راس میگه.. راس میگه!
چندان عرضه ی رولینگ کردن بلاگ های مردم را ندارم. لینک هم در همین حد که می بینید بلتم.
خلاصه من همینم اگه زشتم اگه خوشگل
این را ولی شما بخوانید!
من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!
چندان عرضه ی رولینگ کردن بلاگ های مردم را ندارم. لینک هم در همین حد که می بینید بلتم.
خلاصه من همینم اگه زشتم اگه خوشگل
این را ولی شما بخوانید!
این را جک شپرد سریال لاست به کیت آستین شان می گوید در حالی که ریشش بلند شده است و اعصاب ندارد.
چقدر ما دوس داریم گم بشویم؟
۲-ما توی دنیایی زندگی می کنیم که یک دانه رادر خاک می کاری و یک درخت سبز می شود و اصلا" تعجب نمی کینم. ما ۵ تا تخم مرغ را توی کیسه فریزر طوری به خوابگاه می بریم که انگار ۵ عدد تخم مرغ است و هیچ جای شگفتی نیست! ما همین طوری که با دیگران حرف می زنیم پرتقال پوست می کنیم و برای ما گربه ای که از دیوار صاف بالا می رود نکته ی قابل توجه اش فقط همین است که از دیوار صاف بالا می رود!
از دیده ی ما جوی ها روان نیست و هر لحظه مو به تن مان سیخ نمی شود که نمی شود. ما فقط به جزیره ای اعتقاد داریم که شاخ داشته باشد!
۳-گم شدن در یک جایی که خیلی شگفت انگیز است خیلی حال می دهد. ولی متاسفانه عرضه هم می خواهد. کله خراب و دل خوش که سیری چند است می خواهد. و آدم لازم است غم نان نداشته باشد و قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید باشد. فقط آنهایی که تنگ می کنند می توانند رهسپار بشوند. برای آنهایی که به دمبشان لنگر نباشد و روی تنشان زواید قلاب مانند نداشته باشند که به چیزی گیر کنند٬ پشت دریا ها حتما یک جزیره ای هست. کفش هایمان کوشند؟
۴- از آنجایی که مطالعه ی تاریخ همیشه آدمیزاد را دپرس می کند از اینکه هرکجا یکی به قدرت رسیده داده ترتیب بقیه را بدهند و هر کجا یکی زیر دست بوده زیر آب بالا دستی اش را زده و تا بوده همین بوده و هست٬ بنده با مطالعه ی زندگی گذشتگان٬ از پدر و مادر ماجراجوی خودم گرفته تا بسیاری دیگر که افتاده اند توی زندگی و اسیر بچه و مبل و سرویس پیرکس شده اند٬ فهمیدم که چیزی جز همین ها که می بینیم و جناب کیوسک هم لیست کرده اند در انتهای این پیچ خطرناک- آینده- انتظار ما را نمی کشد.
و اکنون دارم می فهمم که چه ما ته تهی از گیلگمش پاره شده بود وختی یکی یکی الوار می زد توی کله ی ذریای مرگ که به جزیره ی اسرار آمیز و گیاه جوانی و جاودانگی اش برسد!
۵- با کوه ها و جنگل عکس می گیرم و خودم را به باران و باد می چسبونم و صمیمی می کنم و آقای طبیعت بسیار بزرگوارانه دس رد به سینه ام نمی زند و اجازه می دهد در تنش یک راه فراری برای خودم از این حال افتضاح و آینده ی محکوم پیدا کنم. اصلا" هم خیلی مسائل را به رویم نمی آورد...
۶-این روز ها که می گذرد تند و تند مریض ترومایی می بینم و رگ می گیرم و سوچور زدن تمرین می کنم. بالاخره یک روز سوار یک هواپیما به مقصد استرالیا می شوم و خدا کند آن روز یک دزموند هیومی کد نزند و ما با مغز داخل جزیره سقوط کنیم. آن موقع من هم برای خودم یک جک می شوم .چاقوی خوب هم قبل رفتن می خرم. شاید جان لاک شدم.
۷-توی جزیره هم که نیفتیم بالاخره یک جوری خودم گم می شوم!
شاید این جوری کمی دلمان خنک شد و روز قیامت از گناهشان در گذشتیم!
