تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

راس میگه.. راس میگه!

من از کامپیوتر در همین حد دکمه ی پاورش را بدلم که خاموش و روشن می کند.

چندان عرضه ی رولینگ کردن بلاگ های مردم را ندارم. لینک هم در همین حد که می بینید بلتم.

خلاصه من همینم اگه زشتم اگه خوشگل

این را ولی شما بخوانید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:52  توسط آدمیزاد  | 

لاست/مرثیه ای برای یک رویا

۱-بارها و بارها این هواپیمای لامصبو سوار شدمو اون مسیر کوفت گرفته رو رفتم و اومدم تا فقط یک بار دیگه سقوط کنم.. ولی نمی شه

این را جک شپرد سریال لاست به کیت آستین شان می گوید در حالی که ریشش بلند شده است و اعصاب ندارد.

چقدر ما دوس داریم گم بشویم؟

۲-ما توی دنیایی زندگی می کنیم که یک دانه رادر خاک می کاری و یک درخت سبز می شود و اصلا" تعجب نمی کینم. ما ۵ تا تخم مرغ را توی کیسه فریزر طوری به خوابگاه می بریم که انگار ۵ عدد تخم مرغ است و هیچ جای شگفتی نیست! ما همین طوری که با دیگران حرف می زنیم پرتقال پوست می کنیم و برای ما گربه ای که از دیوار صاف بالا می رود نکته ی قابل توجه اش فقط همین است که از دیوار صاف بالا می رود!

از دیده ی ما جوی ها روان نیست و هر لحظه مو به تن مان سیخ نمی شود که نمی شود. ما فقط به جزیره ای اعتقاد داریم که شاخ داشته باشد!

۳-گم شدن در یک جایی که خیلی شگفت انگیز است خیلی حال می دهد. ولی متاسفانه عرضه هم می خواهد. کله خراب و دل خوش که سیری چند است می خواهد. و آدم لازم است غم نان نداشته باشد و قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید باشد. فقط آنهایی که تنگ می کنند می توانند رهسپار بشوند. برای آنهایی که به دمبشان لنگر نباشد و روی تنشان زواید قلاب مانند نداشته باشند که به چیزی گیر کنند٬ پشت دریا ها حتما یک جزیره ای هست. کفش هایمان کوشند؟

۴- از آنجایی که مطالعه ی تاریخ همیشه آدمیزاد را دپرس می کند از اینکه هرکجا یکی به قدرت رسیده داده ترتیب بقیه را بدهند و هر کجا یکی زیر دست بوده زیر آب بالا دستی اش را زده و تا بوده همین بوده و هست٬ بنده با مطالعه ی زندگی گذشتگان٬ از پدر و مادر ماجراجوی خودم گرفته تا بسیاری دیگر که افتاده اند توی زندگی و اسیر بچه و مبل و سرویس پیرکس شده اند٬ فهمیدم که چیزی جز همین ها که می بینیم و جناب کیوسک هم لیست کرده اند در انتهای این پیچ خطرناک- آینده- انتظار ما را نمی کشد.

و اکنون دارم می فهمم که چه ما ته تهی از گیلگمش پاره شده بود وختی یکی یکی الوار می زد توی کله ی ذریای مرگ که به جزیره ی اسرار آمیز و گیاه جوانی و جاودانگی اش برسد! 

۵- با کوه ها و جنگل عکس می گیرم و خودم را به باران و باد می چسبونم و صمیمی می کنم و آقای طبیعت بسیار بزرگوارانه دس رد به سینه ام نمی زند و اجازه می دهد در تنش یک راه فراری برای خودم از این حال افتضاح و آینده ی محکوم پیدا کنم. اصلا"  هم خیلی مسائل را به رویم نمی آورد...

