تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

زمانی برای مستی اسبها. تقدیم به معرفت آنهایی که برای بحث ما وخت گذاشتند

راستیتش را بخواهید رفقا این چن وختی بارها به کله ی بنده زده بود که زورم را جم و جور کنم بروم زیر بار این گاری شکسته که گاریچی پیر بحث و آرمان گرایی ذهنم داش زیرش دس و پا می زد و  دس دستی تلف می شد. قبل آنکه دس روی دل خون به دل شده ی ژان والژان وجدانیاتم بگذارم خواستم بگویم که این گاری شکسته ای که نیمه ای از بنده را زیر آن مشاهده می فرمایید یک روزی برای خودش ارابه ی چار اسبه ای بوده. از همان هایی که توی فیلم بن هور و کارتون حضرت موسی نشانتان داده اند. خلاصه زمان گذشت تا اسب های مستش توی دس انداز و این و  اون ور ترتیبشان داده شود و اینی بشود که به جای نیزه و تیر خدنگ بار کار گلش کنم..

اولین باری که این بحث وارد عقل ناقص آدمیزادی من شد یک شبی بود که به مستی می گذشت. البته برای من٬ چون برای بعضی دور و بری هایم داشت به چتی می گذشت. از آن شرایطی که یک بار صحبتش را سر ماجرای جبر واختیار با دکتر رضا کرده بودم. خلاصه پر ما و دوستانمان یک جایی گرفت به هم دیگر که برگشتند گفتند این جهان از نقطه ای شروع به حرکت کرده و همین طور دارد به سمت کمال پیش می رود. یعنی هر مرحله ای که می آید از دفعه ی قبلش کامل تر می شود. ظاهر قضیه خیلی ساده به نظر می رسید و لی من مخالفت کردم. دلیل من هم همان طوری که هلندی سرگردان بهتر از خودم توضیح داد این بود که اعتقاد داشتم این باور به تکامل از آنچه بر امروزهای ما می گذرد نشات می گیرد. مثلا" ما دو هزار سال پیش هیچ بحثی در مورد تکامل نداشتیم. آن موقع آدمیزاد وختی می خواست هرچیزی را برای خودش تعریف کند آن را با یک متضاد مقایسه می کرد. مثلا" شب را می گذاشت کنار روز٬ دیو را می گذاشت کنار پری٬ اهورا را می انداخت به جان اهریمن. و این طوری آخرالامری تصور می کرد که خیر بر شر پیروز شود و جهان پر از مفاهیم خوب و زیبا باقی بماند.

 زمان گذشت و ساعت بشر بارها نواخت. این شد که از عصر سنگ و چوب و آتش به فلز رسید و بعد مرزها را گسترش داد و راه زد و سکه ضزب کرد و چی و چی تا رسید به علم. علمی که البته برخلاف تمام دوران کودکی اش در بند و بنده ی دین و مذهب نبود و خیلی حرمتش را نگه نمی داشت. علمی که می خواست جلو برود و هر روز چیز تازه ای کشف کند یا بسازد. نظریه تکاملی داروین مثل پتک توی صورت بشریت خورد و رویش را به سمت  و سوی تازه ای چرخاند. و نشانمان داد که خاستگاه ما جایی گیر افتاده میان کش و واکش خدا و شیطان٬ بهشت و دوزخ و خطا و صواب نیست!

حالا دوران جدید شکل گرفته بود. عصر افزایش بازده و کم کردن هزینه ی اولیه. عصر شکستن رکوردها. سرعت٬ توان٬ کارآیی مدام توی کله ی بشر تکرار شد. توی این دوران جدید هرچیزی به جای متضاد داشتن با قبل و بعدش تعریف می شد. پنتیوم ۱ با ۲ و ۲ با ۳ و ۴ و ..  ماشینها نسل به نسل از روی سرعت و توان موتور و میزان مصرف با هم مقایسه و برای هم تعریف می شوند و دوربینهای دیچجیتال با مگا پیکلهایشان. روش های مختلف درمانی با سرعت بیشتر و عارضه ی کمترشان از داروها گرفته تا جراحی.

اینها همه آن قدر خوش آب و رنگ و پر سر و صدا بود و آن قدر برق آسا اتفاق افتاد که چشم آدمیزاد را خیره خودش بکند و ذهنیتش را تغییر بدهد. انسان به خودش آمد و دید که دارد توی دنیایی زندگی می کند که هر روزش درگیر اتفاقی تازه است. هر روز چیز تازه ای از راه میرسد -ساخته می شود یا مکشوف- و بعد دهن چیز های قبلی را سرویس میکند. شاید هم دسشان را بگیرد و بلندشان کند. هرچه که هست دارد یک "پیشرفت" اتفاق می افتد و جهان دارد "کاملتر" می شود!

