تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

دکتر رضا یک آدمی است که آدمیزاد کلا" با گفته هایش اصطکاک پیدا می کند. یک دلیلش باید این باشد که حرف اول را آخر می زند٬ تعارف و حاشیه ندارد. در بند رعایت حال خواننده هم نیست. او خواننده اش را می نشاند و بعد راجع به یک موضوعی٬ بدون اینکه رعایت قلب و اعصاب سست او را کرده باشد٬ از آنچه می اندیشد یا حس می کند حرف می زند. با آنچه لمس کرده حکمی صادر می کند. او جسور است٬ در اندیشیدن و به زبان آوردن. همین جسارتش همراه آنچه نوشته٬ از لای سیم ها و امئاج می آید و از معبر تنگ چشمی ما عبور می کند و به قلب و عصب سستمان یک جانی بدهد که یک تکانی بخورند. این بار هم دست گذاشته است روی یک موضوعی که دست را می سوزاند. البته بهتر است بگویم دست و دل!

بحث جبر و اختیار!

۱- همه آنهایی که چار تا کتاب خوانند و رفتند دانشگاه شهر غریب٬ حتما" برایشان پیش آمده که یک شبی را در ضیافت در بسته و درز و دالان گرفته٬ به معیت سیگار و سیگاری و الکل طبی در این مقوله به صبحی رسانده باشند. بحثی که هیچ حاصل و فایده ای البته ندارد. چه٬ نه آنکه جبر گرا هست٬ اختیار توی کتش می رود٬ نه آن اختیاری جبر گرا می شود. دلیلش هم ساده است که اشکال در غالب برخوردمان است. در بحث کردن٬ آدمیزاد فقط روی آنچه فکر می کند سمج تر می شود. هیچ وقت بحثی٬ ذهنیت یک آدم را نمی تواند تغییر بدهد. این بحث ها در نهایت همراه سپیده دم صبح جمعه همراه با ضبط که خاموش می شود تا فیلسوفان بگیرن بخوابند٬ با همان منطقی که دکتر رضا حرفش را زده به نفع جبرگرایان به پایان میرسد:

تمام آنچه که فکر می کنیم٬ تصمیم می گیریم و عمل می کنیم به خاطر تاثیرات ژنتیک و محیط بر ماست. در واقع ما هیچ کاری را هرگز٬ هرگز٬ هرگز نمی توانیم انجام بدهیم٬ که خارج از محدوده تعیین شده برایمان باشد. و تازه در انجام این کار در این محدوده نیز مختار نیستیم!

توضیح اضافه تر اینکه : اگر من امروز تصمیم می گیرم که فلان کار را بکنم٬ در واقع کار دیگری نمی توانم انجام بدهم. تصمیم ایم کار نه در این لحظه که در طول سالیان تاریخ جهان گرفته شده است. مثلا" اگر من معتاد می شوم٬ ژنش را داشته ام بعلاوه محیطش را با تربیت کودکیم و تربیت کودکی پدرم و پدر بزرگم و الخ. اگر هم می روم ترک میکنم باز کار خودم نیست. اگر توی جمعش مینشینم و معتاد نمی شوم هم افتخارش نصیب من نمی شود. آنچه ما کنیم٬ فقط٬ برآیند آن چیزهایی است که بر رفته است!

۲- با طرح این قضیه٬ تمامی ادعاها در زمینه اختیار که کس نگوید سنگ را فردا بیا  گر نیایی من دهم بد را سزا و این حرفها در حد کشک و " توهم اختیار گرایانه" تقلیل جایگاه می دهند. از شان نزول دچار نزول شان می شوند. ضمانت اجرایی خودشان را از دست می دهند. آدمیزاد یک مرتبه خودش را در شرایطی می یابد که دستش برای هر کاری بسته است و البته برای هر توجیحی باز! پیشتر برویم٬ بیشتر بازش می کنیم.

۳- ما اساسا" از این بحث جبر و اختیار دنبال چی می گردیم؟ این سوالی است که دوست دارم جواب آن را از کسانی که بحثش را پیش می کشند - به خصوص دکتر رضا- بشنوم. منتها تا آن موقع به قدر وسع مشاهده ای که داشتیم انگیزه هایی را که باهاشان برخورد کردیم را می توانیم دسته بندی کنیم:

- یک عده افراد معلوم الحالی هستند که اساسا" تابلو است برای فخر فروشی از اینکه ما نیز دستی بر آتشی داریم و فلسفه حالیمان هست٬ گاه و بی گاه در محالس مختلط پشت بند آتش زدن سیگاری می زنند به صحرای کربلا که آره٬ جدیدا" فهمیدم همه چیز جهان جبره و خیل دپ هستم! تعداد این تیپ آدمها کم نیست اما دوره شان بد جوری گذشته است. نسل دپرس ها ی فلسفی رو به انقراض گذاشته است٬ هرچند تک و توکشان به صورت گونه های حفاظت شده٬ در کافی شاپ های تازه تاسیس شهرستانی در نقش فلاسفه بسیار چیز دان٬ میان جوجو های بی سواد کافه نشین به حیات خودشان ادامه می دهند. ولی خودشان هم دستگیرشان هست که دیگر کسی آنها را ملاقه نمی زند!

