تبليغاتX
آدمیزاد

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

من به فریاد شما مفتخرم!

 

من به فریاد شما مفتخرم!

من که راهم دور است و دلم پر شور است و چه پنهان ز شما

به هراسم٬ کمکی

از کتک کاری و حبس و تعزیر

و تجاوز در بند٬

به شما که دیدید همه این ها را

و نترسیدید هیچ

پایتان پس نکشید

دلتان دس نکشید

خون به جوش آمده

فریاد کشیدید:

 وطن                   آزادی

شادی و آبادی    

 نان مساوی

آسمان ها آبی

و نترسیذیذ هیچ!

من که راهم دور است و ...

من

به فریاد شما مفتخرم!

 

 

پ.ن: امروز می رود که اخرین کشیک در آخرین روز اینترنی من بشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط آدمیزاد  | 

نهضت ادامه دارد

روزنامه: دیشب کشیک بودم فردا شب هم هستم. تهران رفتن این جمعه مالیده است. برای خودم از راه دور مبارزه می کنم. سبز پوشیده ام و توی بیمارستان این ور وآن ور می کنم. پرستارها با لبخند می پرسند.
- دکتر طرفدار موسوی هستی؟
کی طرفدار موسوی نیست؟

یکی را آورده بودند با شکایت سقوط از ارتفاع.
- از کجا افتادی آقا؟
- از روی درخت
- مرد حساب این وخت روز٬ ماه رمضونی رو درخ چی کار می کردی؟
- داشتیم دوربین نصب می کردیم. تو دانشگاه شما.

لطیفه: قدیم تر ها برای اینکه یک قضیه ای درس عبرت بشود و مردمی سر جای خودشان آرام بگیرند٬ روش هایی ابداع شد. مثلا انوشیروان داده بود هواداران مانی را تا گردن بکنند توی ریگ داغ٬  آقا محمد خان داد از چشم مردم کرمان مناره ساختند٬ رضا شاه نانوا را پرتاب کرد توی تنور٬ محمد رضایشان به مردم تیر اندازی کردو..
آن موقع ها مردم در جواب این حرکات می گفتند:
فریادمان بلند است٬ نهضت ادامه دارد٬ حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد. که یعنی ما هیچ رقمه عقب نشینی نمی کنیم و نا امید نیستیم.
جدیدتر ها بعضی دوستان یک شیوه ی نوینی را در پیش گرفتند و برای عبرت آموزی ترتیب آدم را می دهند!
در همین راستا به نظر می رسد شعار بالا نیازمند کمی تغییر می باشد: 
فریاد مان بلند است٬ نهضت ادامه دارد٬ حتی اگر شب و روز در ..ون مان بذارند.

 این حرف امروز خیلی به جان من نشست!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:19  توسط آدمیزاد  | 

روز های آخر آقای مدیر مسئول

 

مریم      علی       نسترن           ممد          مریم          سعید          امین        زهرا        علیرضا
فرشاد و.... 

 

 

 

چقدر دلم برای خواندن شما تنگ شده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:0  توسط آدمیزاد 

واقعا چرا توی سینما سیگار کشیدن ممنوع است؟

از سینما آزادی بابل که بیرون بیایین درست روبه رویش٬ آن دس خیابان یک کافی نتی هست که بنده پس از طی مسیر ذکر شده الان پشت یک استیشن آن نشسته ام و فقط آمدم از " درباره ی الی" تعریف کنم!
بالاخره بعد سه ماه اول سال که کمپلت این سینما در اکران اخراجی ها ی ۲ بود و پس از سوسه ی  فراونی که مسئولین این سینما با پخش امشب شب مهتابه و امثال آن برای ما آمدند٬ بالاخره نوبت من هم  شد که این فیلم را تماشا کنم!
ته فیلم بود!
من یک مدتی این ور اون ور را که می گشتم٬ گاهی بر می خوردم به یک سری از بچه ها که تقریبا" با لحن برادران آب منگل: فرمون فرمون که می گفتن این بود؟! در مورد این فیلم صحبت می کردند.
این اصلا لحن درستی نیست!
به نظرم نقطه ی پر قوت فیلم های اصغر فرهادی اینجاس که شناخت مثال زدنی ای روی طبقات اجتماعی ما دارد!
وبازی ها٬ چقدر واقعی و بارو پذیرن!
من تماشای این فیلم رو به همه شما توصیه می کنم و توصیه می کنم انقدر دنبال دریافت "پیام خاص" از فیلم نباشید. کلا" اصغر فرهادی اهل "نشان" دادن است نه پیام دادن!

پ.ن. این روزها همه مرگ بر اسراییل می خواهند بگویند٬ شما چطور؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط آدمیزاد  |