<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آدمیزاد</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/</link>
<description>من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 09:14:44 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مردانه ترین اعترافات آدم (..یزاد)؛ تقدیم به خواهر Pink</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;زن ها برای عشق ورزیدن همیشه دنبال زخم اه می گردند. زخم هایی برای &quot; پرستاری کردن&quot; و نه &quot;درمان&quot;.  قوی تر هایشان زخم را در تو پیدا می کنند و ضعیف تر ها در خودشان. &lt;BR&gt;هرجور که خواستنی باشی٬ آنها یک چیزی را در تو پیدا می کنند که بشود اسمش را گذاشت زخم٬ با آن تو را خواباند توی تخت و لحاف گرم را تا زیر چانه ات بالا کشیدُ یک کاسه سوپ داغ داد دستت و نازت داد. پرستاریت کرد. &lt;BR&gt;- تنهایی؟ کودکی؟ عصبانی هستی؟ بی پولی؟ خسته ای؟ حسودی؟ نا امید شدی؟&lt;BR&gt;کجا اینها را قایم میکنی از دست من؟&lt;BR&gt;زخم راه ورود زن به مرد است. هرچقدر که پنهاشان کنی باز پیدا می کنند و داخل می شوند. در تو اگر پیدا نکنند٬ آخر بعضی هاشان یاد نگرفته اند یا بهش عادت نکرده اند٬ در خودشان پیدا می کنند.&lt;BR&gt;- ببین چقدر مضطربم٬ ببین چه غمگینم کردی٬ چشم هایت را باز کن! نمی بینی مریضم؟ نمی بینی دلتنگم؟ پس چرا شروع نمی کنی؟ زودباش تکان بخور. باز هم باید اضافه کنم؟ بیا این هم تنهایی٬ این هم استاد بد اخلاق٬ این هم پلیس هیز٬ این هم مزاحم تلفنی٬ این هم..&lt;BR&gt;پرندگان زیبای نر! با آن پرهای رنگارنگ و احساس قهرمان بودن تا همیشه!&lt;BR&gt;آنجاتر که می روید٬ حواستان باشد که دامی بزرگ نهاده اند٬ و &quot;زخم&quot; و &quot;ترس&quot; دانه های خوش رنگ و بوی این دامند. زنهار! زنهار فریفته نشوید که شما را خدا ستمگرانی نادان آفریده است.&lt;BR&gt;ذهنهای کوچک -من و - شما دیگر درمان زخم و زدودن ترس است. و آن وختی که در می مانیم عصبی می شویم٬ بی آنکه آموخته باشیم گریه کنیم٬ بلد باشیم که مادری٬ خواهری یا دوستی هست که بشود از سیر تا پیاز زندگی را برایش تعریف کرد و راه حل اگر نگرفت٬ دس کم به آرامش رسید.&lt;BR&gt;عصبیت یک حس است. و احساس زمین بازی ای است که ما در آن همیشه بازنده ایم چون که ما را تنها با یک احساس بزرگمان کرده اند: احساس تلخ گناه!&lt;BR&gt;احساس گناه می کنیم و قول میدهیم٬ احساس گناه می کنیم و عاشق می شویم٬ ازدواج می کنیم!&lt;BR&gt;مرغ زیرک اگر باشی و از این ها همه جسته٬ چیز تازه ای سر راحت می بندند که دیگر راه گریزی از آن نیست.&lt;BR&gt;- روی تو حساب دیگه ای می کردم٬ همیشه فکر می کردم با همه فرق داری٬ تو هم مثل بقیه ای!&lt;BR&gt;دریغ و درد! دریغ و درد که ما احمقانه فکر می کنیم آدم های خاصی هستیم و باید همیشه با بقیه فرق داشته باشیم. اینجاست که پهلوانانه زنجیزهای دست و پایمان را از هم می دریم و قهرمانانه٬ نعره زنان٬ با سر توی چاه می افتیم.&lt;BR&gt;عاشق بشوید٬ مثل بچه ی آدم. دوست بدارید مثل بچه ی آدم. و برای عشق و دوستیتان هرکاری بکنید.&lt;BR&gt;و حساب عشق را از توهم گناهکاری و بزرگ منشی جدا بدانید.&lt;BR&gt;این را خدمت خودم هم عرض می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. دیده ام زنانی را که زخم هایشان را تا می توانند پنهان می کنند٬ انکار می کنند و زخم های تو را به سخره می گیرند٬ یا درمان می کنند٬ به جای آنکه قربان صدقه شان بروند.&lt;BR&gt;چقدر اینها را دوستشان دارم. چقدر اینها را دوستشان دارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 09:14:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عطرخوش زن؛ تقدیم به استاد آل پاچینو</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>بوی زن می دهی برادر! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوی لیلا و یک کمی بدتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوی شیرین می دهی...     فرهاد من!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عطر شیرین نرود از یاد من..