بحث جبر و اختیار!
۱- همه آنهایی که چار تا کتاب خوانند و رفتند دانشگاه شهر غریب٬ حتما" برایشان پیش آمده که یک شبی را در ضیافت در بسته و درز و دالان گرفته٬ به معیت سیگار و سیگاری و الکل طبی در این مقوله به صبحی رسانده باشند. بحثی که هیچ حاصل و فایده ای البته ندارد. چه٬ نه آنکه جبر گرا هست٬ اختیار توی کتش می رود٬ نه آن اختیاری جبر گرا می شود. دلیلش هم ساده است که اشکال در غالب برخوردمان است. در بحث کردن٬ آدمیزاد فقط روی آنچه فکر می کند سمج تر می شود. هیچ وقت بحثی٬ ذهنیت یک آدم را نمی تواند تغییر بدهد. این بحث ها در نهایت همراه سپیده دم صبح جمعه همراه با ضبط که خاموش می شود تا فیلسوفان بگیرن بخوابند٬ با همان منطقی که دکتر رضا حرفش را زده به نفع جبرگرایان به پایان میرسد:
تمام آنچه که فکر می کنیم٬ تصمیم می گیریم و عمل می کنیم به خاطر تاثیرات ژنتیک و محیط بر ماست. در واقع ما هیچ کاری را هرگز٬ هرگز٬ هرگز نمی توانیم انجام بدهیم٬ که خارج از محدوده تعیین شده برایمان باشد. و تازه در انجام این کار در این محدوده نیز مختار نیستیم!
توضیح اضافه تر اینکه : اگر من امروز تصمیم می گیرم که فلان کار را بکنم٬ در واقع کار دیگری نمی توانم انجام بدهم. تصمیم ایم کار نه در این لحظه که در طول سالیان تاریخ جهان گرفته شده است. مثلا" اگر من معتاد می شوم٬ ژنش را داشته ام بعلاوه محیطش را با تربیت کودکیم و تربیت کودکی پدرم و پدر بزرگم و الخ. اگر هم می روم ترک میکنم باز کار خودم نیست. اگر توی جمعش مینشینم و معتاد نمی شوم هم افتخارش نصیب من نمی شود. آنچه ما کنیم٬ فقط٬ برآیند آن چیزهایی است که بر رفته است!
۲- با طرح این قضیه٬ تمامی ادعاها در زمینه اختیار که کس نگوید سنگ را فردا بیا گر نیایی من دهم بد را سزا و این حرفها در حد کشک و " توهم اختیار گرایانه" تقلیل جایگاه می دهند. از شان نزول دچار نزول شان می شوند. ضمانت اجرایی خودشان را از دست می دهند. آدمیزاد یک مرتبه خودش را در شرایطی می یابد که دستش برای هر کاری بسته است و البته برای هر توجیحی باز! پیشتر برویم٬ بیشتر بازش می کنیم.
۳- ما اساسا" از این بحث جبر و اختیار دنبال چی می گردیم؟ این سوالی است که دوست دارم جواب آن را از کسانی که بحثش را پیش می کشند - به خصوص دکتر رضا- بشنوم. منتها تا آن موقع به قدر وسع مشاهده ای که داشتیم انگیزه هایی را که باهاشان برخورد کردیم را می توانیم دسته بندی کنیم:
- یک عده افراد معلوم الحالی هستند که اساسا" تابلو است برای فخر فروشی از اینکه ما نیز دستی بر آتشی داریم و فلسفه حالیمان هست٬ گاه و بی گاه در محالس مختلط پشت بند آتش زدن سیگاری می زنند به صحرای کربلا که آره٬ جدیدا" فهمیدم همه چیز جهان جبره و خیل دپ هستم! تعداد این تیپ آدمها کم نیست اما دوره شان بد جوری گذشته است. نسل دپرس ها ی فلسفی رو به انقراض گذاشته است٬ هرچند تک و توکشان به صورت گونه های حفاظت شده٬ در کافی شاپ های تازه تاسیس شهرستانی در نقش فلاسفه بسیار چیز دان٬ میان جوجو های بی سواد کافه نشین به حیات خودشان ادامه می دهند. ولی خودشان هم دستگیرشان هست که دیگر کسی آنها را ملاقه نمی زند!
