تبليغاتX
آدمیزاد - تقاطع

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

۱-باز هم کونه ی سیگار پیدا کرده بود. یکی دیگر. این سومیش بود. آمار یک یکشان را توی بایگانی حافظه اش داشت. روی بالکن، سفید. توی سطل زباله، سفید. گوشه ی باغچه، قرمز. بوی تند سیگار از اتاق و دهن و پیرهن پسر به مشام می آید. تند و تیز و تلخ و زننده، مث بقیه واقعیتهای زندگی!

پدر می دانست که پسرش سیگار می کشد. توی خانه هم می کشد. بعد آن دعوا مرافعه ای که افتادند به جان هم دیگر، چن وخت پیش، جره بز، از رو نرفته بود. می کشید. بیرون خانه که لابد بس به بست. اما توی خانه اندک مرامی می گذاشت. پنجره باز می کرد. اسپری می زد. آدامس نعنایی هم که مدام توی دهنش می چرخید.

پدر شاکی نبود. خسته بود. رضایت داده بود به اینکه همین قدر مراعات حال و روزش را می کنند. بگذار دل آدمیزاد به اقل کم ماجرا خوش باشد، به اینکه تو روی تو که بزرگتری هستی و گفته اند، کسی به خلافی در نیاید. همین قدر پرده پوشی محض احترام خردی و گت تری کفایت بود. بگذار هر غلطی می خواهند بکنند. جلوی ما نباشد. بگذار ما نفهمیم!

مگر دختره نبود. خوب آمارش را داشت که دوس پسر گرفته. شتر سواری که دولا دولا نمی شود. تابلو بود. یک قلم، از آن همه دبیت کارتی که گل و گوشه ی اتاقش جسته بود. می دانست که به بهانه ی کلاس ملاس، این ور اون ور هم با هم می روند. از کجا نه معلوم که تو همین گشت و گذارها کاری دسه خودش... لا اله الا الله!

پدر خسته بود. پدر پیش در و همسایه آبرو داشت. پدر به یک چیزهایی معتقد بود که بچه هایش نبودند.

 

۲- ساعت دوازده شب است.

پای تلفن عمومی استاده، این جیب آن جیب را کند و کاو می کند، آها، اینجاست. کارت را می گذارد توی شکاف کارت خوان. اعتبار هزار و دویست و پنجاه تومان. لطفا" شماره گیری بفرمایید. می فرماید.

- الو، سلام.... چطوری؟ شب به خیر..

ساعت دوازده شب است.

پیکان سبز دو رنگ، با یک افسر و دو سرباز خیابان را می گردند. پشت شیشه شان بر خلاف آیین نامه رانندگی چیزی در رابطه با ارتقای امنیت ملی- نوشته نیست.

پیکان دو رنگ پیش پایش ترمز می کند. یک سرباز پیاده شد.

-خوب می گفتی..

- اینجا چه کار می کنی؟

-بله؟

- به کی داری تلفن می زنی؟

-.... به دوستم!

-دوست دختره یا پسر؟

- ... به شما چه ربطی داره؟ ... ببین من بت زنگ می زنم.

تلفن را قط می کند.

- چه ضعفی داشتی که قط کردی؟

- چه ضعفی داشتم؟! مگه کار خلافی کردم؟

- به ما اطلاع دادن که از اینجا یکی مزاحمی زنگ می زنه. با کی داشتی صحبت می کردی؟

عجب مکافاتی! مگر تلفن همگانی نبود؟ مگر حکومت نظامی شده بود و خبر نداشت؟

- من به موبایل دوسم زنگ زدم. می خوای وایسا دوباره بهش زنگ بزنم، ببینیم مزاحم بودم یا نه!

- بریم پیش افسر معلوم می شه.... جناب سروان!

جناب سروان جلو ماشین نشسته، جا افتاده تر است.

- پسر مگه شما گوشی نداری؟

الله اکبر! به فرض که دارم. دو تا هم سیم کارت دارم. یکی دائم یکی اعتباری. تازه جاییزه اش نیومده هنوز. بیاد میشه سه تا!به کسی چه ربطی پیدا می کند؟!

- دارم ولی شارژش تموم شده. مگه کار خلافی کردم؟

- جناب سروان این اونجا به من فحش داد!

یا خدا! بیا درستش کن. دااش لطفا" این یک نخ سیگاری رم بنداز توی جیب من پروندم تکمیل بشه. مث که امشب مهمونیم!

- چرا دروغ می گی؟ من چه فحشی به شما دادم؟!

- برو خونه پسر جان. اینجا واینستا.

- آقا من می خوام تلفن بزنم. جلو خودتم می زنم. می خوای وایستا تماشا کن ببین مزاحمم یا نه.

تلفن را ور میدارد. شماره می گیرد. مامور یک کمی نگاهش می کند. گاز، دنده، پیکان دو رنگ دور می شود.

- الو... چی شد یه دفه؟

- هیچی بابا! ... تو خوبی؟...