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوی لبخند می دهد پیراهنت            عطر بوسه می زند از دهنت&lt;BR&gt;داغ و تبدارند این دستان تو                می شود سد ساخت٬ از پیمان تو&lt;BR&gt;بوی شرم می دهی٬ سر به توداری       تو نهان٬ با کسی گفت و گو داری&lt;BR&gt;تند و بی طاقتی و خاموشی              امتحان اولین هم آغوشی&lt;BR&gt;بوی پرواز داری و خنده                      بوی امید روز آینده&lt;BR&gt;بوی مریم٬ اقاقیا٬ نرگس                     بویزندگی بدون تو هرگز!&lt;BR&gt;بوی ترس می دهی برادرجان              بوی یک اضطراب بی پایان&lt;BR&gt;بوی ترس از فضولی مردم                 بوی یک نوجوان سردرگم&lt;BR&gt;ترس از عشق و از اسارتهاش            نقض آزادی و خیانتهاش&lt;BR&gt;بوی ترس از کمیته و ارشاد               بوی خوش باش٬ هرچه باداباد&lt;BR&gt;بوی اشک می دهی تو داداشی       نکند باز گریه کرده باشی&lt;BR&gt;بوی زن می دهی تو لامصب!           بوی پیغام های آخر شب&lt;BR&gt;خانه از غیر تهی کردی!                      &quot;کار دارم&quot; بهانه آوردی&lt;BR&gt;برو خوش باش ما همه خوابیم           مام یک وختهایی بی تابیم&lt;BR&gt;این همه بافتم  من از هر در              تا بگویم برایت آخر سر&lt;BR&gt;بوی زن می دهی برادر&lt;BR&gt;بوی لیلا و یک کمی بدتر...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. از طرف &lt;A href=&quot;http://alcharand.blogfa.com/&quot;&gt;جفتمان&lt;/A&gt; تقدیم کردم!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 17:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راس راس یا دولا دولا؛ مسئله این است!</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>جشن فارغ التحصیلی ما هم به میمنت و آبرو داری تمام برگذار شد. ما در دسته جاتی خیلی منظم همراه آهنگ تایتانیک وارد صحنه شدیم و در دوطرف سالن جای گرفتیم بعدش از سن و سکو بالا رفتیم و در یک فضای روحانی سوگند یاد کردیم. کلی هم عکس گرفتیم. و حسابی خوش گذشت. خوب حالا من ناخودافشا چرا دارم این حرف ها را برای شما می زنم. به خاطر اینکه من آنجا رفتم یک متنی را بلند بلند برای همه خواندم. کلی هم برای من دست زدند! باز این هم به شما ربط پیدا نمی کند. نکته اش اینجایش است که بعد مراسم یک سری از دوستانم٬ در حالی با اظهار لطف هایشان شرمنده ام می کردند از من خواستند تا متنش را توی وب لاگم بگذارم!&lt;BR&gt;- مگه من وبلاگ می نویسم؟&lt;BR&gt;گاهی آدمیزاد عمیقا فکر می کند٬ گاهی هم عمیقا فکر نمی کند. و این دفعه من عمیقا فکر نمی کردم کسی من را می شناسد. -هرچند یک نفر چند وخت پیش در این زمینه یک شوک به من وارد کرد.-&lt;BR&gt;کاری نداریم. صرف نظر از اینکه من کلا ضریب خود افشاییم منفی است٬ و خیلی چیزهایم را با کسی قسمت نمی کنم٬ حس آدمیزادی را پیدا کردم که کنار خیابان با بارونی خاکستری یقه برگشته و عینک آفتابی و روزنامه ی وارونه برای خودش خف کرده است! آن وقت یک نفر یک دفه با یک بار بزرگ در دستش از راه می رسد: - اه! ممد جون یکم برو کنار تر دیگه. کمک که نمی کنی٬! راه رو بند آوردی! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. دست همگی شما درد نکند. علی الخصوص &lt;A href=&quot;http://alcharand.blogfa.com/&quot;&gt;شما&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://silisia1983.blogfa.com/&quot;&gt;شما&lt;/A&gt; دوتا که زحمت کشیدید تا آنجا آمدید.&lt;BR&gt;پ.ن. &lt;A href=&quot;http://nilouyee.blogfa.com/&quot;&gt;نیلوفر&lt;/A&gt; عزیز خیلی لطف کرده و من را توی وبلاگش معرفی کرده که کلی خوشحال شدم و بدین وسیله دستش خیلی درد نکند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اظهار نظر ذهنی که گیر داده است/ خبرهای خوب می آید!</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>من از آنجایی که هر از چندی رو یک موضوعی میخ می کنم و دس از سر کچلش بر نمی دارم٬ از قبل انتخابات و &lt;A href=&quot;http://adamizad1984.blogfa.com/post-89.aspx&quot;&gt;آن روز کذایی&lt;/A&gt;٬ گیر داده ام به مبحث ترانه سرایی و جای شما خالی٬ برای خودم به تحلیل هایی هم رسیده ام.