تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

کوه پی مژده ی تو اشتر جمازه شود.... پس کو؟

نمیدونم چه مرگ و مرضیه که من دارم و اونم اینه که هر بار بخوام مثه بچه ی آدمیزاد چیز بنویسم باید اول خیلی قشنگ و منطقی گل و گوشه ذهنمو با عقیده ها و عقده های جور بجورش بکاوم و در نهایت خیلی منصفانه به این نتیجه برسم که آنچه می نویسم نصف بیشترش از سر نادانی و ناتوانی است. این روزها که می گذرد٬ دندم هر روز نرم تر از دیروز است. دست بسته در پوسته ی چوبین گردو و رنگ حنا را هم از یاد برده ام. انگار یک نفر که یک ذهن خلاق و پر از ایده های عجیب و غرییب داشته  در یک روز سرخوشی نشسته سر فرصت با میخچه و چکش من را روی سنگی تراشیدن. منتها وسط کار چی شده که بی خیال شده و نصف سر و صورت و دوتا پا و یک دسم توی توده ی بی شکل سنگ گیر کرده. ذهن و زبانم از سنگ شده. دیگه خطیبه و نقد و نصیحت تعطیل! ایستاده ام که زندگی از کنارم بگذرد. می گذرد هم. با یک نگاهی که انگار می گوید پاشو بیا دیگه. نمی بیند این ور تنم را نمی بیند!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط آدمیزاد  | 

روزگار سپری شده ی مردم سالخورد

بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

یه سال گذشت!

هیچ تاثیری داش؟

راستی من امروز خودم ۱۳۶۳ ومین نفری بودم این صفه رو وا کرده. دیشب یک آقایی کلی برای ما از چاکرا و سنگ و شهود حرف زد. با علم اعداد. هیچی٬ قرار شد ته هر اتفاقی دمبال یک پیامی بگردیم. البته اون قرار گذاشت. مام نیگاش کردیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:49  توسط آدمیزاد  |