- مبارزین! این ها صاحبان ذهنهای جوانی هستند که دوست دارند عدل الهی را همراه بسیاری دیگر از آموزه های دینی و سنتی به چالش بگیرند. بحث جبر و اختیار با برهان آخر ژنتیک و محیط٬ برگ برنده و سلاح برنده ای است در دستشان که نیرو های مذهبی را دمی وادار به سکوت بکنند. آنها روز قیامت و داوری نهایی را هم زیر سوال می برند: چطور می شود اعمال آن بچه ی جنوب شهری را که در خلاف زاییده می شود٬ با آن دیگری که در ناز و نعمت و چی و چی هست توی یک ترازو گذاشت و مقیاس کرد. البته جواب را می شود اینطور آسان کرد که خداوند هر کسی را با توانایی های خودش و در جایگاه خودش داوری خواهد کرد. اما٬ کدام داوری٬ وقتی که فرد اساسا" نتواند راه دیگری را انتخاب کند! مبارزین در پایان این بحث٬ از اینکه حریف را بی جواب می بینند٬ دلشان خنک می شود.

- آگاه کنندگان! آنها به دنبال فخر فروشی یا جدال نیستند. صرفا" می خواهند دیگری را که در خواب غفلت است بیدار  کنند. به قول یوستین گوردر این کنه های چسبیده به پوست خرگوش را یک کمی بالاتر بکشند تا میدان دیدشان وسیع تر بشود. آنها مورفیوس وار به سراغ آدم های گرفتار در ماتریکس می آیند تا "واقعیت" را آنجوری که -فکر می کنند- هست٬ بهشان نشان بدهند. منتها کارشان یک اشکال دارد: آنها فقط قرص قرمز را همراهشان آورده اند!  مورفیوس ها را می شود به عنوان پیامبران نسل جدید در نظر گرفت. پیامبرانی که خود البته در گیر دوگانگی های بسیار در اندیشه و رفتار هستند و اساسا" پیامبران سرگردانی اند!

۴- من٬ تا آن موقعی که این بحث را پیش می کشیدم یا خودم را وسط معرکه اش می انداختم٬ معجونی آمیخته از هر سه اینها بودم. امروز با گذشت یکی دو سال از آن جریانات حاکم بر ذهن و رفتارمان٬ هر چند هنوز سایه هایی از آن روزگار را در پس زمینه ی ذهنم می بینم٬ دیگر اعتقاد چندانی بهشان ندارم. واقعیت این است که فهمیدم آدمیزاد در بحث های فلسفی اش٬ زندگی نمی کند. تنها گریزی می زند به دانایی و توانایی که جامعه ای از جهل در بیاید و اصلاح بشئد. ولیکن٬ خودش التزامی به آنچه بر زبان استدلال می آورد ندارد. چند تا مثال بیاوریم که روشن تر شود.

۵- مایی که با بیان جبر حاکم بر جهان ذات داوری را به چالش می کشیم٬ خوب است به یاد بیاوریم که هرگز نمی توانیم بپذیریم اشتباه کسی٬ دست خودش نباشد! والبته با پذیرش این قضیه٬ در جامعه ای که ما داریم٬ سنگ روی سنگ بند نمی شود. یک مثال بزنیم: در یک جامعه اروپایی٬ - اگر به غرب زدگی متهم نشویم- وقتی اساس بر درستکاری و اعتماد است٬ به حدی که تنها زندان باقیمانده کل کشور را به سبب اسقاط ماندن چندین ساله تخریب می کنند٫ خیلی راحت و منطقی می شود یک بزه کار را با تئجه به گذشته اش٬ محیط و خانواده ای که در آن رشد کرده و اثرات سوء رئانی که در طئل عمر پذیرفته٬ درست تر پشناخت و داوری کرد. اما آیا این کار را می توانیم توی جامعه خودمان انجتم بدهیم؟ مثلا" در مورد جنایات پاکدشت٬ یک بار آمدند مجرم را آنالیز روانی کردند و به خاطر سوابق تلخ و سوء استفاده جنسی که در کودکی از او شده بود٬ صلاحیت روانی اش سلب شد و از حکم اعدام معاف. اما واکنش جمعی به گونه ای بود که دوباره پرونده به جریان بیافتد و این بار٬ حکم بر اعدام او صادر بشود.

