۱-می گن هر صب به صب که از خواب پا می شی قبل هر کاری٬ همون جور دس و رو نشسته و با دهن گس و تلخ مسواک نزده ی شب مونده٬ دس کن توی ظرف شیشه ای بالا تخت و از لای آب و گل و ساقه های علف یه دونه ی قورباغه ی چاق و چله رو بین هفش ده تای بقیه به چنگ بیار و زنده زنده بخورش! در این صورت می تونی مطمئن باشی تا آخر شب اتفاق بدتری واست نمیفته!
در همین راستا بنده اولین کشیک های عمرم را بایس در روز یک و دوم سال جدید وایستم. اگر در این روزها به مهمانی و اینها می روید٬ میوه و شیرینی و آجیل می خورید و عیدی هم می گیرید. خوش به حالتان و ایشالا که کوفتتان بشود!
بیت: فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید!
۲- برای هلندی سرگردان: به چه خوب آمدی صفا کردی چه عجب شد که یاد ما کردی!
۳- راستی منو کسی تا حالا دعوت به هیچ بازی نکرده. منتها از این بازی ترانه ها خوشم اومده هی منتظر موندم یکی دعوتم کنه که آخرش مهتاب اعلام کرد همه ی لیست من دعوتن. منم استناد کردم!
یکیش تو ای نایاب ای ناب شهیار قمبری٬ همون که مرا دریاب بر شانه و مراقب باش تا بوسه و لالای لای لالای لای..
یکیش ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست فرهاد
یکی دیگش گفتم غم تو دارم اوهام
بعد رو سر بنه به بالین محسن نامجو بخش بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد (با سه ستاره!)
دیگه سر جنون سلامت که بهترین علاجه داریوش
یه عالمه ترانه محلی از رشتی تا خراسانی و کردی و شیرازی و ...
همه ی ترانه هایی که بشه آدم صداشو بذاره رو سرش و تو کوه و کمر بخونه:
وختی دلگیری و تنها...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:53  توسط آدمیزاد
|
توی خیابون که راه می روی٬ تمام در ودیوار پر از پرینتهای رنگی و پارچه نویسی های شبرنگی است که آمار مجلس سخنرانی و مداحی را به اطلاع آدمیزاد می رسانند. دهه دوم محرم با کاروان شام. سخنران حجت الاسلام فلانی٬ مداح حاج کربلایی فلان. بعد دهه اول صفر٬ بعد دهه دوم صفر و بعد پیشواز اربعین و بدرقه و بگیر و برو تا هزار جور بونه و بهانه دیگر برای رون نگه داشتن چراغ مقدس هیئت.
این جور وختها یاد آن حرف بابام می افتم که وقتی از سلمان شهر فعلی و متل قوی سابق رد می شدیم٬ واسمون تنویر افکار می کرد که اینجا قدیم هر شب جمعه گوگوش٬ ویگن٬ هایده کی کی می اومدن برنامه اجرا می کردن. مام با دهن باز دلمون می خواست! کلا" این ایرانی جماعتی که ما ها باشیم٬ امور زندگی مان بدون "ترکوندن" پیش نمی رود. حالا این ترکوندن می تواند نوک تیزش به سمت ماتحت خودمان باشد٬ باشد!
و بعدش هم همیشه همین جور وختها فکر می کنم اگر موقع بچه دار شدن ما قرار باشد از آن طرف بترکیم٬ چه تصویری خلق می شود! مثلا" من و بچه ی من داریم توی خیابان می رویم. ما دوتا را تصور کنید که داریم از جلوی یک بیلبورد بزرگ آگهی گروه استر.یپتیز آتیش با مدیریت پری خوشگله و هنر نمایی کتی خفن و دیگر جیگرها ویژه ی شب های جمعه رد می شویم. آن وخت من برای بچه ام تعریف می کنم که سابق بر این اینجا هیئت بود. هر شب جمعه حاج آقا فلانی می اومد سخنرانی. بعدشم مداحی می کردن. سیب سرخی٬ هلالی٬ بنی فاطمه.. اصلا" یه چیزی بود.
- خوش به سعادتتون! (این را بچه ام به من می گوید.)
نتیجه گیری اخلاقی: ما زندگی می کنیم که آینده را به گذشته تبدیل کنیم و حسرتش را بخوریم!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:42  توسط آدمیزاد
|