تبليغاتX
آدمیزاد - لاست/مرثیه ای برای یک رویا

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

لاست/مرثیه ای برای یک رویا

۱-بارها و بارها این هواپیمای لامصبو سوار شدمو اون مسیر کوفت گرفته رو رفتم و اومدم تا فقط یک بار دیگه سقوط کنم.. ولی نمی شه

این را جک شپرد سریال لاست به کیت آستین شان می گوید در حالی که ریشش بلند شده است و اعصاب ندارد.

چقدر ما دوس داریم گم بشویم؟

۲-ما توی دنیایی زندگی می کنیم که یک دانه رادر خاک می کاری و یک درخت سبز می شود و اصلا" تعجب نمی کینم. ما ۵ تا تخم مرغ را توی کیسه فریزر طوری به خوابگاه می بریم که انگار ۵ عدد تخم مرغ است و هیچ جای شگفتی نیست! ما همین طوری که با دیگران حرف می زنیم پرتقال پوست می کنیم و برای ما گربه ای که از دیوار صاف بالا می رود نکته ی قابل توجه اش فقط همین است که از دیوار صاف بالا می رود!

از دیده ی ما جوی ها روان نیست و هر لحظه مو به تن مان سیخ نمی شود که نمی شود. ما فقط به جزیره ای اعتقاد داریم که شاخ داشته باشد!

۳-گم شدن در یک جایی که خیلی شگفت انگیز است خیلی حال می دهد. ولی متاسفانه عرضه هم می خواهد. کله خراب و دل خوش که سیری چند است می خواهد. و آدم لازم است غم نان نداشته باشد و قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید باشد. فقط آنهایی که تنگ می کنند می توانند رهسپار بشوند. برای آنهایی که به دمبشان لنگر نباشد و روی تنشان زواید قلاب مانند نداشته باشند که به چیزی گیر کنند٬ پشت دریا ها حتما یک جزیره ای هست. کفش هایمان کوشند؟

۴- از آنجایی که مطالعه ی تاریخ همیشه آدمیزاد را دپرس می کند از اینکه هرکجا یکی به قدرت رسیده داده ترتیب بقیه را بدهند و هر کجا یکی زیر دست بوده زیر آب بالا دستی اش را زده و تا بوده همین بوده و هست٬ بنده با مطالعه ی زندگی گذشتگان٬ از پدر و مادر ماجراجوی خودم گرفته تا بسیاری دیگر که افتاده اند توی زندگی و اسیر بچه و مبل و سرویس پیرکس شده اند٬ فهمیدم که چیزی جز همین ها که می بینیم و جناب کیوسک هم لیست کرده اند در انتهای این پیچ خطرناک- آینده- انتظار ما را نمی کشد.

و اکنون دارم می فهمم که چه ما ته تهی از گیلگمش پاره شده بود وختی یکی یکی الوار می زد توی کله ی ذریای مرگ که به جزیره ی اسرار آمیز و گیاه جوانی و جاودانگی اش برسد! 

۵- با کوه ها و جنگل عکس می گیرم و خودم را به باران و باد می چسبونم و صمیمی می کنم و آقای طبیعت بسیار بزرگوارانه دس رد به سینه ام نمی زند و اجازه می دهد در تنش یک راه فراری برای خودم از این حال افتضاح و آینده ی محکوم پیدا کنم. اصلا"  هم خیلی مسائل را به رویم نمی آورد...

۶-این روز ها که می گذرد تند و تند مریض ترومایی می بینم و رگ می گیرم و سوچور زدن تمرین می کنم. بالاخره یک روز سوار یک هواپیما به مقصد استرالیا می شوم و خدا کند آن روز یک دزموند هیومی کد نزند و ما با مغز داخل جزیره سقوط کنیم. آن موقع من هم برای خودم یک جک می شوم .چاقوی خوب هم قبل رفتن می خرم. شاید جان لاک شدم.

۷-توی جزیره هم که نیفتیم بالاخره یک جوری خودم گم می شوم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:55  توسط آدمیزاد  |