&lt;BR&gt;اول این که بسیار بسیار زیاد آن چیزی که امروز می توانیم ادبیات مقاومت بنامیمش دارد در ذهن مردم  و هنرمندان شکل می گیرد. نشان به آن  نشانی که مدتی است از ساسی مانکن و دوستانش - که اصلا&quot; منکر توانایی های اثبات شده شان نیستم-  خبری به گوش نمی رسد و سیطره ی بی رقیب این بچه ها بر گوش و ذهن مردم رنگ باخته است. از طرف دیگر داریم یکی پس از دیگری ترانه های انقلابی جدید٬ برخاسته از متن همین جریان و تاثیر گرفته از حوادث آن - و نه جریانات مبارزین هنرمند قبلی- را مشاهده می کنیم٬ به همراه شعار های جدید که بسیار زیبا٬ پر احساس و هوشمندانه ساخته می شوند و خود را بر ذهن و زبان مردم جاری و روان می کنند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای مثال ۳ ترانه را که اخیرا از طریق اینرنت و موبایل ها پخش شده را می شود بنیشینیم دور هم بررسی کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترانه ی اعتراف:  که تاثیر گرفته از جریانات اعتراف گیری های اخیر است. و با لحنی هنرمندانه و طنز آمیز - و البته بسیار تلخ و تامل بر انگیز- مسئله اعترافات را به چالش می گیرد. &lt;BR&gt;من اعتراف می کنم به قتل و حمل اسلحه            به ارتباط اجنبی به سازش و مسامحه..&lt;BR&gt;من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین            به روز بودن شب و یسار بودن یمین..&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آنجایی که این زیبایی ترانه ها را نمی توان جدا از اثر گذاری کلیپ ساخته شده همراه آن دانست٬ باید استفاده ی هوشمندانه از تصاویر سیاه و سفید همراه با رنگ قرمز٬ و لحن خاص و مسخ شده ی خواننده اش به همراه موسیقی روی آن را٬ که ضرباهنگی تکراری و هراس آور به فضای ترانه می دهند٬ در کنار متن قدرتمند آن ستود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;ترانه ی قسم : که مو را بار ها به تن من سیخ کرده  وبدون شک از ترانه های ماندگار این دوران خواهد شد. و می شود ببینیم که در طول تاریخ برای خودش سرافرازانه پیش می رود و برای شهدای دیگر جریانات مبارزاتی هم استفاده خواهد شد. در این ترانه استفاده از کلمات بار معنایی زیبایی را از آمیزش عشق و خشم ارایه می کند. &lt;BR&gt;قسم به بوسه ی آخر             قسم به تیر خلاص&lt;BR&gt;قسم به خون شقایق              نشسته بر تن داس&lt;BR&gt;قسم آتش پنهان به زیر خاکستر    قسم به ناله ی مادر&lt;BR&gt;قسم به بغض پدر...&lt;BR&gt;استفاده ی به جا از تصاویر تکان دهنده ای شهادتها و حضور انرژی بخش مردم٬ در کنار اجرای دسته جمعی کار٬ شور و حال عجیبی را در شنونده ایجاد می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترانه ی آتشفشان خاموش: که دارای صاحب اثر و یک کلیپ حرفه ای است . متاسفانه من بیش از یک بار موفق به تماشای آن نشدم اما به شدت آن را یک اتفاق فرخنده می دانم. تنها بخشی از این ترانه که در ذهن من مانده عبارت:&lt;BR&gt;آتشفشان خاموشیم که می باریم به مدارا..&lt;BR&gt;و این اولین باری است که لفظ مدارا را - که دقیقا نشات گرفته از روش مبارزاتی در این جنبش است- وارد ترانه کرده است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیش تر از این هنوز نشنیده ام یا حضور ذهن ندارم. اما به نظرم باید این همه اتفاقات و تغییر احوال متعالی و خوشایند را جشن بگیریم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر حالا روده درازی نشود کمی هم بعد اول برسم به دوم ماجرا و آن اینکه به نظرم الان یک مشکل ترانه - با نگاهی که من بهش می کنم- مشکل مخاطب ترانه است. یعنی متن ترانه خطاب به چه کسی سرئده شده است. من فکر می کنم پس از طی مسیر پر خم و پیچ محتوای سخن - از عشق به بی خیالی و بعد نفرت و بعد فحاشی و در نهایت هجو و لمپن مئابی- حالا وقت آن رسیده که کمی دس از سر مخاطبان تکراری اهم از معشوقه و پدر و مادر یا مام وطن برداریم و عرصه های تازه را برای خودمان باز کنیم.&lt;BR&gt;برای مثال ترانه ی برادر لویی را مدرن تاکینگ را همه ما شنیده ایم٬ داستان برادری است که دارد به برادرش می گوید دس از سر دختری که او را دوست دارد بردارد.