- دکتر قند چار بعد از ظهرش ۲۲۳ است.
۱۵ واحد ان پی اچ صبح حریفش نشده. چاق است. از آنهایی که قیافه شان آدم را یاد درد زانو و تنگی نفس می اندازد. سخت هم نفس می کشد. دختر هایش دورش را گرفته اند.
- دکتر مریض ما چرا انسولین گرفته؟!
- قندش بالاست خانم.
- نه! مشکل قند نداشت!
- ما که با مریضت دشمنی نداریم خانم. الان قندشون بالاست.
دمایش بالا پایین می کند. همین یه ساعت پیش برگه ی مشاوره ی عفونی اش را خودم بردم دادم دس اینترنش که بیا مریض ما تب کرده. حالا ۳۶.۸ است. توی قیافه اش ناله هست با درد. گوشه ی لبش را هم که سکته کج کرده و این بیشترش می کند. همی پلژی راست. پسرش از راه می رسد. خوش قیافه است. بیست و خورده ای سنش می شود. از این عینک های دسه پهن فلزی با فریم مستطیلی به چشمش زده که راحت بشود صداش زد: مهندس!
- چطوری مامان جان؟
-آی..
مامان لهجه ترکی دارد. نمی فمهمم چی جواب می دهد. با اجازه ی مهندس از اتاق میزنم بیرون که اردر کنم بیایند سوند فولی برایش بگذارند.
- یه فولی براش فیکس می کنی؟
- الان دورش شلوغه. یه رب دیگه وخت ملاقات تموم می شه.
- دست درد..
بنگ!
.. من نمی دانم برای ترکیدن بغض یک نفر باید چی نوشت! بنگ! بعد های های گریه پسر جوان که توی اتاق تاب نمی آرد مامان را اونجوری توی تخت افتاده ببیند. می زند بیرون و از جلوی ما مث ابر بهار رد می شود.
- این پنج شنبه عروسیشه بیچاره.
همراه باقی مریض ها پیش هم زمزمه میکنن..
۲- تالاخ و تلوخ تخت را هل می دهند توی اورژانس. کد ۱۱۰ به CPR. بالا سرش که می رسند تمام کرده. من باب انجام وظیفه انتوبه اش هم می کنند. ماساژ هم می دهند. میدریاز دوبل. غیر آن راننده نیسانی که توی تاریکی کنار جاده زده لهش کرده٬ همراهی ندارد. محض رضای خدا یک کارت شناسایی هم توی جیبش نیست. عوضش تا دلت بخواد شماره تلفن دس نویس روی کاغذ تیکه دارد. ساعت دوازده شب سوپر وایزر یکی یکی مردم را زابه را می کند.
- سلام. آقای قربانی؟ شب شما بخیر. ببخشین یه آقای جوان تصادفی داریم. شماره ی شما توی جیبش بود. می خواستیم اگه ممکنه شناساییش بکنین..
- سلام آقای علیزاده؟..
- سلام آژانس قدس..
چن نفری دلشان برای جوان هایشان هزار راه می رود تا بالاخره مادرش پیدا می شود. بچه اش را دیده که روی تخت است و لوله به دهنش هست و دور وبرش هنوز شلوغ است. بچه اش نمرده. هنوز نمرده. آخ بیکار واسه ی چی نشستی؟ برای گریه زاری وخت هست. دنبال معجزه بگرد.
- یا امام هشتم!
پدرش کجاست. قهر است. بچه شره را عاق کرده بود همین چن ماه پیش. من دیگه پسری ندارم! دیر می کند تا بیاید. هنوز قهر است. درکه بمرده! رو ترش کرده می نشیند روی صندلی. پشت می کند به مادر که اورژانس را بالا پایین می رود و می آید و زمزمه می کند
- یا امام هشتم!
تمام. اورژانس آتش می گیرد. حالا تمام فک و فامیلش از را رسیده اند. خواهرش زار میزند.
- می خوام ببیننمش...
ساعت ۲:۱۵ صبح است. بغض پدر می ترکد.
۳- توی پاویون نشسته ام. حوصله ام سر رفته. بزنم به تخته امروز پر مریض نبود. یک خورده ای دور و بر درس و جزوه هایم خ خ کردم و گذاشتمش کنار. دلم خواست چیز بنویسم. روی کاغذی که دسم هست مث آدمی که خودش را نقاشی کند٬ خودم را می نویسم:
توی پاویون نشسته ام. حوصلم سر رفته. بزنم به تخته امروز پر مریض نبود. صدای فرامرز اصلانی دارد از توی موبایلم پخش می شود: به من بگو بی وفا حالا یار کیستی؟ من می توانم داستان های زیادی برای شما تعرف کنم. اما..
تلفن زنگ می خورد. اینترن نورولوژی؟ از اورژانس زنگ می زنم.. از تخت می زنم بیرون. دکمه های روپوشم را توی راه می بندم. یک داستان دیگر در پیش است.
۴- ژاندارک عزیز. منطق زندگی ما با و بدون روپوش سفید زمین تا آسمون با هم فرق دارد. بخشی از زندگی ما هر روز در جایی می گذرد که آدم ها عزیزترین هایشان جلوی چشم عزیزترین هایشان درد می کشند و گاهی می میرند. و این چیزی نیست که دیگری بخواهد به یاد تو بیاورد.
۵- پرسیدم قضاوت خودت چیست برا ی اینکه ببینم خودت کجای این نمایش ایستاده ای؟ بازیگر پر احساس توی صحنه هستی؟ یا یک کارگردان تیز بین پشت دوربین؟ جوابش شاید از قبل معلوم بود اما پرسیدم که بگویی حالم خراب شد٬ تا بعدش ازت بپرسم:
دیدی تو همونی هستی که می خندد و .. گریه می کند؟!
