دریاب دمی که با طرب می گذرد!
حالا ما می خواهیم بدهیم روی سنگ قبرمان بنویسند:
آدمیزاد خدابیامرز
عمر مفید ۴ ماه و ۵روز!
البته این مدتی از عمر ماست٬ که مست بودیم!
من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!
حالا ما می خواهیم بدهیم روی سنگ قبرمان بنویسند:
آدمیزاد خدابیامرز
عمر مفید ۴ ماه و ۵روز!
البته این مدتی از عمر ماست٬ که مست بودیم!
در همین راستا آورده اند که یک حاکمی تازه در یک جایی منصوب شده بوده و همان روز اول یکی آمد که حسن نامی به من ظلم کرده٬ به دادم برسید. حاکم فرستاد رفتند یک حسن نامی را آوردند و بدون سین جیم و محاکمه یک کتک مفصلی زدند! کمی بعد شاکی سر و کله اش پیدا شد که ای آقا این که اون نبود و آن که مرا آزار کرده الان دارد ول ول برای خودش می گردد. حاکم خیلی بر افروخته شده و دستور داد این آقا را هم با پس گردنی از آنجا بیرون کردند. از قضا یکی از فامیل های حاکم هم آنجا بود که از شهرستان آمده بود و این گیر که این چه حکمرانی و دادگستری است که تو راه انداختی و دس بردار هم نبود. حاکم تندی فرمان داد این آقا را هم ببنیدید و خدمتش برسید! خلاصه آب به دهان همه خشک شده بود که حاکم از وزیر پرسید در مورد قضاوت ما چی فکر می کنی؟ راستشو بگو!
وزیر امان خواست. گفت در امانی. گفت این حکایت آن آن ملایی است که بزش در رفته بود و خرش را گرفته بود به باد کتک! حاکم لبخندی زد و گفت نه خیر! جناب عالی عقلت نمی رسد! اول اینکه من اساسا" هدفی جز ایجاد رعب و وحشت در دل مردم این نواحی نداشتم. پس فرقی نمیکرد که کی این وسط ترتیبش داده شود. یکی را این طوری آش و لاش کنی همه حساب کار دسشان می آید که فلانی که بی گناه را به این روز می اندازد٬ پس وای به حال و روز گناهکار!
دوم اینکه آن شاکی را با پس گردنی واسه یاین بیرون کردیم که اگر زیر بار حرفش می رفتیم و حرفمان دو تا می شد زبان مردم روی ما دراز بود که این حاکم سست عنصرست و احکامش غلط است!
سوم اینکه ترتیب آن فامیلمان را دادیم از این رو بود که لاکردار بدجوری چتر شده بود و می دانستیم که دارد بهش خوش می گذرد. این اگر با همان حال و روز به شهرستان بر می گشت و آمار اینجا را می داد باقی دوران حکومتمان را باید صرف مهمان داری از هم ولایتی هایمان می کردیم. حالا فلان آن ها هم کشیده می شود که دس از سر ما وردارند!
این بود حکایتی در باب پذیرش خطایا و اشتباهات که از تاریخ پر افتخار این سرزمین نقل کردیم. خدا از ما قبول کند و به روح امواتمان برسد.
دو ساعت بعد جام ملتهای اروپاست. ترکیه دارد با پرتغال. همیشه این موقع ها یاد آن اظهار نظر علی پروین می افتم که چن سال پیش سر بازی ایران٬ ایرلند گفته بود: اینا مث بچه های ما نیسن که٬ می خورن به هم جرقه می زنن!
۹۰ دقیقه ترکها و پرتغالی ها به هم می خورند و جرقه می زنند!
۲- به نظر شما در این شاتی که استاد جاودانی وایستاده کنار ال سی دی سامسونگ٬ دوربین میخواهد کدامشان را نشان ما بدهد؟ حالا جالب اینکه خود استاد هم این موضوع را گرفته است و گیر داده که با رقیب پهناور و مکرر خود مبارزه کند! او اول ماهیت قضیه را دسکاری می کند که اینها فقط و فقط برای آموزش بینندگان است! بعد که جنگ را مغلوبه تر از این حرفها می بیند شروع می کند به طرح سوال و اظهار نظرات. در این حد که آیا دیگه جام ملتهای اروپا اساسا" جایگاهی دارد٬ پس آیا ترکیه را اوت شده بدانیم؟ چطور است هر طور شده برای قهرمانی چک یک احتمال مطرح کنیم؟!
۳-استاد نصیرزاده دارد در باره تاریخ اختراع و انتشار فوتبال به ما آموزش میدهد که چنین و چنان شد و از انگلستان شروع شد و بعد به هرجا که دریا داشت منتقل شد مثل برزیل٬ آرژانتین و.. "انزلی" را هم بابا به ته لیستش اضافه میکند!
دروغ گو نیستم اما مقاوت در برابر خود افشاییم نمره ی حسابی توی تست شخصیتم آورده است. آن موقعی که توی خوابگاه میزیستم با همه خوب بودم اما یادم نمی آید بیشتر از تعداد انگشتهای دسو پاهام در طول سالها به اتاق دیگران و دیگرتران رفته باشم!
پچپچه ی دوستانم و اطرافیان گهگاهی به گوشم می رسد که گفته باشند فلانی خودش را می گیرد. شاید به این خاطر که خیال می کنم زندگی ام و رازهایش به کسی مربوط نیست. و غم و دردم -خیلی هاشان- یا شادی هایم -بعضی هاشان- مال خودم هستند٬ بی نیاز از خمس و ذکات و خیرات!
منتها این روزها کم کم دارم اینجا دوستهایی پیدا می کنم و مرتب حالت رفت و آمد بهم دس می دهد! خیلی احساس جالبی است. شاید دیگران و دیگرتران٬ آن قدر ها هم که من فکر می کردم٬ دیگران و دیگرتران نباشند! به نظرم باید از شما که خشمتان مرگ است و عشقتان زندگی است و چیز های زیادی می تابانید مثل امید و اعتماد٬ بابت این احساسم تشکر کنم..
دس شما درد نکند!