&lt;BR&gt;یا ترانه ی دیوار از پینک فلوید که رو به یک معلم - یک نماد- دارد و فریاد می زند که هی! معلم! دس از سر بچه ها وردار. ما تعلیمات تو را نمی خواهیم!&lt;BR&gt;و هزاران مثال دیگر که شما بهتر از من واردید. به نظرم از این راه تعملات اجتماعی دیگر هم وارد ترانه می شود و دستمان باز می شود که درگیری ها و احساستی که امروز جایشان در ترانه های ما خالی است راحت تر واردش کنیم.&lt;BR&gt;من که امیدوار و منتظرم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به: گنجشکک اشی مشی دلم/ پریای شاملو / و فرهاد مهراد</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گنجشکک اشی مشی         لب بوم ما         &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                      &lt;STRONG&gt;بشین&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نترس اگه فراش باشی پول می گیره چوب بزنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                             نگاه بی شقاوتش کابوس شبهای منه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نترس اگه حکیم باشی دسََّاش تو دس دشمنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                            به جای کیمیا داره   سم تو رگ ما میزنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آشپز رو آتیش قفس قناری بریون می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                            چشمای چشم انتظار مادرُ گریون می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گنجشکک اشی مشی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشت &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;سبز&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; ما ببین                    لب بوم ما  بشین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نترس٬ اگه تو شب تار ماه پشت ابرا اسیره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                              نگاه ما مست آتیش بازی سقف و تکبیره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوها همه پر شدن از فرهادای تیشه بدست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                           میگن به جای دل و کوه٬ باید سر دیوُ شکست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گنجشکک اشی مشی        نترس از حوض نقاشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                         پر نزن٬   هیچ جا نرو٬        اینجا٬ رو بوم ما بشین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گنجشکک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                اشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                          مشی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 10:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من به فریاد شما مفتخرم!</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به فریاد شما مفتخرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که راهم دور است و دلم پر شور است و چه پنهان ز شما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هراسم٬ کمکی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کتک کاری و حبس و تعزیر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تجاوز در بند٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شما که دیدید همه این ها را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نترسیدید هیچ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پایتان پس نکشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلتان دس نکشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خون به جوش آمده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریاد کشیدید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc33&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT size=4&gt;وطن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;                 &lt;FONT color=#00cc33 size=4&gt;&lt;STRONG&gt; آزادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شادی و آبادی    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نان مساوی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان ها آبی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نترسیذیذ هیچ!