 اما سوال من اینجاست که آیا امکان ندارد که این شرایط هم تغییر کند و یک روزی دنیا و هرچه در آن است را یک جور دیگری برای خودمان تعریف کینم؟ جوابش را خودم عرض می کنم که صد در صد! کما اینکه از همین حالا هم اگر چشممان را مثل نقاش ها کنیم و تیز تر به اجزای دنیای دور وبرمان نگاه کنیم تغییر ها دارد اتفاق می افتد. به نظر می رسد انسان این روزها از گردونه ی نظریات تکملی اش جا مانده است. سرعت بالای تغییرات و هرچه کوتاه تر شدن عمر "آنچه کامل تر است" درماندگی آموخته شده ای را به دامن آدمیزاد انداخته است. این روز ها تفکر تکاملی دارد کم کم جل و پلاسش را از کله ی ما جمع می کند. جهان بینی ما دیگر نه تضادی است٬ نه تکاملی. بلکه جهان بینی پیچیدگی هاست. پیچیدگی های بسیار در هم تنیده و در عین حال با هم مرتبط. جهان بینی اشتراکات و انشعابات!

پ.ن: ای هلندی سرگردان که خیلی وخت است ازت خبر ندارم! این هم از قبای کهنه ای که ما بر جنگ جوی "بی سپرمان" پوشاندیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:21  توسط آدمیزاد  | 

شب. سکوت. کویر

نمی دانی فلونی که چه حالی می ده نصفه شب تو یه سکوت دبش بشینی پای این لامصب که یه هم صحبت ردیف پیدا کنی٬ بعد بیای ببینی به! رفیقات همه کراوات زده٬ شیک و پیک. با قشنگ ترین لباسا و حرفاشون نشستن اونجا منتظرتن!

میدونی چن وخ بود از خونه کانکت نشده بودم؟  هزار سال!

شما نامردا این شبا دور هم چه حالی می کردینا!

 

 راستی اگر حالو حوصله تان کشید٬ توی این بحث ما ازمن طرفداری کنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:26  توسط آدمیزاد  | 

چار خط طلب استرحام مهمون ما باشین

به یاد اون قدیم ندیما که می شستیم تو ۵۰۴ سبزمون٬ دوتا نوار مبذل داشتیم یکیش این بود!

یک سیگاری هم آتیش دلمو می گیرم زیرش واسه خودتون اگه اهلشین روشن کنین...

http://www.umahal.com/g.htm?id=1794

 

خوب دیگه... چشی تر کردیم. صوابش بره به حساب همه داداش حبیبایی که اهل روضه نیسن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:59  توسط آدمیزاد  | 

عشق کنار تیرک راه بند/ به سها و متن "خواب وبیدار" ش که کلی پیش نوشته بود

۱-از عباس عبدی یک متنی خوانده ام که همیشه توی کله ام مانده است. چن وخت پیشها بود توی نشریه شهروند امروز نوشته بود راجع به وضعیت سیاست امروز ایران و البته یک مقدمه ای هم برایش چیده بود که حسابی قضیه به مخ آدمیزاد فرو  برود و شیر فهم شود.

می گفت یک زمانی در سالهای پیش در کشور قحطی آمد و خشک سالی شد. گوشت و شیر و ماست و تخم مرغ و کوفت و زهر مار پیش کش٬ نان٬ نان خالی هم نبود که مردم دندان بزنند. مردم گرسنه با چشم دریده و حریص از نخوردگی هایشان٬ کوچه خیابان های شهر را بالا و پایین می کردند تا لاش مرده خری اگر بدسشان افتاد٬ فی افور با تیغ و کارد وهر چه در دسشان هست آن یک پرده گوشت مانده به استخوانش را از تنش بکنند و آش بار بگذارند.

می گفت وقتی قحطی باشد دیگر کسی دنبال کیفیت نیست. نقد و ناله نمی کند. مهم نیست که این لامصبی را که خونت را فروختی٬ بچه ات را فروختی٬ دادی٬ خریدی٬ چه شکلی باشد. چه رنگی داشته باشد. چه طعمی بدهد. فقط نان باشد که بزنیم توی آب تا بشود جوید و بعد فرو برد.

اینطوری بود که کثافت کاری تازه شروع شد. آرد گندم تعطیل. خمیر نانوایی ۱ حجم آرد جو ۴ حجم خاک اره٬ خون٬ سرگین! آن وخت این مخلوط زنج بویناک می رود توی تنور و چار تکه کلوخ به نام نان از تویش در می آید٬ نصف سوخته نصف خمیر. بعد مردم توی صف های پشت در نانوایی سر همدیگر را می شکنند و خرخره ی همدیگر را می جوند که یک لقمه اضافه تر گیرشان بیاید!

عباس عبدی تهش اضافه کرده بود : سیاست ایران کالای قحط است٬ پس هرکس هر آشغالی را به اسم نان شب توی پاچه ی مردم می کند. با اجازه ی شما و ایشان من هم تهش اضافه می کنم: وای به روزگاری که عشقش کالای ممنوعه باشد و سک.سش کالای قحط!

