تلویزیون محترم هر وختی که در برنامه سازی کم می آورد می زند توی خط بازسازی خاطرات و تحریک حس نوستالژیک مخاطب و ساخته های قدیمی را دوباره به خورد خلق می دهد. مثلا" تا همین چن وخ پیش شما اگر شبکه ی استانی مازندران را دم غروبی می گرفتید داشت جنگ جویان کوهستان پخش می کرد!
روی همین حساب، ما هم تصمیم گرفتیم آرشیو ذهنی و کاغذی مان را کند و کاو بکنیم و چیز هایی را دوباره بیاوریم توی ویترین.
این اولیش است. بعضی ها را باید بنشینم تایپ کنم. یواش یواش ایشا..
یک توضیحی هم بدهم که این متن ها را در سالهای قبل تر درس کردم. سالهای عجیب و غریبی که دارم ازشان می نویسم. از عمری که گذشت. اگر جم و جور شد و چیز به درد خوری از آب در آمد، آخر این زیر و رو کردن ها می آورمش.
فعلا" شما این را نمایشنامه ای خیال کنید:
ضحاک، آزاد
به غاری تاریک و سرد در عمق چاهی سیاه و ژرف به کوه البرز.
ضحاک، تیره بخت و مفلوک، با دو ماران بر شانه هایش. به زنجیر.
هفتصد سال ابلیس را بخواند به زاری تا مگر فریاد رسش باشد از این زندان. به رهایی.
ابلیس می شنیدش لیک هیچ التفات با وی نمی کر،
تا به امروز
پس هفتصد سال تاریکی و تنهایی، اینک ابلیس فرا روی ضحاک،
کور سوی امید!
ضحاک: هفت قرن به تاریکی این دخمه تو را میخواندم. کجاها رفته بودی؟
ابلیس: آدم که برای فریفتن کم نیست. در ثانی، مغز آدمیزاد که همیشه نباید خوراک ماران شود.
ضحاک: آزادم کن.
ابلیس ساکت است. رنگی از انتظار بر چشمان. جمله کافی نیست.
این جمله تا رهایی کافی نیست.
ض: آزادم کن، به نیروی لا یزالت این بند را بشکن، این زنجیر ها را ببر.
آزادم کن. ای بزرگوار!
سکوت ابلیس با رنگی از تحقیر در نگاه. به نظاره ی موجودی حقیر در پیشگاه.
ض: روحم را به تو می فروشم، روحم را، با نیروی بازوانم.
وجدان را ، عقل را و احساس.
همه را می فروشم به تو به قیمت آزادی از این بند.
کاسه ی سر، کاسه های سر برایت می شکافم. هر جه که بگویی، هر قدر که بخواهی!
آزادم کن!
ابلیس: هه! برای من تو موجودی ضعیف و بی قدری. و روح تو بی ارزش ترین چیزهاست.
هزاران هزار روح را به برق سکه ای می توانم بخرم. مال خود کنم.
مرا دست کم گرفته ای تو!
روح انسان های آزاد، به وعده ای یا وسوسه ای! بی که حتی راست و دروغش را محک زده باشند.
حالا تو کار و کرم مرا نرخ تعیین میکنی؟
آن هم به قیمت روح ناچیزترینت؟
به خیالت کس دیگری یافت نمی شود بر این سرزمین، که تیغ را بر گردن برادرانش آشنا کند؟
ساده ای ضحاک! و خود بزرگ بینی.
ارزانی خودت این متاع بی مقدار.
ابلیس پشت می کند. ضحاک بر افروخته و هراسان فریاد می کشد:
صبر کن! تو مرا به این روزم انداختی! حالا پشتم را پر کن.
روح مرا تو بی سکه کردی.
خودت بودی.
خودت بردی.
حال رهایم مکن.
تو شاید تیغ برنده زیاد سراغت باشد که پهلوی برادران بردرند، یا در پشت رفیقان نشینند
اما بدان که یکیشان در بی رحمی برنده تر ز من نیست،
که هفتصد سال به تیزاب رنج زنجیر و زندان صیقلانیده شدم !
مرا رها مکن، به کف بگیر. در نیام خودت بگذار.
و آن گاه که بیرونم کشی، خود به حیرت بینی که دوست از دشمن باز نمی شناسم
به شقاوت!
پس انگاه سیلاب خون جاری کن از رعیت صفت آدمیان،
و به زیر سلطه ات بگیر جملگی ایشان را
و جهان را.
و آن گاه کند و زنجیر می شوم به دست و پای مخالفانت
و داغ و درفش میشوم به دستان تو با تخت چار بند
که زبان از ایشان باز کنی
به اعتراف،
و به التماس.
رهایم مکن ابلیس،
مرا به کف بگیر!
ابلیس بی که برگردد:
ه..ی! انسانید، کاریتان نمی شود که کرد. خیالات بزرگ در سرتان است.
خیالات خام بزرگ!
که خونریزترین باشم. خونریزتریت حاکمان. با قلمروی به وسعت جهان.
ترک و تازی زیر یوغ فرمان من.
از غرب تا شرق، از شمال تا جنوب
مرگ را با خود به هر کجا می کشانم.
مرگ را و شلاق را. تا بر همه سر شوم
سرکوب می کنم همگان را با مرگ و شلاق،
مرگ و زندان،
مرگ و زنجیز. تا بر همه سر بمانم
خیالات خام بزرگ!
بر اریکه ی خونین سروری هاتان جا به جا نشده اید هنوز،
که دیگری از راه می رسد، با مرگ و تحقیر
و نامی نه، که ننگی بر جای می ماند از شما در صفحه ای از غبار و خون ،
به کتاب مضحک تاریخ!
ضحاک، هراسان، اما به امید:
فرصت از چنگ مده ابلیس!
تمام عمر هم که بر زمین بگردی لقمه ای چنین آماده و مشتاق یافت نمی کنی.
فرصت از چنگ مده،
غلاده از گردنم بردار،
این گرگ گرسنه، این گرگان گرسنه ی هفتصد ساله را بند بگشا
ونظاره کن
که چگونه گوشت و رگ و استخوان آدمیان را به چنگال و دندان هاشان پاره پاره میکنند!
فرصت از چنگ مده!
ابلیس، رو به سقف غار، با حیرتی شوخ در چشمان:
آخرالزمان! آخرالزمان! روزگار وسوسه ی آدمیزاده در گوش شیطان!
ضحاک خروشان ادامه می دهد:
آتشم من آتش، مرا به خرمن هاشان بیافکن!
من گردبادم. من خشک سالیم. قحطی ام من، طاعونم، جذامم.مرگم مرگ!
مرا به سرزمین ستیزندگانت برسان!
ابلیس دست بر هم می زند. زنجیر ها می گسلند، به یک باره.
ابلیس، گویی با خود:
این گناه را همیشه من به گردن گرفته ام، همین یک گناه را.
و به صدای بلند ادامه میدهد:
باقی با خودت.
ابلیس از صحنه بیرون می رود. پوزخندی به چهره دارد.
ضحاک از چاه بیرون می آید
تن بیرون میکشد. همچون اژدهایی که از سوراخ سنگی
بر قله ی دماوند، به فریاد:
اینک، روز تسویه حساب!
روز بارپرسی، روز عدالت!
نره دیوان، عجوزگان، از دخمه ها به در آیید، نقاب ز رخ بر کشید و دشنه ها از نیام.
روز تسویه حساب فرا رسید،
روز عدالت،
روز انتقام!