- مبارزین! این ها صاحبان ذهنهای جوانی هستند که دوست دارند عدل الهی را همراه بسیاری دیگر از آموزه های دینی و سنتی به چالش بگیرند. بحث جبر و اختیار با برهان آخر ژنتیک و محیط٬ برگ برنده و سلاح برنده ای است در دستشان که نیرو های مذهبی را دمی وادار به سکوت بکنند. آنها روز قیامت و داوری نهایی را هم زیر سوال می برند: چطور می شود اعمال آن بچه ی جنوب شهری را که در خلاف زاییده می شود٬ با آن دیگری که در ناز و نعمت و چی و چی هست توی یک ترازو گذاشت و مقیاس کرد. البته جواب را می شود اینطور آسان کرد که خداوند هر کسی را با توانایی های خودش و در جایگاه خودش داوری خواهد کرد. اما٬ کدام داوری٬ وقتی که فرد اساسا" نتواند راه دیگری را انتخاب کند! مبارزین در پایان این بحث٬ از اینکه حریف را بی جواب می بینند٬ دلشان خنک می شود.
- آگاه کنندگان! آنها به دنبال فخر فروشی یا جدال نیستند. صرفا" می خواهند دیگری را که در خواب غفلت است بیدار کنند. به قول یوستین گوردر این کنه های چسبیده به پوست خرگوش را یک کمی بالاتر بکشند تا میدان دیدشان وسیع تر بشود. آنها مورفیوس وار به سراغ آدم های گرفتار در ماتریکس می آیند تا "واقعیت" را آنجوری که -فکر می کنند- هست٬ بهشان نشان بدهند. منتها کارشان یک اشکال دارد: آنها فقط قرص قرمز را همراهشان آورده اند! مورفیوس ها را می شود به عنوان پیامبران نسل جدید در نظر گرفت. پیامبرانی که خود البته در گیر دوگانگی های بسیار در اندیشه و رفتار هستند و اساسا" پیامبران سرگردانی اند!
۴- من٬ تا آن موقعی که این بحث را پیش می کشیدم یا خودم را وسط معرکه اش می انداختم٬ معجونی آمیخته از هر سه اینها بودم. امروز با گذشت یکی دو سال از آن جریانات حاکم بر ذهن و رفتارمان٬ هر چند هنوز سایه هایی از آن روزگار را در پس زمینه ی ذهنم می بینم٬ دیگر اعتقاد چندانی بهشان ندارم. واقعیت این است که فهمیدم آدمیزاد در بحث های فلسفی اش٬ زندگی نمی کند. تنها گریزی می زند به دانایی و توانایی که جامعه ای از جهل در بیاید و اصلاح بشئد. ولیکن٬ خودش التزامی به آنچه بر زبان استدلال می آورد ندارد. چند تا مثال بیاوریم که روشن تر شود.
