خوب بد
خوب بد زشت فیلمی است که همه مان به شکر خدا و همت سیمای عزیز از کانالهای مختلف و به مناسبتهای گوناگون دیده ایم. از این خاطر است که داستانش تعریف کردن ندارد، ما هم یک گوشه هاییش را که کار داریم تعریف می کنیم و باقی بقای جمع. اساس داستان این است که یک آقایی هست به اسم بلوندی که خوب و خوش تیپ و نقش اول است و جایزه بگیر است. یعنی شغلش این است که می رود پی خلاف کار ها را – که زشتند- می زند و کت بسته می آوردشان تحویل می دهد و جایزه طرف را می گیرد منتها یک زرنگی هم دارد و آن اینکه خوب حالیش هست که لازمه ی وجودیش همان عنصر خلاف کار است که بدون او دیگر به هفتیر کشی مثل خودش نیازی نیست. واسه ی همین خاطر هم طرف را نمی گذارد که بکشند. نجاتش می دهد، در آخرین لحظه طناب دارش را با تیر میزند و یارو با همان اسب زیر پایش در می رود رو به بیابان. جایزه بگیر هم دوباره می گیردش و قهرمان باقی می ماند!
بلوندی را هیچ رقمه نمی شود آدم خوبی حساب کرد. توی رفتارش همان زرنگ بازی هست که توی رفتار خلاف های ماجرا هست. او هیچ ابایی ندارد از اینکه اسلحه طرفش را وقتی خوابیده خالی کند، یا اینکه با دست بسته بفرستد بالای یک صلیب شکسته و یک طناب هم بیاندازد دور گردنش. کما اینکه خیلی خونسرد برایش توضیح می دهد که مردم دنیا بر دو دسته اند: آنهایی که اسلحه دستشان هست و آنهایی که زمین را می کنند!
کارگردان خیلی ساده به ما میگوید: هیچ آدم خوبی وجود ندارد!
۲- زن٬ خونین ومالین در بیابان و سنگلاخ٬ پا وسر برهنه٬ می دود. جماعت گذاشته اند دنبال سرش که بکشندش٬با سنگ. از روی ومویش پیداست که آن کاره است. زاهدان و پاکدامنان شهر حکمکرده اند که سنگسار شود. یک پیامبر اما از راه می رسد و یک شرط به این حکم اضافه می کند: اولین سنگ را کسی بزند که زنا نکرده باشد. اومسیح است. مردم بی خیال می شوند!
۳- نمی دانم شما شخصیت های کمیک های آمریکایی را تا چه اندازه می شناسید. کاراکتر هایی که هر کدام زورشان در یک زمینه ای فوق بشری است٬یا چند زمینه ای. این وسط یک عده ای هم هستند که آدمیزادند! ژنتیکشان برتری بر دیگران ندارد کهمثلا" سوپر من شده باشند یا مرد عنکبوتی. صرفا" آدم هایی هستند که از ابزار استفاده می کنند٬ و از تفکر. یا بهتر بگوییم تدبیر. حیله گری می کنند و مکر دشمن را بر علیه خودش استفاده می کنند.
نم.نه بارزش بت من است٬ یا پانیشر. اینها درست به سیاهی جهانی هستند که تویش زندگی - و مبارزه - می کنند.
مثلا" در انتهای یکی از قسمتهای کمیته عدالت آمریکا بت من به سوپر من می گوید:من این قضیه را به روش خودم حل کردم. یعنی این دغل بازی من توی ذهن فوق بشری سوپرمنی که تو هستی نمی گنجد. این مال ما آدم هاست٬ تو که نباشی خودمان اینجوری از پس همدیگر بر می آییم!
یا ولوورین٬ گرگ نمای سری مردان ایکس٬ که رسما" اولین قاتل داستان های کمیک است٬ در انتهای یک ماجرایی بعد اینکه دشمنش را با بلوف اینکه پسرش را کشته است از کوره به در می برد و در یکلحظه ی غفلت کلکش را می کند٬ خانه و جنازه حریف را با هم به آتش می کشد و از خودش می پرسد: اگر قرار به فریبکاری باشد٬ پس تفاوت ما کجا بود!؟
۴- نشریه های کیهان و یالثارات تا بوده به خاطر زبان تند و تیز و هتاکی و افطرایی که چاشنی مطالبشان کرده اند٬ شهره آفاق و مورد مذمت بوده اند. هنوز که هنوز است پیش می آید که یکی مثلا"توی اعتماد ملی بنشیند یک صفحه مطلب بنویسد در پاسخ به یک چیزی که توی کیهان روز پیش نوشته است. ما همیشهرفتار اینها را با خشمنظاره کردیم و گذشت.
اما٬ به صفحات وب لاگها ونوشته های خودمان اگر نگاهی بیاندازیم٬ چیز متفاوتی نمی بینیم. به قول شاملو: دوباره همان! البته تمسخر همان و تحقیر همان!
به نظر می رسد برای این مردان خفاشی که ما شدیم٬ فرقی نمی کند حریف کی و کدام طرفی باشد. شیوه ی جنگاوری ما مخفی شدن در سیاهی و ضربه زدن از پشت است!
۵- ما نویسنده های جایزه بگیر هستیم! دیگران را که زشت و خلافکارند دستگیرشان می کنیم٬ نه برای اینکه دنیا جای بهتری باشد٬ برای جایزه اش! - که همان احسن و چه چه هست و تایید جمع- دیگران را بر دار می کنیم٬ خودمان اصلاح نمی شویم!
یک وقتهایی هم که وجدانی خدا وکیلی مبارزه می کنیم در نهایت چریک می شویم و تخریب می کنیم با ترور و انگار که دنیا از خراب کردن٬ آباد می شود!
۶- محمود دولت آبادی داستان سنگسار روسبی شهر را در کتاب روزگار سپری شده ی مردم سالخورد بازسازی می کند. مردم بی رحمانه سنگ می زنند٬ زن افتان و خیزان می دود٬ در خندق شهر می افتد. قلندر تازه وارد ماجرا که الساعه زهراب سوزاکی خودش را درد و رنج بسیار پای دیوار شهر ریخته٬ به معرکه می رسد. بزرگترین لطف را همراه برگترین سنگ بر می داردو بر سر زنمی کوبد. فاحشه می میرد. همه خلاص می شوند!