خدایا تو چرا دیگر ازین لطف ها به حق ستمگران نمی کنی؟
همیشه آدم دلش می خواهد بچه باشد. غیر بچگی آن هم وختی که توی بیمارسان و ترن هوایی راهمان نمی دهند٬ بقیه اش را آدم دوس دارد بچه باشد. دوست دارد اجازه داشته باشد از دیدن هرچیزی شگفت زده بشود و در عین حال عرضه اش را هم داشته باشد. بله٬ البته مسئولیت گریزی هم برای خودش مسئله ی مهمی است که نمی شود بی تفاوت از کنارش عبور کنیم. آدم دوس دارد کوله پشتی بگذارد با مو های ژولیده و دیر دیر به همه جا برسد٬ راجع به هرچیزی اظهار نظر کند و احساس کند خیلی هم درست گفته است. آدم دوست دارد آرمانهای قشنگ داشته باشد و جان و حال این را داشته باشد که به خاطرشان بحث کند. شب تا صب راحت بیدار بماند و صبح تا شب هم نخوابد و بدون خلط سیگار بکشد و هی ترک کند و باز ..
توی کله ی من این طوری شکل گرفته است که آخرین سال بچگی همین بیس و پنچ سالگی است و وختی می شنویم یک آقای بیست و شیش هفت ساله را قرار است ملاقات کنیم٬ او حتما یک مرد گنده ی زندگی است!
این روزها که می گذرد هی دلم برای همه تنگ می شود.
خیلی بدون تعارف دارم یک آقای دکتر کچل می شوم!
مثل این سامورای های جوان دس برد از آستین کیمونوی بی قواره اش یک سر بند سفید در آورد گذاشت روی پیشانی و از پشت بست. یک گره دیگر هم توی سکوت ظاهریو بی قراری درونی اش محض اطمینان روی اولی زد. دو تا دست هایش رفت پشت گردن و از قلاف آویزان به سر شانه هایش٬ با یک حرکت دو تا شمشیر کوتاه و مورب ژاپنی بیرون کشید و حمله کرد. هه یییییییییه! ضربات پشت سر هم بی رحمانه و بی وقفه بعد چند لحظه از کشته پشته ساخته بود. هر جنبنده ای را سر راهش می دید کاردی می کرد. خون تمام صحنه را گرفته بود...
گاهی برای شکست دادن تو باید قبول کرد که تادسته توی قلب آدم فرو بروی. یاد گرفتم که همیشه برای شکست دادن تو باید گارد را باز کرد. با دوتا دس باز و چشم بسته پشت به آفتاب دم غروب در مسیر باد که از گندم زار و دشت بالا می آید ایستاد . و به صدای قدم هایت گوش داد. همیشه از روبرو حمله می کنی. همیشه قبل از زدن جیغ می کشی. همیشه آدم یکه می خورد از این که یک بچه چقدر ممکن است فن بلد باشد!
وختی بروی آفریقا واقعا دلم برایت تنگ می شود!
پ.ن. این "بچه" سن شناسنامه ایش از من بیشتر است
۱- اگر جان-خرین نیستی فریاد رس باش.
۲- یک روز که باران بود و داشت شب می شد پرویز شاپور به عمران صلاحی که داشت دیرش می شد و از اتوبوس جوادیه جا می ماند گفت نترس من میرسونمت. عمران پرسید مگه ماشین دارین؟ گفت نه چتر دارم!
۳- در قلب هر مردی ۳تا جای خالی برای یک چاقو٬ یک فندک و یک زن زیبا وجود دارد.
۴- دوس خوب کسی است که حضورش احساس نمی شود و مثل هوایی که نفس می کشی و صدای باد و پرنده از لابلای درخت ها٬ هست و نیست.
۵- جهان ولگرد باش.
۶- از صحبت کردن با دختر ها بترس و همیشه زبانت بگیرد و قلبت تند و تند بزند و جانت در برود. و وختی شنیدی دوستت دارم٬ فرار کن!
۷- تو اعتماد کردن به آدم ها را تمرین کن٬ خودشان بی اعتمادی را بهت یاد می دهند.
۸- قبل از سوند زدن به مریض همه وسایل را چک کن.
۹- حتی وختی همه وسایل حاضر است٬ ممکن است پیچ یورین بگ باز باشد. مراقب باش.
۱۰- اگر سرتا پایت شاشی و استفراقی شد و بدت آمد به درد پزشکی نمی خوری
۱۱- سگ ها را دوس داشته باش. خیلی گناه دارند.
۱۲- مادر قحبه نباش.
۱۳- خوشگل بودن هر آدم توانایی های او را دوبرابر نمی کند٬ به توان ۲ می رساند. خوشگل باش.
۱۴- هراز چند گاهی مست کن سیگار بکش و بگو اون دوستت که ساز می زند هم حتما بیاید٬ بلند بلند شعر و ترانه بخوان.
۱۵- آزادی آزادی آزادی آزادی...
من هم به نوبه ی خودم هلندی سرگردان ٬ دکتر پرتقال نشان، بوف کور پیر و خسته، آراز ، مرده ی نیمه متحرک و پرستوی مهاجر را دعوت می کنم بیایند این بازی را انجام بدهند.