کوه پی مژده ی تو اشتر جمازه شود.... پس کو؟
نمیدونم چه مرگ و مرضیه که من دارم و اونم اینه که هر بار بخوام مثه بچه ی آدمیزاد چیز بنویسم باید اول خیلی قشنگ و منطقی گل و گوشه ذهنمو با عقیده ها و عقده های جور بجورش بکاوم و در نهایت خیلی منصفانه به این نتیجه برسم که آنچه می نویسم نصف بیشترش از سر نادانی و ناتوانی است. این روزها که می گذرد٬ دندم هر روز نرم تر از دیروز است. دست بسته در پوسته ی چوبین گردو و رنگ حنا را هم از یاد برده ام. انگار یک نفر که یک ذهن خلاق و پر از ایده های عجیب و غرییب داشته در یک روز سرخوشی نشسته سر فرصت با میخچه و چکش من را روی سنگی تراشیدن. منتها وسط کار چی شده که بی خیال شده و نصف سر و صورت و دوتا پا و یک دسم توی توده ی بی شکل سنگ گیر کرده. ذهن و زبانم از سنگ شده. دیگه خطیبه و نقد و نصیحت تعطیل! ایستاده ام که زندگی از کنارم بگذرد. می گذرد هم. با یک نگاهی که انگار می گوید پاشو بیا دیگه. نمی بیند این ور تنم را نمی بیند!
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط آدمیزاد
|
