تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

دادن یا ندادن... مسئله این است

اکبر آقا از در که آمد تو داد و کمر بند را با هم کشید سر زنیکه ی نفهم!

بعد یک بیس دقیقه ای که خوب کوبید و کبودش کرد یک لقتی هم به پهلوی ضعیفه زد و کمر را پرت کرد. از روی شانه راستش پرسید: زن! شوم چی داریم؟

بعد بی اینکه منتظر جواب زنیکه مانده باشد رف سر حوض دس و رویش را شست و اخم و تخم کنان گشاد گشاد نشست سر مخده.

زنیکه در این مجال فوری دس و پای خودش را جم کرد و شل شل کا  رف آشپزخانه دیگ را که می جوشید آورد پایین و توی ظرف خالی کرد.  بعد برنج را کشید توی دیس با ماست و ترشی همه را جلوی آقای خانه تو سفره چید. آقا محل سگم بش نذاشت و دو تا پس گردنی دیگه هم بش زد که برو گمشو نمی خوام ریختتو ببینم!

علت چی بود؟ هیچی! اکبر آقا کلا به زن جماعت رو نمی داد. البته در طول روز. او معمولا شب که می شد، خیلی هم به زنها رو می داد تازه روی خوش. منت هم می کشید ناز هم می خرید..

 

حالا حکایت ماست با آمدن این آقای خاتمی دوس داشتنی

در نوع خودش ایشان یک جور روی خوش حساب می شوند. ما هم الان نشسه ایم یک گوشه ای برا رای مان گل پرپر می کنیم...

- بدم؟.. ندم؟... بدم؟ ...ندم؟..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:34  توسط آدمیزاد  | 

این داستان: با سلامی به خانه آمدن!

سلام

حس این آدم هایی را دارم که یک زمینی را پیش فروش کرده اند خانه سازمانی بسازند

زاییدند!

این کشیک های زمستانی داخلی با اور لود مریض های مبتلا به پنومونی و سکته ای صبح سرمایی ترتیب ما را چنان داد که عاشقی یک مدتی از یادمان رفت. از این دست و رو بود که سر و کله ی من پیدا نبود. مضافا اینکه رخت خود از باغ به راغی کشیدیم و بعد یک سال خانه داری دو دسی دادیم تحویل صاحابش و برگشتیم به همان خوابگاه جان که اینترن نت نداشت چه برسد به فرم پر سرعتش!

اگر از حال متن هایتان پرسیده باشید خوبند. صفحه آرايي شده در جايگاه هاي مخصوصي محفوظند تا روز قيامت كه بنده فرصت كنم بروم سر وختشان! زندگي خارج از نوشتن بازي دارد بسيار جدي ادامه پيدا مي كند و جديدا يادم داده گاگلفي ب آسمان دم غروبي نگاه كنم. چون كه سامان ما هم ابر دارد هم غروب و هم اينكه اينها دم غروبي به هم كه مي رسند خيلي خوشگل مي شوند!

۲- وب لاگي كه براي كس خاصي ننوشته باشي كه به اشارت بخواند و به فراست دريابد به درد عمع اش مي خورد! يك عمر با اين باور دس به يقه بوده ام و خواهم بود. بالاي وب لاگ آدم بايد نوشته باشد من تو را او را كسي را دوست مي دارم! ۲تا قلب اين ور و اون ورش هم بايد كشيد!

۳- هلندي سرگردان تا پشت خطوط پيمان هوشمند زاده نفوذ كرده و باهاش مصاحبه هم كرده است! كلا خيل نكنين ما خيلي هم بيكار نشستيم! او در همين راستا براي هوشمند زاده از حياط خانه شان چند تا كيوي برده تا نويسنده ي ها كردن بداند با چه جور جانور افسانه ايي طرف حساب است.

۴- به عنوان يك رشتي مازندراني از اينكه در سن ۲۵ سالگي و پس از گذشت ربع قرن تازه با پديده ي شيون فومني آشنا شدم در پوست خودم خجالت مي كشم. در عوض اين همه كاهلي و اهمال خدا نسيبم كرد با يك دوست رشتي مسلط به انواع گيلكي دري و پشتو و اوستايي! نشستيم چن تا كار ازش گوش كرديم كه تك تك وا‍ژه ها و اصطلاحات را با ريشه تاريخي و رسم شكل و ذكر مثال بهم تفهيم كرد! خيلي خوش گذشت. از همون موقع جوگير وارد كردن عبارات رشتي به حرف زدن يوميه خومدم هستم.

۵- يك دوستم براي من كتاب حافظ كيارستمي را خريد كه دسش درد نكند. اينجور كتاب ها را آدم بايد هميشه كادو بگيرد! كاري نداريم در همين راستاي گرته برداري از گفتار نيكان دارم براي خودم چيز ميز جمع مي كنم:

دل قوي دار

مرا نام بايد كه تن مرگ راست

صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد

از دي كه گذشت..

حالا دارد همين جور به فراخور جا و جيگاه بهشان اضافه مي شود. دس آخر ور ميدارم يك كاميون بزرگ مي خرم همه را مي نويسم پشتش!

 

۶- چه حالي مي دهد يك مدت از يك جايي دور باشي. وختي برگردي ژستت پاك فراموش شده. مثلا" من جانور وحشي راز دارد دارم براي شما از زندگي شخصي ام حرف ميزنم و اين از آن دادست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:29  توسط آدمیزاد  |