پیکسار قصه گو / قسمت دوم
آقا پسر متاسفانه به شدت توسط نا والدینی های خودش آزار و شکنجه می شد. و شبها روی خاکستر سرذ زیر زمین می خوابید٬ برای همین بهش می گفتند آقا پسر خاکستر نشین.
خلاصه یک شبی که در قصر تولد شازده خانم بود و حضرت سلطان ولیمه دهی داشت و کل شهر را دعوت گرفته بود٬ آقا و خانوم قصاب تن پسرهای زشت و ایکبیری شان کت و شلوار گراد با تکنولوژی نانو کردند و ادکلن لالیک وایت ۲۰۰۹ بهشان زدند و موهایشان را اتو کشیدند و سیخ سیخ کردند و بعد خیلی آلاگولسون دست هم را گرفتند که به سمت قصر بروند٬ یک دفعه پسر خاکستر نشین با لباس های پاره و چهره ی حیوونکی معصومش گفت: من هم می خواهم همراه شما بیایم.
با شنیدن این حرف ناپدری قصاب بی رحم شلاق اسب سواری اش را برداشت و به جان آقا پسر افتاد و او را سیاه و کبود کرد و انقدر او را زد که بی حال شد٬ بعد یکی از این لیوان های آبجو خوری را داد دستش گفت: تا برگردم باید این را از اشک چشمت پر کنی! وگرنه تو را می فرستم پیش اصغر آقای نعل بند برای شاگردی!
بعد در را محکم پشت سرشان بست و رفتند. آقا پسر قصه ما مثل خودمان اعتقاد به این داشت که مرد گریه نمی کنه٬ منتها گیر کار اینجا بود که در غیر اینصورت باید می رفت پیش اصغرآقا که در بازار به نام "اسپیدو گنزالس" معروف بود و از سمت پدری نسبشان به شهرضای اصفهان می رسید.
چه دردسرتان بدهم٬ آقا پسر یک گونی پیاز را گذاشته بود جلویش خرد می کرد و قطره قطره اشک بلورش را با لبه لیوان از چهر دلربایش بر می چید که هدر نرود٬ و همین جور با سوز فراوان می خواند:
اشک من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری می شه کرد کاری از ما نمیآد زاری بکن
آقا پسر همین جوری مشغول تهیه اشک بود که از قضا یک ساحره ی پیری از آنجا می گذشت و صدای آوازش را شنید. این ساحره ی پیر از آن ساحره های پیری بود که در سن جوانی و دخترینگی شان شیطنت نکرده اند و تازه بعد بیست سال شوهر داری به فکر دوس- پسر بازی می افتند. این بود که حسابی تیپ می زد و به خودش می رسید. موهای کم پشتش را مش می کرد. یک لچک کوچولوی قرمز می بست به کله اش و با روژ لب قرمز٬ سایه ی تند آبی و فر موژه ی فراوان می زد. یک مانتوی تنگ و نازک هم می ÷وشید با شلوار کوتاه، و تمام بیستا ناخنش مانیکور بود. کلاس بدنسازی و ایروبیک می رفت و حمام شیر می گرفت. ساحره ی یر تا چشمش به آقا سر افتاد٬ یک دل نه صد دل توی کفش رفت. فوری یک دستی به سر روی خودش کشید و عشوه ریزان و غمزه کنان به سمتش رفت و گفت: اوا خاک به گورم٬ عزیزم! چرا اینجا نشستی؟ قربونت برم٬ چرا گریه می کنی؟ سر به این جیگری که نباید گریه کنه!
سر خاکستر نشین هم که محبت ندیده بود٬ زود خام شد و اعتماد کرد و همه ی داستان را برای ساحره گفت. ساحره ی یر که فهمیده بود تنور داغ است٬ فورا" نان را چسباند که منم تنهام و بی همدمم و چی وچی و اگر تو بت من مهربان باشی٬ من گره از کارت می گشایم و تو را راهی میکنم به قصر ادشاه بروی!
سرخاکستر نشین هم که قلب مهربانی داشت دلش برای ساحره ی یر سوخت و قبول کرد.
القصه. ساحره ی یر س از انکه حسابی کام دل از آقا سر برگرفت٬ یک لیوان آب دریای آتلانتیک شمالی از کیفش درآورد و گفت شب که ناپدریت آمد٬ بهش می دهی و می گویی که اشک خودت است و عمرا" نفهمد. بعد چوب دستی اش را تکان داد و بلافاصله پیش بند کثیف قصابی تبدیل به یک لباس خفن شد و به تن آقا سر رفت٬ چن تا سئسک را هم ساحره خانم تبدیل به ب ام و ایکس تری کرد و زیر ایش انداخت. منتها بهش گفت: مواظب باش اونجا که رفتی دختر مختر ها گولت نزنن نگهت دارن. هر کاری خواستی بکنی تا ۱۲ شب کلکشو بکن که بعد از اون سحر من باطل می شه و همه چی به حال اولش بر می گرده!
یکسار به اینجای داستان که رسید٬ برق رفت و او دیده از جهان فرو بست..