۵- مایی که با بیان جبر حاکم بر جهان ذات داوری را به چالش می کشیم٬ خوب است به یاد بیاوریم که هرگز نمی توانیم بپذیریم اشتباه کسی٬ دست خودش نباشد! والبته با پذیرش این قضیه٬ در جامعه ای که ما داریم٬ سنگ روی سنگ بند نمی شود. یک مثال بزنیم: در یک جامعه اروپایی٬ - اگر به غرب زدگی متهم نشویم- وقتی اساس بر درستکاری و اعتماد است٬ به حدی که تنها زندان باقیمانده کل کشور را به سبب اسقاط ماندن چندین ساله تخریب می کنند٫ خیلی راحت و منطقی می شود یک بزه کار را با تئجه به گذشته اش٬ محیط و خانواده ای که در آن رشد کرده و اثرات سوء رئانی که در طئل عمر پذیرفته٬ درست تر پشناخت و داوری کرد. اما آیا این کار را می توانیم توی جامعه خودمان انجتم بدهیم؟ مثلا" در مورد جنایات پاکدشت٬ یک بار آمدند مجرم را آنالیز روانی کردند و به خاطر سوابق تلخ و سوء استفاده جنسی که در کودکی از او شده بود٬ صلاحیت روانی اش سلب شد و از حکم اعدام معاف. اما واکنش جمعی به گونه ای بود که دوباره پرونده به جریان بیافتد و این بار٬ حکم بر اعدام او صادر بشود.
- ممکن است اینجا ایرادی بر بحث من وارد بشود که فلانی٬ اینجوری هم که تو می گویی بی رحمانه است٬ راه اصلاح جامعه زیر پوتین و باتوم گرفتن خلاف کار و بهد هم بالای دار کشیدنش نیست. من هم موافقم. اما فعلا" در مورد چگونگی اصلاح جامعه بحث نمی کینم. صرفا" وضعیت جامعه را با آنچه در آن می گذرد٬ ترسیم میکنیم-
یک مثال دیگر: سعید حجاریان بعد از اینکه از کما در آمد در مصاحبه ای راجع به سعید عسگر اینطور گفته است: اگر دست من باشد این بچه را می فرستم یک جایی که ذهنیتش درست بشود. باید دید کی اینها را تیر و پر کرده است که دست به چنین اقدامی بزنند. - یک همچین مفهومی٬ منظور اینکه عین کلمات اینها نبوده است- می بینیم اگر بار سیاسی حاکم بر گفته ی حجاریان را هم کنار نگذاریم٬ باز هم حجاریان سعید عسگر را گناه کار مطلق نمی شناسد. اما٬ آیا سعید عسگر برای اقدامش نباید مجازات بشود؟ آیا ما می توانیم تمام سعید عسگر ها و خفاش شب های جامعه را با مشاوره روان پزشکی و جامعه شناسانه رها کنیم که توی جامعه بچرخند؟ آیا ما جسارت این کار را داریم؟
۶- در کشور ما تلقی جبر گرایانه بر ذهن ها حکومت می کند. باور به سر نوشت از پیش تعیین شده و قضا گفت گیر و قدر گفت ده در جامعه از سوی مردم و دولتمندان بسط و تبلیغ می شود. هنوز بدبختی های اقتصادی و اجتماعیمان را با این جمله که خیر و برکت از این مملکت رفته است! - البته که به دست بی دینان و بد حجابان- توجیح می کینم. برای جمعیتی ایستاده٬ زنگ زده و بی دست و پا که در مرداب توهمات خود بزرگ بینی و عقده حقارت٬ به طور همزمان تا گردن فرو رفته است٬ سخن گفتن در باب تایید جبر چه جایگاهی داشته باشد؟
۷- قطعا" ورود اندیشه های نو و جسور به جامعه موجب پیشرفت می شود. اما هر موقعی که این ورود به صورت تزریقی باشد٬ باید مراقب متابولیسم کبدی و دفع کلیوی اش هم باشیم. باید دوزش را ساعت به ساعت و همراه علایم بالینی جامعه تنظیم و کنترل کنیم. وگرنه با عرض شرمندگی آن طور بحث ها که ما در محیطمان راه می انداختیم و می اندازیم٬ می شود مثل انداختن تخمه حرام به ساعت مستی و در رحم صیغه ی ساعتی. و جنینی و نوزادی که سخت معلول و ناهنجار است. چرا که گامت پدری خود گرفتار ناهنجاری های بسیار است!
هرچند استدلالاتم در این مطلب کاملا" استقرایی بوده است٬ لیکن چه چاره که بهشان اعتقاد دارم.