۲- همین چن روز پیش٬ به سلامتی شما٬ هوس مستی به سرمان زده بود. از آخرین باری که با هم نسشته بودیم مدتها می گذشت و این مدت فقط خبرش می آممد که کشتی کشتی مشروب را دارند کشف و ضبط میکنند. راست و دروغش پای راوی که برایمان از قول رییس پلیس تهران تعریف کرده بود: هر کس مشروب یدا کرد بیاید توی خیابان بخورد!

حالا زنگ بزن به این ساقی آن ساقی و فقط یک جواب بشنو: سیگاری بخوای هس٬ تل هس٬ کراک هس٬ مشروب؟ شرمندتم اوضاش خرابه! خلاصه یکی پیدا شد که ممد آقا نامی بود و بابلسری منتها برای ارتباط با او سند متصلی در دس ما نبود. یک بار که گرفتیم طرف بالکل زد زیر همه چی که شب سیاه و گاو سیاه و دیوار حاشا بلند. این در اون در٬ یکی را پیدا کردیم که تماس گرفت ما را خدمت استاد معرفی کند. ساعت دوازده شب سوار ۲۰۶ حامد کوبیدیم رفتیم تا بابلسر. حالا اول و وسط و اگر می رفتیم آخر شهر٬ سرباز وایستاده با ماشین سبز و سفید شاسی بلند! جای شما خالی قد یک بطری آب معدنی دماوند عرق سگی خریدیم ۱۲۰۰۰ تومن! که یارو بطری را کرده بود زیر درگاهی گل و شلی همسایه بغلی اش! به جان خودم قسم که هممه اش آب بود. نشان به آن نشانی که نه می گرفت٬ نه مزه می خواست٬ یک بار هم که دو روز  گذاشتمش توی فریزر٬ یخ بهشت شده بود!

۳- توی کتاب ۱۹۸۴ آن اوایلش که شروع می کند به خاطرات نوشتن یک توصیف دبشی از یادآوری یک سک..س یواشکی دارد که خودتان بروید مطالعه کنید.

۴- عینا" همان قضیه قحطی نان و خاک اره دارد سر ما تکرار می شود! امروز اروتیسم برای خودش کلی علمی شده. سک..س یک رشته تخصصی دارد. کو تا یک آدمیزادی در امنیت کامل روانی اول با جنسیت خودش کنار بیاید و بعد رل جنسی اش را بپذیرد و بعد ارینتیشن و کوفت و زهر مار تا برسد به اینکه از چه رابطه ای با چه پارتنری خوشش می آید!

این دزدکی دست به هم بردنها مثال همان کلوخه نان نیم سوخته است و نیم خمیر. فقط با آب جویده می شود و فر. می رود که خدایا شکر! امشب هم سر بی شام زمین نگذاشتیم! و جالب اینجاس که کلی ها حسرتش را دارند!

۵- و در مورد عشق..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:16  توسط آدمیزاد  | 

!Tik Tak Doc

ژاندارک عزیز

۱۰ روز پیش همین موقع هابود که من را به این بازی دعوتم کردی. راستش را بخواهی من هنوز دارم  رویش فکر می کنم و به نتیجه ای هم نمی رسم. هنوز دارم رویش فکر می کنم٬ و ۹ روز است که مرده ام!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:23  توسط آدمیزاد  | 

هرچی بود زیر سر چشم تو بود/ یا:نفرین به تو ای فوتبال که ما از تو خیری ندیدم!

مارکوی صورت سنگی عزیز!

دهنت سرویس! امشب هم ما از غصه خوابمان نبرد. لنگه ی همان شب که سال ۹۸ از برزیل خوردیم و اوت شدیم. مث آن شب سال ۲۰۰۰ که ایتالیا سر پنارتی ما را برد.

مارکو جان! من نمی فهمم تو چی ات از فاتح تریم کمتر است که نمی توانی یخه ی پیرنت را واز بکنی و آستین همت را بالا بزنی و چار تا فحش و کتره ی ردیف را همراه دس سخاوت به سر و کتف بازیکنانت بزنی که مث کته توی زمین وا نروند. مگر تو نمی دانی که فوتبال و زندگی بدون فحش کاری از کارشان پیش نمی رود؟ چرا انقدر جنتل من بازی در می آوری؟ حالا که اوت شدیم خوب شد؟ و خیالت راحت شد؟! تا همه ی آن ایتالیایی های که ما سه هیچ زدیمشان٬ برای ما اس ام اس بفرستند و میس کال بزنند و سوسه بیایند!

حالا که خر ما مرد٬ الهی خر همسایه هم بمیرد و همان آلمان قهرمان بشود. اصلا" ترکیه قهرمان بشود. سگ خور

کرم و تقصیر از خودمان بود که باز گول این فوتبال را خوردیم!

حالا اینها را ما برای دل خودمان نوشتیم. تو روی ما اگر بیاورید که فلانی تیمم تیمم این بود تیمت؟ عرض می کنیم: خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش    ننماندش الا هوس قمار دیگر!

اینم نگیم چی بگیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:59  توسط آدمیزاد  |