۱- بچگی که می کردم، شناسنامه ای را عرض می کنم، یک داستانی را مادرم برایم خواند که تلخ بود. مثل زهر مار.
یعنی می گزید و بعدش زهر داشت که یک مدتی به رگ و گوشت آدم می ماند. تقصیر مادرم نبود. داستان کودکان بود، البته من باب عبرت آموزی!
داستان یک شکارچی که سگی داشت و کودکی مادر مرده. کودک شیرخواره بود و مادرش سر زا رفته بود. شکارچی روزها که می رفت برای شکار، سگ را می گذاشت در خانه به نگهبانی از فرزندش.
زد و یک روز سوز زمستان که گرسنگی درندگان را به جان آدمیزاد دلیر می کند، چند گرگ خرناسه کشان خانه را دوره کردند. سگ ماند،حائل چنگ و دندان گرگان گرسنه و شیرخوار طعمه. و جنگید. زخم زد و زخم برداشت و گرگان را تار و مار کرد. دم غروب که صاحب برگشت، سگ به قرار هر روزه رقصان و پارس کنان پیشواز رفت. با دست و دهان خون آلوده!
شکارچی خیال کرد سگ شیرخوارش را دریده. نه گذاشت نه ور داشت، سگ را کشت!
به خانه که رسید، لاش گرگان را دید و کودک را که صحیح و سالم و با نیش باز در تخت خوابش نشسته است..
این را تعریف کردم که بگویم این روز ها هر کسی که دس و پنجول ما را خونی می بیند، فک می کند ما زن و بچه اش را دریده ایم. و حتی من باب تنوع هم یک بار به فکرش نمی رسد که شاید با دشمنش در حال جنگ بوده باشیم!
۲- چن سال پیش که تازه داشت کرک هایم پر می شد و آبی زیر پوستم می دوید، مثل هر جوجه ی دیگری شروع کرده بودم به توک زدن به دنیای اطرافم. به هر جایی که پر و پنجه ی خردسالم اجازه می داد سرک می کشیدم که کسب تجربه ای کرده باشم. یادم نمی رود توی هفته نامه تماشاگران یک نویسنده ای بود به اسم مستعار شکر.. عزیزمنش که هیچ وخت جای دیگر پیدایش نکردم. این شکر.. عزیزمنش یک بار متنی نوشته بود با این عنوان که: اینجا قلم ها را با غلاف تمام فلزی می سازند!
متن خیلی خوبی بود. کوتاه و همه چیزگو. می گفت اینجا، دور و بر من یک سری سوسمار جوان زندگی می کنند. خودش معلوم نبود چن سالش است ولی به سیامک رحمانی و پژمان راهبر و امیر ژوله و اینها می گفت که آن موقع اول چلچلی نویسندگیشان بود و انصافا" کارشان حرف نداشت. می گفت اینها یک مشت سوسمار جوانند. اینها به جای نقد کردن یک آدم او را تشریح می کنند!
می گفت هر وقت اینها شروع می کنند به چیز نوشتن، دوست و آشنایی اگر از کنارشان رد بشود می پرسد: باز داری تو کار کی میذاری!
می گفت وقتی خدا نباشد هر کاری مجاز است.- از قول داستایوفسکی و برادران کاراموزوف-
می گفت اینجا ایران است. اینجا قلم ها را با غلاف تمام فلزی می سازند!
این را امیرالشعرای نادری قریب صد سال پیش در جواب شعر ایرج میرزا در انتقاد از حجاب آن دوران سروده. البته این بیت آخر ماجراست. حالا قضیه این مرنج از من داستان این است که نادری در ابیات قبلیش به ایرج زده که تو اگر راست می گویی زن خودت را همچون شمع شب افروز بفرست تا خاطر جمعی را شب و روز روشن کند! و بعد هم گفته که آن زن مستوره ای که ترتیبش را دادی خواهر خودت بود و تو نفهمیدی! –اصل شعر را باید خوانده باشید-
ایرج میرزا هم البته جواب طرف را خیلی شاعرانه و کوبنده تر از خودش داده که آن را هم خودتان باید پیدا کنید.
منتها نکته ی داستان اینجاست که این آقای استاد نادری، که لقب ملک الشعرا هم دارد، این چه وضع حرف زدنش است! ارجاع دادن امور به زن و خواهر مردم که از هر لات کوچه و بازاری بر میاید. دیگر مدرک ملک الشعرایی نمی خواهد! جز اینکه جناب شاعر همین چارواداری را به نظم در آورده باشد.
قریب صد سال از این ماجرا گذشته است و هنوز ما آخر جوابیه هایمان اضافه می کنیم: مرنج از من دلت هرچند تنگ است..
۴- به همین ترتیب گذشته است، صد ها سال بعد از بردن حافظ به دادگاه تفتیش عقاید و کتاب شوران شیراز. صد ها سال بعد از تکفیر خیام و عبید زاکانی و فرار سبک هندی. اینجا هنوز ایران است.
و در ذهن هر کدام از ما هنوز که هنوز است دادگاه های کوچک با قاضیان خردسال برای هر ساز مخالف حکمی به حدی صادر می کنند! هنوز در جواب یک فیلم یا یک تصویر می شود هزار نفر را ریخت توی خیابان که شعار بدهند و پرچم آتش بزنند! هنوز می شود خری را به رنگ پرچمی رنگ زد. سفارتخانه ها را می شود از دیوارشان کفن پوشیده بالا رفت.
اینجا جواب تنه زدن، دعوا افتادن است!
۵- دس آخر چن تا کلمه هم واسه ی خودت می نویسم که آرتمیس آریانا، عضو ثابت کمپینگ فمینیسم هستی.
دوست عزیزم، باور کن تمام خشم کودکانه ای که مسلسل وار، خشاب به خشاب از ذهن آرمانخواهنت به طرفم شلیک کردی، حتی ذره ای ناراحتم نکرد. که حداقل دیگر از این چیزها بد به خاطر امیدوار ما نرسد.
خوشحال هم شدم که یک نفر آدم از کنار یک قضیه ای بی خیال گذر نکرده. زهی شکر و سعادت، البته برای من. چرا که عالی تر از این برای اثری نمی شناسم که کسی را به یک واکنشی وا بدارد.
اما همه ی درد من از اینجایم است که نمی فهمم این همه شتابزدگی و حق به جانبی را از کجا می آوری.
چطور می شود که تو نگرفته باشی من درست همان حرفی را می زنم که تو میزنی؟ دوست عزیز، من نمی دانم کجای نوشته ام گفته ام که زنها نباید کار کنند. و نمی دانم چه چیزی گفته ام جز تشریح شرایط ناگوار و نابرابر کار – و زندگی- برای زنان در برابر مردان. و چی نوشته ام جز در اثبات نیاز حمایت بیشتر از زنان شاغل؟
من نمی فهمم تو چرا باید انقدر خشمگین باشی که خون جلوی چشمانت را بگیرد و اینها را نبینی و همان زنی باشی که وقتی بشکند تیز تر می برد!
چه نیازی به بریدن و دریدن، وقتی طرف دیگر دعوا – که تازه اگر دعوایی باشد- پای میز سخن و مذاکره نشسته است. چرا و تا کی قرار است جلوی چشم من و تو با خون بسته شده باشد. و آنقدر عجول به انتقام گرفتن و سر جای خود نشاندن باشیم که یادمان برود خواستگاری را خاستگاری نمی نویسند. و حمکاران درست نیست، همکاران درست است!
غلط املایی نمی گیرم. با این ادبیاتت گرفتاری دارم..