 

 

 ۳-خوشگل بود. بهتر که بگوییم بچه خوشگل بود. با موی بور و پوست سفید چشم آبی. از آن دست استعدادهایی که حیف شده بود و به جای قدم زدن در امتداد سن فشن تی وی خیابون های شهر را متر می کرد. از بچگی به یک خود باوری ای رسیده بود که زندگی اش را این رو به آن رو کرده بود. چند سال قبل تر از آنکه رییس جمهور در ینگه دنیا بگوید ما در ایران از این جور کارها و تمایلات نداریم، توی مدرسه ترتیبش را داده بودند. البته این احتمال هم بود که او آخرین قربانی بوده باشد و بعد آن بعد از ظهر کذایی بساط ماجرا را جمع کرده بودند، احتمالا" دنبال یک حسن ختام می گشتند که قرعه به نام او افتاده بود.

آن روز که نه، بعدتر ها فهمید که خوشگل است. و همیشه این خوشگلی زین را نباید به پشت آدمیزاد بگذارد. عکسش هم می توانست صادق باشد. زده بود توی کار و کارش هم هیچ سخت نبود. همین که شماره را می داد دس طرف و از گوشه ی چشم آبیش نگاهی ته چمشش آیا می انداخت یا نه، کار تمام بود. کیس به کیس طومار شهر را درنوردیده بود. سال به سال اوساتر می شد. دیگر فهمیده بود کی را کجا گیر بیاندازد. به کی چه جوری شماره بدهد که رد نکند. بچه دبیرستانی را چه جوری می شود تور کرد. دانشجو چه جوری. منشی مطب دکتر چه جوری. فروشنده چه جوری. خریدار چه جوری. زن مردم...

زبانش را سه دور اگر دور خودش می پیچاندی به زور تو دهنش جا می گرفت. مار را از سوراخش بیرون می کشید.

این یکی را توی سفره خانه ی سنتی دیده بود. با مانتوی کوتاه و شال و مدل موی تکراری. مث هزار تای دیگه که طاق و جفتشان را تست کرده بود.

بچه بود. مث بچه ها از دور آمار می داد. جواب که می گرفت غش می کرد. توی جمع چار-پنج نفره ای از دخترها نشسته بود که معلوم بود تازگی یکیشان حق نشستن پشت ماشین باباهه را پیدا کرده و افق زندگی را تا دور تر از دید والدین گشوده است. هیچ تازگی برایش نداشت اما آمار داد. شیطون نگاهش کرد و لبخند زد. از آن طرف صدای زنیکه هرزه حالش را خراب کرده بود.

- من شمارتونو خیلی تصادفی بدس آوردم.

به دخترک نگاه کرد. بچه بود.

- آدم در مقاطعی از زندگیش نیاز به یک هم صحبت خاص پیدا می کنه. که البته خیلی حساب شده و مقطعی می شه این رابطه رو ایجاد کرد..

- خانم محترم، ببینین من حس شما رو درک می کنم. اما اینجا آمریکا نیست که یه زن شوهر دار بخواد با یه پسر مجرد هم صحبت بشه و آب از آب تکون نخوره. منم یه پسر ایرانیم با همه خصوصیات زشتی که می تونین براش بشناسین.

توسنی می کرد. خودش خوب حالیش بود که با این حرف قند را توی دل زنیکه آب کرده بود.

- البته، من نمی خوام در مورد من اشتباه فکر کنبن. من به هیچ وجه نمی خوام بنیان خانوادم متلاشی بشه.

خوشگل؟ با نمک؟ همین جوری دنبال یک چیزی می گشت که توصیفش کند. معصوم؟

از هر طرف که راه می فتاد به اینکه اسمی برایش بگذارد، به یک نقطه می رسید. از طرز نگاه کردن و بعد غش و ریسه رفتنش، از خط چشم و مدل گیس و فکلی که از پس و پیش شال بیرون ریخته بود، از پیچ و خم ملایم تنش، از هر مسیر که راه می افتاد باز به یک نقطه می رسید.

بچه بود!

- پس من فردا عصر از ساعت چار و نیم منتظر شما هستم. توی منزل خودم. همه چیز تحت کنترل خودمه. تا ساعت یازده شب کسی مزاحممون نمی شه. بهتون قول می دم هر دوی ما ساعات خوبی رو خواهیم داشت...

حالا یک بیست روزی می گذشت. خاطره ای که نه نیم و ناخودآگاهی ا ز آن روز لای چین و شکن مغزش ماسیده بود. از همه بد پیله تر، یاد دو تا لب سرد خیس پر حرف، دور دهنی که همه ی تنش را مزه مزه کزده بود، این روز ها مث انگشتی که ته حلق آدم فرو کنند عقش را در می آورد. خوب حالیش بود که باید خیلی چیز ها را همراه این صحنه بالا بیاورد. خاطره دختر بچه های عاشق. و احتمالا" یک جنین سفید پوست مو طلایی چشم آبی تو شکم زن مردم.