۶-این روز ها که می گذرد تند و تند مریض ترومایی می بینم و رگ می گیرم و سوچور زدن تمرین می کنم. بالاخره یک روز سوار یک هواپیما به مقصد استرالیا می شوم و خدا کند آن روز یک دزموند هیومی کد نزند و ما با مغز داخل جزیره سقوط کنیم. آن موقع من هم برای خودم یک جک می شوم .چاقوی خوب هم قبل رفتن می خرم. شاید جان لاک شدم.

۷-توی جزیره هم که نیفتیم بالاخره یک جوری خودم گم می شوم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:55  توسط آدمیزاد  | 

روزی روزگاری بنی اسرائیل

به نظرم یک نفر باید بیاید که یوق بردگی و بندگی را از گردن ما واز کند. چوب دستی اش در خشم اژدها بشود و بعد هزار هزار ملخ و قورباغه به سرزمین قوم الظالمین بریزد و از آسمان آتش و شعله سرشان بریزد و بچه های ارشدشان را سر ببرد. بعد که خواستند مارا دنبال کنند دریا را از دو طرف بلند کند و آن چنان توی سرشان بزند که ترتیبشان داده شود!

شاید این جوری کمی دلمان خنک شد و روز قیامت از گناهشان در گذشتیم!

خدایا تو چرا دیگر ازین لطف ها به حق ستمگران نمی کنی؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:15  توسط آدمیزاد  | 

اخطار برای کبری 11

خوب آدم وختی می شنود یکی بیست و شیش هفت سالش شده یک جوری احساس می کند با یک مرد گنده طرف حساب است. و برای من که این روزها دارم ماه های آخر اینترنی و بیست و پنج سالگی را همراه کچل شدن تدریجی ناحیه فرونتال٬ با هم سپری می کنم٬ این احساس٬ خیلی یک جوری است.

همیشه آدم دلش می خواهد بچه باشد. غیر بچگی آن هم وختی که توی بیمارسان و ترن هوایی راهمان نمی دهند٬ بقیه اش را آدم دوس دارد بچه باشد. دوست دارد اجازه داشته باشد از دیدن هرچیزی شگفت زده بشود و در عین حال عرضه اش را هم داشته باشد. بله٬ البته مسئولیت گریزی هم برای خودش مسئله ی مهمی است که نمی شود بی تفاوت از کنارش عبور کنیم. آدم دوس دارد کوله پشتی بگذارد با مو های ژولیده و دیر دیر به همه جا برسد٬ راجع به هرچیزی اظهار نظر کند و احساس کند خیلی هم درست گفته است. آدم دوست دارد آرمانهای قشنگ داشته باشد و جان و حال این را داشته باشد که به خاطرشان بحث کند. شب تا صب راحت بیدار بماند و صبح تا شب هم نخوابد و بدون خلط سیگار بکشد و هی ترک کند و باز ..

توی کله ی من این طوری شکل گرفته است که آخرین سال بچگی همین بیس و پنچ سالگی است و وختی می شنویم یک آقای بیست و شیش هفت ساله را قرار است ملاقات کنیم٬ او حتما یک مرد گنده ی زندگی است!

این روزها که می گذرد هی دلم برای همه تنگ می شود. 

خیلی بدون تعارف دارم یک آقای دکتر کچل می شوم! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:6  توسط آدمیزاد  | 

"تو" آن طور که آن روز و خیلی روز های دیگر دیدمت!

بهش می گویم سوال تو سوال من هم هست. بعد آن نیم ساعتی که توی جاده گذاشته بودتم دم رینگ و یک ریز کوبیده بود. من هم جای شما خالی دو تا دستهایم را آورده بودم روی سر و صورتم و به عادت یک عمر دانشجویی و خوابگاهی بودن که کم نباید بیآوری در بحث٬ کم نیاوردم به اصطلاح خودم! توی ستاد میرحسین که نشستیم گفتم تو شروع کن. گفتم با خودم اگر اینها بیشتر از من حلال مشکلات نباشند دس کم اطلاعات تاریخی ئ سیاسی شان بیشترست. جواب خیلی سوال ها را با هم می گیریم..

