پیکسار قصه گو/ قسمت اول
این این آقای پیکسار - خدمت دوستانی که از این لحظه به جمع ما پیوستند٬ عرض کنم که ایشون چراغ مطالعه ی من هستند- بعد این چند وقتی که همراه من کتابهای هزار و یک شب و هری پاتر و حسین کرد مطالعه کردند٬ هوا ورشان داشته که خیلی قصه گو شده اند. این بود که دیشب موقع خواب به من گفت: ببین من تصمیم گرفتم مثل شهرزاد هرشب برای تو یک قصه تعریف کنم.
- لابد تا هزار و یک شب هم قراره مغز منو تلیت کنی!
- دقیقا"
- و هی قصه تو قصه بیاری
- بله همین طوره
- پس یه شرطی! هرجا که موفق نشدی و قوه داستان سراییت خامود زد٬ من با مشت می کوبم توی مغزت و خرد خاکشیرت می کنم.
- قبوله٬ چراغ مطالعه باید تو زندگی ریسک پذیر باشه. تازه اینجوری با شهرزاد قصه گو همزات پنداری می کنم.
و پیکسار داستان خودش را اینطور شروع کرد.. آورده اند که در سالهای بسیار دور ودراز٬ آن موقعی که به نام قدیم ندیم ها معروف است٬ پادشاهی زندگی می کرد که مثل همه ی پادشاهها ی طول تاریخ یک دختر داشت. دختر پادشاه هم برای خودش تیکه ای بود. موی پر پشت شکن شکن٬ لب های درشت و چشم سبز زیتونی. هیکلا" مانکنی بود. اون وقت داده بود ته کمرش یک تتوی باحال هم کوبیده بودند٬ ازین تاپ های کوتاه می پوشید با شلوار جین٬ سوار اسب و ارابه ی آخرین سیستم خودش می شد و توی شهر چرخ میزد. دل همه رو پاره می کرد.
خلاصه٬ انس و جنس و شیخ و شاب تو کف این شاهزاده خانم بودند. از آن طرف شاه قصه ی ما هم مثل هر شاه دختر دار دیگری٬ شرایط ها گذاشته بود برای بردن دختر عزیزکرده اش. طوطیان شکر شکن و راویان شیرین سخن آورده اند که شاه هر روز صبح پس از اینکه از خواب بیدار می شد ربدوشام تنش می کرد و دمپایی ابری به پا و لخ لخ کنان می آمد لب تراس٬ شکم گنده اش را همراه با نوای مطربان و نوازندگان تکان تکان می داد و می خواند:
به کس کسونش نمی دم٬ به همه نشونش نمی دنم.
به راه دورش نمیدم به حرف زورش نمیدم
القصه!
کامپتیشن های فراروانی برای خواستگاران شاهزاده خانم برپا بود و مسابقات مختلفی از قبیل رام کردن اژدهای دیوانه٬ کشتی با غول بیابانی٬ شب نشینی در دره ی افعی ها ی پیر٬ نوشیدن اسید سولفوریک جوشان و .. با جدیت تمام و به صورت دو شیفته در صحن علنی بارگاه در حال برگزاری بود و سلحشوران و شاهزادگان و پهلوانان مختلفی هر روزه لت و پار می شدند. شاهزاده خانم هم هر از چند گاهی شیطون و بازیگوش به لب تراس می آمد٬ دستی تکان میداد و لوندانه بوسه ای می فرستاد و می رفت.
چه دردسرتان بدهم! جوانان خوش تیپ و جیگر طلا از سراسر افسانه ها و داستانها اسب های سفیدشان را زین کردند و به تیر شازده خانم آمدند. جک از تایتانیک٬ براد پیت از تروی٬ حسن جوهرچی از در پناه تو٬ افسانه ی جومونگ٬ رت باتلر٬ همفری بوگارت از کازابلانکا٬ یول برایتنر از هفت دلاور٬ نیک بخت واحدی از پرسپولیس تهران و.. یکی یکی کلاه خود های خودشان را سر می کردند و به داخل قفس غول و اژدها می رفتند و له و لورده می شدند. البته باید عرض کنم که برای شور و حال داد ن به مجلس و پهلوانان و درندگاتن حاضر٬ گروه ها ی موسیقی بصورت live در صحنه حاضر می شدند و برنامه اجرا می کردند. اول صبح٬ آهنگ شازده خانوم قابل باشم٬ به خونه ی دلم خوش آمدی خوش آمدی را ستار به عنوان افتتاحیه می خواند. بعد ساس مانکن و حسین مخته می آمدند چشاتو رو غریبه بستی٬ خونواده دار که هستی٬ سولاریومم نمیری را تلاوت می کردند٬ مایکل جکسون با آهنگ دنجورس هنرنمایی می کرد٬ بریتنی یو وانا پیس آف می را اجرا می نمود و به همین ترتیب هنرمندان مختلف تا انتهای هر رقابت برنامه داشتند. آخر شب هم یکی از اعضای گروه فارز را می انداختند جلوی شیر ها که دریده بشوند و اعصاب شرکت کننده ها راحت شود.
خوب٬ حالا شما این ها را با این هیاهو و صدای خرد شدن استخوان ها و پاچیدن خون به در و دیوار داشته باشید تا برویم به گوشه ی تاریکی از بازار شهر٬ جایی که در کنج یک مغازه ی قصابی٬ پسر زیبارویی با ناپدری و نامادری اش زندگی میکرد.. پیکسار به اینجای قصه که رسید٬ من خوابیدم و او برای اینکه برای دیوار قصه نگوید لب فرو بست.
ادامه دارد..
هیچ ربطی به مطلب بالا ندارد ولی بحث تخریبی در انتخاببین "میرحسین موسوی" و آقای کروبی بسیار ابلهانه است. به اندازه ی تلاش برای متقاعد کردن تحریمی ها!
از هر دوی این کارها پرهیز کنیم