- ممکن است اینجا ایرادی بر بحث من وارد بشود که فلانی٬ اینجوری هم که تو می گویی بی رحمانه است٬ راه اصلاح جامعه زیر پوتین و باتوم گرفتن خلاف کار و بهد هم بالای دار کشیدنش نیست. من هم موافقم. اما فعلا" در مورد چگونگی اصلاح جامعه بحث نمی کینم. صرفا" وضعیت جامعه را با آنچه در آن می گذرد٬ ترسیم میکنیم-

یک مثال دیگر: سعید حجاریان بعد از اینکه از کما در آمد در مصاحبه ای راجع به سعید عسگر اینطور گفته است: اگر دست من باشد این بچه را می فرستم یک جایی که ذهنیتش درست بشود. باید دید کی اینها را تیر و پر کرده است که دست به چنین اقدامی بزنند. - یک همچین مفهومی٬ منظور اینکه عین کلمات اینها نبوده است- می بینیم اگر بار سیاسی حاکم بر گفته ی حجاریان را هم کنار نگذاریم٬ باز هم حجاریان سعید عسگر را گناه کار مطلق نمی شناسد. اما٬ آیا سعید عسگر برای اقدامش نباید مجازات بشود؟ آیا ما می توانیم تمام سعید عسگر ها و خفاش شب های جامعه را با مشاوره روان پزشکی و جامعه شناسانه رها کنیم که توی جامعه بچرخند؟ آیا ما جسارت این کار را داریم؟

۶- در کشور ما تلقی جبر گرایانه بر ذهن ها حکومت می کند. باور به سر نوشت از پیش تعیین شده و قضا گفت گیر و قدر گفت ده در جامعه از سوی مردم و دولتمندان بسط و تبلیغ می شود. هنوز بدبختی های اقتصادی و اجتماعیمان را با این جمله که خیر و برکت از این مملکت رفته است! - البته که به دست بی دینان و بد حجابان- توجیح می کینم. برای جمعیتی ایستاده٬ زنگ زده و بی دست و پا که در مرداب توهمات خود بزرگ بینی و عقده حقارت٬ به طور همزمان تا گردن فرو رفته است٬ سخن گفتن در باب تایید جبر چه جایگاهی داشته باشد؟

۷- قطعا" ورود اندیشه های نو و جسور به جامعه موجب پیشرفت می شود. اما هر موقعی که این ورود به صورت تزریقی باشد٬ باید مراقب متابولیسم کبدی و دفع کلیوی اش هم باشیم. باید دوزش را ساعت به ساعت و همراه علایم بالینی جامعه تنظیم و کنترل کنیم. وگرنه با عرض شرمندگی آن طور بحث ها که ما در محیطمان راه می انداختیم و می اندازیم٬ می شود مثل انداختن تخمه حرام به ساعت مستی و در رحم صیغه ی ساعتی. و جنینی و نوزادی که سخت معلول و ناهنجار است. چرا که گامت پدری خود گرفتار ناهنجاری های بسیار است!

هرچند استدلالاتم در این مطلب کاملا" استقرایی بوده است٬ لیکن چه چاره که بهشان اعتقاد دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:24  توسط آدمیزاد  | 

با اسرافیل نشسته ایم توی درمانگاه پوست. استاد برای خودش چکن می زند. کاغذ و خودکار را از دستش می گیرم  که بیا زندگی آینده تو را نقاشی کنیم. اول اسی را می کشم با کوله پشتی و دوچرخه آخرین سیستم٬ که با لبخند مخصوصش دارد وارد خانه می شود. جلوی در دختر کوچولوی اسی مو های فرفریش را که به بابایش رفته٬ در دو گوشه ی کله اش بسته و با آغوش باز به استقبال بابا آمده. برای اینکه بچه خوشخال بشود توی دست اسی یک عروسک خوشگل و زیبا می کشیم و صدای موسیقی متن را هم می نویسیم: چشماتو واکن و ببین٬ ببین که بابا اومده..

-دست درد نکنه

-دیگه چی می خوای؟ زنتم بکشم؟

- نه! من آدم غیرتی هستم. اینجا یه آشپزخونه بکش که زنم توش باشه. مثلا" آشپزخونشم open نیست!

یک مکعب مزبع در دار می کشیم که از لای درش چن تا کابینت معلوم است٬ یعنی که اینجا آشپزخانه شان است. یک فلش می زنیم با ذکر توضیحات: این آشپزخانه حاوی یک عدد همسر کدبانوی زیباست! بعد اسی می خواهد خانه شان حوض پایه دار و فواره داشته باشد با چن تا ماهی که توی حوض بچرخند. دورش هم یک باغچه گلکاری داشته باشد.