 

۴-مست بود. یا نبود؟ نه. کم پیش می آمد مست بشود. از سنگ اولش این دیوار مستی را کج برده بود بالا. از بچگی هم پای بزرگتر از خودش نشسه بود پای بساط عرق خوری. این شد که ادعا شده بود. سک می خورد و سیگار را مزه می کرد. بعد هر پیک یک گره ای می افتاد به ابرویش که سر می خورد توی صورت و لبها را کج و غنچه می کرد و .... خلاص. پک سیگاری کام می گرفت. سیگار را بین انگشت اشاره و آن یکی می گرفت و موقع پک زدن رهاش می کرد و باز می گرفت. چشمش را خمار می کرد و غلاج دود را بیرون می داد.

روز خوشش که بود، توی خونه و لب جوق و جنگل نمی گرفتش، چه برسد به اینجا که پادگان بود! رو می دادی ک...نت گذاشته بودند. پس نباید هم می گرفت. گشت شب هم بود. باید باز می نشست پشت پیکان سبزه و شهر را دور دور می زد.

دور و بری هاش یکی یکی کله پا می شدند و شوخی عشایری ها داش شروع می شد. رو می دادی ک..نت گذاشته بودند. رو نمی داد. سر آن سری که جوادی دس انداخته بود بند رکابی زیر پوشش را جرانده بود، همچی حالش را جا آورده بود که همه غلاف بشوند.

جوادی بچه شره بود. با مرام و ک..ر گوز. نه قدی داشت نه هیکلی، ولی تا بخواهی خایه داشت. توی دعوا خرس هم حریف بود. یک شب سر پست زده بود چار تا ساقی را خونین و مالین، دس بند زده آورده بود بازداشگاه، که مرخصی تشویقی گرفت.

حالیش بود که پر این یکی را اگه از اول قیچی نکند، باید تا آخرش زیر ک..رش بنشیند. با آن همه ادعای کیک بکسینگ و کشتی که کرده بود، هیچ خوبیت نداشت اینجا کم بیاورد. که نیاورد هم. همچین توی یک لحظه ی غفلت خاکش کرده بود. دو تا پا را انداخت دور گردنش و فشار داد. جوادی دس انداخته بود که یک جای حساسش را گیر بیاورد، اما دستش فقط هوا را هم میزد. خوب که بچه پر رو را مهار کرد، دس کرد توی شورتش و شروع کرد پشم و پیله اش را خال خال کندن. یک ربعی همان جوری نگهش داشت که ادعای طرف بخوابد. کم نمی آورد. هوار میزد و کم نمی آورد.

از همان موقع رفیق شده بودند. همه جا با هم می رفتند و می آمدند. عرق سگی به جوادی هم کارگر نبود. میگفت: داداش ما رو که مث شما لا پر قو بزرگ نکردن. ک..ن دادیم بزرگ شدیم. گشنگی درد یه دقیقه مونه. معدمون سنگو حل می کنه. الکل ملکل به ما اثر نداره.

می گفت و نخ سیگارش را سر و ته بین دو انگشتش می مالید توی زیر سیگاری. خوب که خالی می شد، صافش می کرد و صداش می کرد: بچه! آتیش خورش کردی؟

اولش همین جوادی یادش داده بود. دسش نمی داد. تئنا تئنا می کشید تا تهش. سه کام حبس، سه کام حبس، بعد دود را فوت می کرد توی صورتش.

چت که می کرد دهن خرش بسته می شد. زر زدن مفت تعطیل. فقط از اون حرف میزد. روی بازوی لاغرش یک حرف "M" ناشیانه خال کوبی کرده بود. زل می زد به ته دنیا و از اون می گفت.

-آره دیگه. اینجوریاس!

همیشه این ریختی شروع می کرد. بعد تعریف می کرد که چطو خاطر خواه شده بود و عشقش چه پاک بود. اینکه رفته بود خواستگاری و دس رد را زده بودند صاف وسط سینه اش.

- حقم داشتن زبون بسه ها. نه ننه ای، بابایی، کاری، پولی، کوفتی، دردی! از سر را که نیاورده بودن... هی دیگه!

داده بود زیر "M" ناشیانه ی بازوی چپش خال کوبیده بودند: گذشت...

- آره اوسا بگی قاطیش کن.

قاطیش کرد. بار که زد، خوب صاف و صوفش کرد و چارتا پیچ به سر بازش داد.

- آتیش

کشید. سر خم کرد روی کبریت روشن و روشنش کرد. با سبابه زد پشت شستش که یعنی ایول. کام گرفت. یک دو سه، یک دو سه، بگیر....هووو...ف..... آره دیگه، اینجوریاس!

گرفت و شروع کرد. نگاهی به ساعتش انداخت. یه ساعت دیگه شیفتشان بود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:48  توسط آدمیزاد  |