایم می شود و نوکش را می گیرد به سمت دری یا پیچی که حریف ناغافل را با یک تیر که به قلبش بزند یا به مغزش٬ کله پا کند و خیلی حال می دهد٬ یک لذت وصف ناشدنی دیگری هم در این بازی وجود دارد که اوج موفقیتی است در فرو کردن خنجر به پشت حریف بی خبر٬ و به آن می گویند نایف کردن! نا گفته پیداست و نیازی به نتیجه گیری ندارد که در این بازی دوست داشتنی٬ از پشت سر حریف در آمدن و به گلوله بستن یا کاردی کردنش۲ آخر مهارت و زرنگی و اساسا" رمز پیروزی و موفقیت است! - شاید اینطوری بشود توجیح کرد که چرا این بازی بین ما ایراین ها تا این اندازه جا افتاده و محبوب است!-

۲- در کلیله و دمنه یک حکایتی است در رابطه با همسایگی و خصومت ۲ گروه حیوانات: زاغ ها و جغد ها. زاغ ها که روی درختی زندگی می کنند٬ یک شبی توسط لشکر جغد ها که در غاری همان اطراف مسکن دارند٬ شبیخون می خورند و تار و مار می شوند. زاغ ها می نشینند به همفکری که چه کار بکنیم؟ یکی می گوید بگذاریم فرار بکنیم٬ دلیل هم می آورد که حالا حریف پیروز است و ما زخم و ذیل٬ زورمان بهشان هرگز نخواهد رسید و اگر دوباره حمله کنند٬ ترتیبمان داده است و یک تن جان به در نمی بریم. پس شرط عقل بر دوام حیات است. یکی گفت خراج بدهیم و بمانیم. یکی گفت: خاک بر سر جفتتان که اینقدر زبون و ذلیل نباشید! بهتر آنکه به دشمن حمله کنیم و مردانه و تا پای جان بجنگیم و نابودشان کنیم. این وسط یکی در آمد که همه این حرفها بیهوده است و راهی و چاره ای نیست٬ جز حیله گری! و این تریپ را می آیند که مثلا" این زاغ را حسابی میزنند و خونین و مالین می فرستند پیش شاه جغد ها به داد خواهی! و یارو خودش را در دل آنها جا می کند و وزارتی می گیرد و به هر کجا سرک می کشد وآمار و احوالشان را در می آورد. دس آخر هم ور می دارد آن اخبار را می برد پیش دوستانش که این جور و آن جور و اینها صبح ها در غارشان به خواب غفلتند. می آیند جلوی غار یک آتش بزرگی درست می کنند که جغد ها یا در دودش به غار خفه می شوند یا می آیند در بروند٬ که در آتش می سوزند! از جغد ها یک تن زنده نمی ماند و قصه به آخر می رسد!

۳- رستم٬ خونین و مالین از جنگ با اسفنذیار برگشته است خانه. چن تایی تیر به پک و پهلویش نشسته٬ یک تیر هم رانش را به رخش دوخته است: رستم در رفته است! در وضع و حالی که داشت جنگ و جانش را با هم به حریف می باخت٬ تعبیه ای می کند که فلانی٬ فرصتی به من بده بروم با خانواده ام خداحافظی کنم و اسفندیار مغرور هم خر می شود. رستم و زال پر سیمرغ بر آتش می گذارند و سیمرغ می رسد. با مرهم و نیرنگ! رستم دچار را چاره سازی می کند که این تیر گز را زهرا آلود و دو شاخه می کنی٬ می زنی به چشمش که رویینه نیست و خلاص! رستم اسفندیار را می کشد و بعد سعی می کند فراموش کند٬ پسرش سهراب را نیز به حیله ای کشته بود. بی خبر از آنکه خود نیز به حیله ای کشته می شود!

۴- داستان اسب و جنگ تروا را دیگر تعریف نمی کنم. فیلمش را چند بار از شبکه دو دیده اید  و خودتان واردید.

۵- مضنونین همیشگی فیلم مورد علاقه ی من است. چقدر آدم عشق می کند وقتی می فهمد کایزر شوزه همان یارو شله است! منتها یک صحنه ای در این فیلم دارد که عیش آدم را منقض می کند. همان صحنه ی ابتدایی که کیتون زخم -و البته فریب- خورده رو به همان یارو شله می گوید: سلام کایزر...   بنگ٬ بنگ!

۶- ماکیاولی یک بار برای همیشه این بحث را شکافته است که آدمیزاد در مبارزه یا شیر است یا روباه. شیر می غرد و دشمنان را تار و مار می کند. اما تله ها را نمی شناسد و ترتیبش داده می شود. روباه زور دعوا  گرفتن ندارد اما دام را شناسایی می کند. پس آدم باید هم شیر باشد و دشمن را بترساند و هم روباه باشد و دام را از کام باز بشناسد و گرفتار نشود.