- دیگه چی؟ سگ نمی خوای؟

- من سگ بزرگ دوس دارم.

- سگ بزرگ چیه؟ کوچیک خوبه

-آره بچه ام باش بازی می کنه سرش گرم می شه.

یک سگ خندان با یک سیاهی دور چشم و دو تا گوش آویزان هم کنار دختر اسی می کشیم.

- سگ بچه رو مریض نکنه!

- نه٬ واکسناشو می زنیم.

دو تا سرنگ کشیده  آماده می گذاریم کنار سگ که هم بچه مریض نشود٬ هم اسی بعدا" توی خرج نیافتد..

-دکتر! این مریض چی داره؟

صدای استاد است. از گذشته های خیلی دور می آید!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:2  توسط آدمیزاد  | 

دویس سال پیش که آمریکا تصادفا" به جای هندوستان کشف شد٬ نه ناوی بود٬ نه هواپیمایی. تلگراف و تلفن هم نبود٬ ولیکن خبرش زود به دست ودهن مردم چرخید که آقا٬ اونجا ثروت ریخته٬ از طلا بگیر تا نفت که بعدا" ها ارزش پیدا کرد. آنموقع ها هم مثل الان مردم چند دسته بودند. یک سری آمدند پیش خودشان حساب کردند٬ که حالا گیریم کلی فایده اونجا خوابیده٬ کی میره این همه راهو؟ او......ه بکوبی هلک وهلکبروی تا برسی به اقیانوس٬ از اونجا هم چندین ماه باید روی آب سفر بکنی. با این همه طوفان و گرداب و چی وچی٬ اونم روی این کشتی های دربوداغون خزه بسته٬ که از هر ۱۰ تا٬ ۲تاشم به مقصد نمی رسن! تازه حالا برسی به یک عدد سرزمین ناشناخته. خبرشم دارم٬ می گن اونجا یک سری قوم وحشی زندگی می کنن که از پوست سر آدمیزاد سوپ بار می ذارن. نه آقا جان٬ بنده همین جا سر خونه زندگی خودم می شینم. دنبال شاخ گاو هم نمی گردم.

از آن طرف قضیه هم یک عده ای آمدن گفتن: ایول! سفر دریایی دور ودراز٬ با کلی اضطراب و هیجان و طوفان و نهنگ و گرداب٬ و بعد٬ پا گذاشتن به یک سرزمین بکر و ناشناخته با کلی ماجرا های عجیب و به یاد موندنی!

به این ترتیب آدم های قوی و ماجراجوی دنیا رفتند آمریکا را آنجوری که خودشان حال می کردند ساختند.

از آن طرف٬ یک کمی این ور دنیا تر ماجرا٬ یعنی وشط در وسط کره ی زمین٬ چار وجب خاک بود به اسم ایران زمین.در این سرزمین سیتم اینجوری بود که به مدت ۲۵۰۰ سال٬ دولت مقتدر مرکزی٬ شخصا"٬ و یا بعضا" به توسط اقوام فاتح مهاجم٬ تمامی گونه های خیره سر انسانی را از دمتیغ گذرانیدند. برای مثال: انوشیروان عادل طرفداران اصلاحات مانوی را به حکم علمای زرتشتی تا گردن توی خاک فرو کرد. چندی بعد نوبت برادران دینی عرب بود که ترتیب خورده حکومت های مقاوم زرتشتی را بدهند٬ و خلفای عباسی که از نیرو های مقاوم ایرانی در پستوی سیاهچالها ترشی بیاندازند. مغول های محترم سگ و گربه های نیشابوررا هم با تیر زدند. صفویان لوطی مسلک درویش صفت پدر صاب بچه های دگر اندیش را درآوردند. آغا محمدخان عزیز چشم مقاومت کرمان با سیخ از کاسه در آورد و... خلاصه٬ سر شما را درد نیاورم. در تمامی این سالها که مردان مبارز در جنگها و اسارت٬ کشته و اخته می شدند٬ گونه های تو سری خور و حایه مال آدمیزاد در این سرزمین رشد وتولید مثل می کردند و به تکثیر خودشان ادامه میدادند. به این ترتیب با گذشت ۲۵۰۰ سال انتخاب طبیعی قدرتمندانه٬ امروز ما این شکلی هستیم٬ که دیده می شویم!

پیشنهاد: گونه های سلحشور فعلا" تقیه کنند که چارتا ژن برای نسل بعد هم حفظ شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:45  توسط آدمیزاد  |