تبليغاتX
آدمیزاد - بازگشت به آینده

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

توی خیابون که راه می روی٬ تمام در ودیوار پر از پرینتهای رنگی و پارچه نویسی های شبرنگی است که آمار مجلس سخنرانی و مداحی را به اطلاع آدمیزاد می رسانند. دهه دوم محرم با کاروان شام. سخنران حجت الاسلام فلانی٬ مداح حاج کربلایی فلان. بعد دهه اول صفر٬ بعد دهه دوم صفر و بعد پیشواز اربعین و بدرقه و بگیر و برو تا هزار جور بونه و بهانه دیگر برای رون نگه داشتن چراغ مقدس هیئت.

این جور وختها یاد آن حرف بابام می افتم که وقتی از سلمان شهر فعلی و متل قوی سابق رد می شدیم٬ واسمون تنویر افکار می کرد که اینجا قدیم هر شب جمعه گوگوش٬ ویگن٬ هایده کی کی می اومدن برنامه اجرا می کردن. مام با دهن باز دلمون می خواست! کلا" این ایرانی جماعتی که ما ها باشیم٬ امور زندگی مان بدون "ترکوندن" پیش نمی رود. حالا این ترکوندن می تواند نوک تیزش به سمت ماتحت خودمان باشد٬ باشد!

و بعدش هم همیشه همین جور وختها فکر می کنم اگر موقع بچه دار شدن ما قرار باشد از آن طرف بترکیم٬ چه تصویری خلق می شود! مثلا" من و بچه ی من داریم توی خیابان می رویم. ما دوتا را تصور کنید که داریم از جلوی یک بیلبورد بزرگ آگهی گروه استر.یپتیز آتیش با مدیریت پری خوشگله و هنر نمایی کتی خفن و دیگر جیگرها ویژه ی شب های جمعه رد می شویم. آن وخت من برای بچه ام تعریف می کنم که سابق بر این اینجا هیئت بود. هر شب جمعه حاج آقا فلانی می اومد سخنرانی. بعدشم مداحی می کردن. سیب سرخی٬ هلالی٬ بنی فاطمه.. اصلا" یه چیزی بود.

- خوش به سعادتتون!  (این را بچه ام به من می گوید.)

نتیجه گیری اخلاقی: ما زندگی می کنیم که آینده را به گذشته تبدیل کنیم و حسرتش را بخوریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:42  توسط آدمیزاد  |