۷- می شود این بحث را کیلومتر ها ادامه بدهیم و مثال بیاوربم٬ و البته به نتیجه ای هم نرسیم! واقعیت این است که وقتی دو نفر آدم وجود ندارند که یک خدای هم شکلی داشته باشند٬ اینکه آدم بیاید یک نسخه ای برای مرتام مبارزه ی بشریت بپیچد٬ کار عبثی است. هر کس نوعی از نتیچه را پیروزی می شناسد و در راه آن هدف از وسایلی استفاده می کند. دیو ودد به یک روشی وآدمی و پری به یک روش های دیگری. و تازه جای اینها هم هر لحظه عوض می شود! اما یک اصلی این وسط هست که لا تغیر است. و آن اینکه مبارزه مرد و آدمش را می خواهد. که بالاخره در این یک صحنه رومی روم است یا زنگی زنگ. ماهایی که نه می توانیم حیله کنیم نه هزینه٬ همان بهتر که ژست opsition را هم کنار بگذاریم و روی زندگی کردن بدون مبارزه تمرکز کنیم. باور کنیم همه ی آدم های خوب اساسا" آدم های مبارزی نبوده اند و خلاصه اینکه نه هر که سر نتراشد قلندری داند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:56  توسط آدمیزاد  | 

شاید یک کمی استقرایی باشد٬ اما به نظر می رسد همه ی ما یک عدد ژان والژان در درون خودمان داریم که چند سال پیش٬ به سال قحطی و از زور گرسنگی٬ سنگی زده ایم به شیشه ی ویترین خوش آب و رنگ نانوایی و نانی دزدیدیم. وجدانمان البته٬ بعد آن ماجرا دستگیرمان کرد و توانی سنگین برایمان برید: چهل سال زندان٬ با اعمال شاقه! روز های سخت زندانی وجدان خود بودن را ژان والژان هایی که ما بودیم٬ با کار های سخت و انسان دوستی خواستیم که پر کنیم. که به فرض رفتیم زیر مجسمه و ستون در حال ریزش و تا جانمان در نرفت ایستادگی کردیم٬ شاید در این زندان تنگ و تاریک چان فرسا مشمول بند همکاری با مسئولین بشویم و مدت و شدت محکومیتمان را کم کنند. اما نشد. نمی شود. واقعیتی است انکار و گریز ناپذیر٬ که این سر کوفت همیشگی روی گل و گردن ژان والژانهایی که ماییم٬ تا در بند این وجدانیم٬ سنگینی می کند. پس چاره ای نمی ماند٬ جز فرار. فرار و فراموشی. واینطوری شد که شهردار مادلن های امروز شدیم. نیکو کار. فداکار. وظیفه شناس. با گذشته ای که پنهانش کرده ایم دریک کوله پشتی قدیمی٬ پر از شمعدان های نقره ی دزدی!

اما سئوالی هست. آیا آدمیزاد می تواند تا همیشه از دس وجدان خودش مخفی بشود؟ نه. آقای بازرس ژاور ذهنمان همیشه به دیده ی شک به ما می نگرد. به اعمال نیکمان و به وظیفه شناسیمان که برای هیچ کس٬ حتی خودمان٬ معلوم نیست از صداقتی باطنی است٬ یا ظاهری. و جالب اینجاست٬ ما هم نمی توانیم٬ یا شاید حتی نمی خواهیم که این بازرس وظیفه شناس را برای همیشه دور بزنیم. پس دم پرش می چرخیم. شانه زیر گاری می اندازیم و گاری چی را بیرون می کشیم٬ در مقابل دیدگان بازرسی که سخت معتقد است این کار فقط از ژان والژان بر می آید! انگار دوباره زندان همان زندان است و ما برای جلب رضایت مسئولین همکاری می کنیم. اعتراف می کنیم٬ و بعد می رویم تا کوزت را که معصومیت است یا مظلومیت از دس تناردیه ها نجات بدهیم. وآقای بازرس ژاور وجدانیمان به دنبال ما در کوچه های تنگ و تاریک ذهنمان سر در پی ما گذاشته٬ همراه ما از در و دیوار و سقف خانه ها می پرد و یک لحظه هم جا نمی ماند. - در تمام این صحنه ها شما کارتون بینوایان را می توانید تصور کنید٬ که ژاور تیره پوش در زمینه ای تیره به دنبال شهر دار مادلن تیره پوش است و تنها نقطه ی نورانی صحنه در آغوش ژان والژان قرار گرفته: کوزت.

و این کوزت را ما تا آخر عمرمان بغل می کنیم. همانطوری که ژاور را پشت سرمان نگه می داریم. از فرصت هایی که هست و میتوانیم بکشیمش٬ می گذریم. زنده اش می گذاریم. زندگی ما آمیزه ای است٬ حد فاصل نجات کوزت های معصوم و گریز از زندان وجدانی گناهان گذشته. ما در زندان هستیم٬ فرار می کنیم٬ و بعد دنیا زندان ما خواهد شد. با زندان بانی که سایه به سایه در تعقیب است و عمل شاقی که نجات معصومیت هاست!

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:30  توسط آدمیزاد  |