مثل این سامورای های جوان دس برد از آستین کیمونوی بی قواره اش یک سر بند سفید در آورد گذاشت روی پیشانی و از پشت بست. یک گره دیگر هم توی سکوت ظاهریو بی قراری درونی اش محض اطمینان روی اولی زد. دو تا دست هایش رفت پشت گردن و از قلاف آویزان به سر شانه هایش٬ با یک حرکت دو تا شمشیر کوتاه و مورب ژاپنی بیرون کشید و حمله کرد. هه یییییییییه! ضربات پشت سر هم بی رحمانه و بی وقفه بعد چند لحظه از کشته پشته ساخته بود. هر جنبنده ای را سر راهش می دید کاردی می کرد. خون تمام صحنه را گرفته بود...

گاهی برای شکست دادن تو باید قبول کرد که تادسته توی قلب آدم فرو بروی. یاد گرفتم که همیشه برای شکست دادن تو باید گارد را باز کرد. با دوتا دس باز و چشم بسته پشت به آفتاب دم غروب در مسیر باد که از گندم زار و دشت بالا می آید ایستاد . و به صدای قدم هایت گوش داد. همیشه از روبرو حمله می کنی. همیشه قبل از زدن جیغ می کشی. همیشه آدم یکه می خورد از این که یک بچه چقدر ممکن است فن بلد باشد!

وختی بروی آفریقا واقعا دلم برایت تنگ می شود!

پ.ن. این "بچه" سن شناسنامه ایش از من بیشتر است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:44  توسط آدمیزاد  | 

قوانین و توصیه های آدمیزاد

از این بازی قوانین  و توصیه های لازم زندگی خلی خوشم اومده. بنابراین خودم می شینم با خودم این را بازی می کنم.

۱- اگر جان-خرین نیستی فریاد رس باش.

 ۲- یک روز که باران بود و داشت شب می شد پرویز شاپور به عمران صلاحی که  داشت دیرش می شد و از اتوبوس جوادیه جا می ماند گفت نترس من میرسونمت. عمران پرسید مگه ماشین دارین؟ گفت نه چتر دارم!

 ۳- در قلب هر مردی ۳تا جای خالی برای یک چاقو٬ یک فندک و یک زن زیبا وجود دارد.

۴- دوس خوب کسی است که حضورش احساس نمی شود و مثل هوایی که نفس می کشی و صدای باد و پرنده از لابلای درخت ها٬ هست و نیست.

۵- جهان ولگرد باش.

۶- از صحبت کردن با دختر ها بترس و همیشه زبانت بگیرد و قلبت تند و تند بزند و جانت در برود. و وختی شنیدی دوستت دارم٬ فرار کن!

۷- تو اعتماد کردن به آدم ها را تمرین کن٬ خودشان بی اعتمادی را بهت یاد می دهند.

۸- قبل از سوند زدن به مریض همه وسایل را چک کن.

۹- حتی وختی همه وسایل حاضر است٬ ممکن است پیچ یورین بگ باز باشد. مراقب باش.

۱۰- اگر سرتا پایت شاشی و استفراقی شد و بدت آمد به درد پزشکی نمی خوری

۱۱- سگ ها را دوس داشته باش. خیلی گناه دارند.

۱۲- مادر قحبه نباش.

۱۳- خوشگل بودن هر آدم توانایی های او را دوبرابر نمی کند٬ به توان ۲ می رساند. خوشگل باش.

۱۴- هراز چند گاهی مست کن سیگار بکش و بگو اون دوستت که ساز می زند هم حتما بیاید٬ بلند بلند شعر و ترانه بخوان.

۱۵- آزادی آزادی آزادی آزادی...

من هم به نوبه ی خودم  هلندی سرگردان ٬  دکتر پرتقال نشان، بوف کور پیر و خسته، آراز ، مرده ی نیمه متحرک  و پرستوی مهاجر را دعوت می کنم بیایند این بازی را انجام بدهند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط آدمیزاد  |