یک چیزهایی توی زندگی هست که مصداق عینی خشم فرو خورده اند. یک دردی که به قول فامیل ما نه به کسی می توانی ابراز کنی و باید هم بگذاری ترتیب روحت را در انزوا بدهد و بخورد و بخراشد. برای شروع کردنش دهن آدم سرویس می شود. نمی دانم از کجاش باید شروع کنم. به قول یکی دیگر از فامیلایمان آنچه جان از من همی ستاند خدا کند زهر نباشد. زهر پرسشی گزنده کت پاسخ هست و
زبان پاسخ نه!
در باره ی امتحان دستیاری امسال دس و دلم نمی رود به سمت نوشتن. بغض دارم. وجودم پر از نفرت است. نه حالا فقط از این یک قلم. منظور اینکه این هم روی بقیه. نمی توانم بنویسم از چیزهایی که دیدم. از زجر بدبختی آن رفیق هم کلاسی م که شب آخر رفتم اتاقشان و دیدم که دلشان خوش بود به آینده ای که برایش جان کنده بودند. ما که نه رتبه اولی بودیم نه متاهل واجدالشرایط اما همین چارتا بچه درس خون خودمان را دیدم که جوانی نکردند٬ یک نخ سیگار هم نکشیدند٬ آبشان را هم دیده ام اول می ریزند توی لیوان بعد می خورند. عمرشان را گذاشتند سر این لفظ جلاله ی استریتی و همان ترتیبشان را داد!
به خدا دهنم باز نمی شود. این آدم ها که من می شناسمشان - بقیه راشما بهتر در جریانید- خودشان بلد نیستند حرف بزنند. نه هرگز جزو حلقه ی کتاب خوان و جنگ و جدل بودند٬ نه تحصن کردند و نه به طور کلی کسی صدایشان را سال به سال می شنید! آمار حالایشان را هم دارم که نشسه اند کنج همان اتاق وخون دارد خونشان را می خورد. اشک و آه هم لابد می کنند که بروز نمی کند. این آدم ها را من می شناسم. هیچ کدامشان حرف بزن نستند!
آن پزشک عمومی های زن و بچه داری را که از این درمانگاه به آن درمانگاه دب می زنند و نفری یک جزوه ی کامران احمدی و پارسیان دانش زیر بغلشان است تصور کن. آن اینترن هایی که به امید رزیدنتی عقد کردند! آن استریت هایی که یک عمر است بچه درس خون هستند. این بدبخت ها قمار نکردند که باخته باشند. این ها همه جان کندند. برنامه ریزی کردند. تلاش کردند. و ترتیبشان داده شد.فکر اینجایش را نکرده بودند که در سرزمینی که همه بی نظم هستند آن کسی که سعی می کند منظم باشد از همه بی نظم تر است.
یک رفیقی من دارم که عاشق جامعه شناسی است و مثل هر ایرانی احمق-ناچار- دیگری به جای پرداختن به رشته ی مورد علاقه اش دارد پزشکی می خواند. می گفت درد ما از همیشه تاریخمان این بود که تضاد طبقاتی داشتیم و حالا هم داریم و صد برابر تر هم داریم. ولی اونچه که الان وجود داره و قابل مبارزه هم نیست٬ ایستایی طبقاتیه! یعنی دیگه اون تقی که از فلان روستای دور افتاده اومده دانشگاه حتی با فاکتور علم نمی تونه طبقه ی اجتماعیش رو عوض کنه. اتفاقی که قبل به سادگی می افتاده. حالا اون باید برگرده به شهرش و با حقوق ماهی ششصد هفصد تومن پزشک خانواده بشه. یا دس کم ۲ سال از مسیری که می تونس رو به جلو داشته باشه درجا بزنه و حتی عقب بره. فقط به خاطر اینکه توانایی مالی خرید اون سوالات رو نداشته..
خیلی یک جوری است که کنار اینها بنشینیم و از امید و از سالهای بعد حرف بزنیم. از زندگی در پیش روتعریف کنیم. انگیزه ی این آدم ها را من دیدم که به فاک فنا رفت. و عزمشان را که برای ماندن سست شد. درب و داغون و با اعصاب خط خطی در کنار ما لبخند می زنند و آمارشان را داریم که خون خونشان را می خورد و ما ته ته شان پاره می شود. و ما فقط می توانیم کنارشان بنشینیم٬ سیگاری روشن کنیم و سکوت کنیم..
ما را در ما ته ته خود سهیم بدانید لطفا"!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:10  توسط آدمیزاد
|
۳تا می شدن. با این یکی می شدن ۳ نفر. اولیشان را سه شنبه آوردن. ۱۶ ساله. الرت و اویک و ایل و توکسیک. قرص خوردم. قرص برنج. ۲تا. این را لابه لای اوغ زدنهایش همراه بوی تعفن و استفراغ زرد رنگش بیرون ریخت. یکی توی سر خودمان زدیم یکی تو سر بیکربناتش و همین جوری سطح هوشیاری افتاد. لتارژی٬ ساب کوما٬ کوما انتوبه شد. رفت آی سی یو. به همراه اشک ریزش گفتم جوونه ورزشکاره بدنش داره مقاومت می کنه. من نا امید نیستم. واقعا نبودم..
