تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

جبر و اختیار

 

ملاحان از دیدن این صحنه بر جای خود خشکشان زده بود. درست وسط اندر وسط اقیانوس جایی که روی هیچ نقشه ای اثری از آثار خشکی و جزیره ای ثبت نشده بود٬ یک درخت سرو بزرگ و بسیار گشن هلفی از زیر امواج زده بود بیرون! ریشه هایش در هم تنیده بود و بی آنکه به جایی بند شده باشند٬ عین گلی که با ریشه ی توی ظرف آب گذاشته باشیش همراه آمد و رفت امواج در آب تکان تکان می خورد. درخت تناور برای خودش انگار به یک نیروی افسونی و سحر آمیز روی آب سرپا ایستاده بود. دریانوردان ماجراجو به سفرهایشان عجاب بسیاری در دریا ها دیده بودند. منتها این یکی برایشان نوبر بود.
روی شاخه های در هم تنیده ی درخت مردانی لاغر و آفتاب سوخته٬ با لباس های پاره و موها و ریش بلند و ژولیده٬ به شاخه ها چنگ انداخته بودند.
-آن جا چه کار می کنید؟!
جوابی از ایشان به گوش نمی رسید. نگاه هایشان تنها به زیر پایشان بود در میان امواج..
به باله های هراسناک کوسه!

تا سالها بعد از آن٬ هرکسی ملاحان را پرسید: اگر به دریا گرفتار کوسه شدی چه می کنی؟
پاسخ دادند: می روم بالای درخت. می روم بالای درخت.. 

پ.ن:
من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم
من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم
من نه آنم
من نه آنم
من نه آنم...

۲-ماری والوسکا چرا صفحه ات بسته شد؟! اگه به اینجا سر زدی٬ کارت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:30  توسط آدمیزاد  | 

خواستگار نامریی

 
اخیرا" یکی از سران بلند پایه ی نظامی ما جایی گفتن که ایران از قدرت نامریی فراوانی برخورذار است.
حالادر همین راستا شما یک مراسم خواستگاری ای را که برایتان تعریف می کنیم٬ تصور کنین:
 
- به به! سلام! بفرمایین.. خیلی خوش آمدین
- قربان شما خواهش میکنم
- بفرمایید بفرمایید! آقا پسرتون کجا تشریف دارن؟ دارن ماشینو جابجا می کنن؟
- نخیر ایشون همین جا تشریف دارن. منتها نامریی هستن!
- سلام علیکم!
یک صدای جوانانه از جای خالی کنار حانواده ی حواستگار آمد.
- وا! به حق چیزای ندیده! همه چی دیده بودیم الا خواستگار نامریی!
 
کمی بعد همه توی پذیرایی نشسته اند و بعد از تعارفات معمول و صحبت از وضع هوا تصمیم بر این می شود که بروند سر اصل مطلب. یک صندلی خالی هم کنار دست مهمان هاست که جای خواستگار نامریی است.
- دخترم! چایی بیار.
عروس خانم با سینی چایی وارد می شود و دور میدهد. جلوی صندلی خالی یک استکان از توی سینی بلند می شود و در ارتفاع ثابتی قرار می گیرد. استکان هر از گاهی بالا و پایین می رود و از چایی تویش کم می شود.
- خوب آقا داماد مدرکشون چیه؟
- ایشون چهارتا دکترای نامریی دارن!
- به به.. خوب کجامشغول هستن؟
- والا به خاطر شرایطشون نمی تونن جایی مشغول بشن. منتها از نظر مالی یک ارث بزرگی بهمون رسیده که همشو رو یکجا زدیم به نام و حسابشون. ۱۰ هزار هکتار زمین نامریی هست با ۱۷ تا کارخونه و کارگاه جورواجور نامریی. یک حساب میلیارذی نامریی هم دارن با یک صندوق امانات پر از جواهرات عتیقه نامریی. الانم توی یک برج نامریی زندگی می کنن. دوتا ویلای نامریی در شمال و جنوب کشور دارن که گاهی با هواپیمای شخصی نامرییشون اونجا میرن..
 
شما باشین به این آقا پسر دختر می دین؟ نمی دین؟!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط آدمیزاد  | 

تکلیف شب/ به هلندی سرگردان

من خشمگین و منتنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین ومتنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم
من خشمگین و متنفر نیستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:42  توسط آدمیزاد  |