من نبودم اما اونا که بودن تعریف کردن تو تشییع جنازش یه بچه ۱۳ ساله از بقیه می پرسه مگه قرص برنج می کشه؟ میگن آره سگ مصب! میگه منم خوردم! امروز خوردم. نبودم. واسم تعریف کردن..
دیشب یکی دیگه رو آوردن. اوغ می زد و عربده می کشید. ۲۶ سالش بود. هوشیار بود. حرف می زد. فحش هم می داد. به همه. به ما به دوس و رفیقاش. به زنش. یه بار اومد تو دس و پای ما که جان جان هیچی نیس قربونت برم. رزیندت بش توپید برو خانوم جان جان نکن. حق داشت. از ۴ بعد از ظهر تا اون بوغ سگی که حضرت را با شکایت انتهار آوردند داش بالا سر یه پولموناری ادم جان میداد. زنش را آوردم بالا سرش اون ور تخت. تو همین جا وایسا شکمشو فشار بده. فشار؟ نوازش میداد. ان جی اش اذیتش می کرد. بعد چن تا هوار که زد خودش درش آورد. حالش خوب بود. در جایگاه یک قرص برنجی البته. از ته مه های شهر اومده بود. یک جان لاغر داشت با دماغ کشیده استخوانی موی لخت قهوه ای. فرق وسط داشت و نیم خیز که می نشست از دو ور می رخت روی صورتش. با آن ریش گانزی که گذاشته بود و از همون زیر که نگام می کرد می خواستم ازش بپرسم چطوری کرت کوبین؟ نپرسیدم. به نوبه خودش امروز کد خورد. نفس داشت٬ قلب نداشت. ۵۵ دقیقه سی پی آرش کردیم. زنش عین ۵۵ دقیقه را کنار ما بود. بعد پدرجون خدابیامرز هیچ کس را اینجوری ماساژ ندادم. عرق از چار بندم می ریخت. با دو تا پرستار نوبتی ماساژ دادیم. ماساژ شوک ماساژ شوک.. برگشت! دس زدم پالس داشت! دس زدم! محکم. به زنش گفتم برگشت! یه وخ دیدم پرستار اومد بالا سرش با چراغ. میدریاز دوبله دکتر. واکنش؟ نداره. ببینم. نداشت. دوباره ارست کرد. دوباره.. ۵۵ دقیقه احیا شد. زنش التماس می کرد ادامه بدین. زنش برام مهم نبود. بیشتر عصبیم می کرد. متهممون می کرد. اونجا که گفتم بیاین چرا نیومدین؟ دس دسی شوهرمو به کشتن دادین. پرستار می گفت جوونه. نفس داره. آدم دلش نمیاد. مرد بود. واقعا دل نداشت زیر بار ای کی جی فلت بره. اینام برام مهم نبود. رزیدنت دلشو نداشت جلوی زنش ختم بده. یه چی بهانه کرد رفت اورژانس. من منتظر هیچ کدوم از ائمه و اطهاری که زن نالانش به کمک می خواست نبودم. منتظر خدا هم نبودم. هرچند حس و باور می کردم اگه خدایی احیانا" بخواد برای قلب از کار افتادش الان یک کاری انجام بده باید از تو دس یکی از ما سه تا رد بشه. باید به خدا فرصت کافی می دادم. و به خودم. فرصت این که باور کنم مرده. انقد که بتونم خودم جلوی چشم زنش ختم احیا بدم. دادم. گفتم تمومه..
نشستم رو نیمکت گوشه سی پی آر. اون بیرون همه چی ترکید. جلوم داشتن سر و ته جنازشو جمع می کردن. رزیندت اومد زد پششتم. خیلی آقاس. فهمیده بود حالم گرفتس. گف واسه زنش دلت سوخت؟ نه نگفتم. از دیشب همین جور بالا سرش بودم دکتر. دل آدم میسوزه.
یاد دیشبی افتادم که رفتم ازش خون شریانی بگیرم. رادیال پالس درس و درمونی نداشت. زدم بالا دیدم رو بازوش ازین خالکوبیای جاهلیه. یه نستعلیق کج و کوله نوشته بود "تنها". زیرش همونو انگیلسی نوشته بود. تموم مدت سی پی آر "تنها" جلو چشم بود. نمی خواستم این تنها بمیره. تو چرا بمیری پسر. اون دیوثا باید بمیرن که عرضه ی جم کردن سر و ته چارتا جوونو ندارن. تو را ته تهش می شد با یه ای سی تی از فاز خودکشی در آورد. تو نباس می مردی. اون "تنها" ی پدر درآری که رو بازوی چپت نوشتی کنار دنده های شکسته و مربع مربع های سوخته ی استرنال- آپیکال رد شوک خیلی حرفا می زنه که خودت بلد نبودی بگی..
دوتا شست پاشو که خدمه بهم می بس گف اون بچهه بود پریروزا قرص برنج خورد٬ خوب٬ اینا ۳تا خونه پایین تر می شینن!
پ.ن. این متن رو تقدیم می کنم به ژان که از اولش تا آخرش داشتم به سر و کله زدن اون بارمون فکر می کردم و آخرش هم حق را دادم به خودم! هرچند به شیوه ی تو عمل کردم.
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:55  توسط آدمیزاد
|