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که راهم دور است و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به فریاد شما مفتخرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: امروز می رود که اخرین کشیک در آخرین روز اینترنی من بشود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 06:01:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نهضت ادامه دارد</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#009933&gt;روزنامه:&lt;/FONT&gt; دیشب کشیک بودم فردا شب هم هستم. تهران رفتن این جمعه مالیده است. برای خودم از راه دور مبارزه می کنم. سبز پوشیده ام و توی بیمارستان این ور وآن ور می کنم. پرستارها با لبخند می پرسند.&lt;BR&gt;- دکتر طرفدار موسوی هستی؟&lt;BR&gt;کی طرفدار موسوی نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی را آورده بودند با شکایت سقوط از ارتفاع.&lt;BR&gt;- از کجا افتادی آقا؟&lt;BR&gt;- از روی درخت&lt;BR&gt;- مرد حساب این وخت روز٬ ماه رمضونی رو درخ چی کار می کردی؟&lt;BR&gt;- داشتیم دوربین نصب می کردیم. تو دانشگاه شما.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc33&gt;لطیفه:&lt;/FONT&gt; قدیم تر ها برای اینکه یک قضیه ای درس عبرت بشود و مردمی سر جای خودشان آرام بگیرند٬ روش هایی ابداع شد. مثلا انوشیروان داده بود هواداران مانی را تا گردن بکنند توی ریگ داغ٬  آقا محمد خان داد از چشم مردم کرمان مناره ساختند٬ رضا شاه نانوا را پرتاب کرد توی تنور٬ محمد رضایشان به مردم تیر اندازی کردو..&lt;BR&gt; آن موقع ها مردم در جواب این حرکات می گفتند:&lt;BR&gt; فریادمان بلند است٬ نهضت ادامه دارد٬ حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد. که یعنی ما هیچ رقمه عقب نشینی نمی کنیم و نا امید نیستیم.&lt;BR&gt;جدیدتر ها بعضی دوستان یک شیوه ی نوینی را در پیش گرفتند و برای عبرت آموزی ترتیب آدم را می دهند!&lt;BR&gt;در همین راستا به نظر می رسد شعار بالا نیازمند کمی تغییر می باشد: &lt;BR&gt;فریاد مان بلند است٬ نهضت ادامه دارد٬ حتی اگر شب و روز در ..ون مان بذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://dargolestane.blogfa.com/post-353.aspx&quot;&gt; این&lt;/A&gt; حرف امروز خیلی به جان من نشست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 08:48:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز های آخر آقای مدیر مسئول</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم      علی       نسترن           ممد          مریم          سعید          امین        زهرا        علیرضا&lt;BR&gt;فرشاد و.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دلم برای خواندن شما تنگ شده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 14:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واقعا چرا توی سینما سیگار کشیدن ممنوع است؟</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>از سینما آزادی بابل که بیرون بیایین درست روبه رویش٬ آن دس خیابان یک کافی نتی هست که بنده پس از طی مسیر ذکر شده الان پشت یک استیشن آن نشسته ام و فقط آمدم از &quot; درباره ی الی&quot; تعریف کنم!&lt;BR&gt;بالاخره بعد سه ماه اول سال که کمپلت این سینما در اکران اخراجی ها ی ۲ بود و پس از سوسه ی  فراونی که مسئولین این سینما با پخش امشب شب مهتابه و امثال آن برای ما آمدند٬ بالاخره نوبت من هم  شد که این فیلم را تماشا کنم!&lt;BR&gt;ته فیلم بود!&lt;BR&gt;من یک مدتی این ور اون ور را که می گشتم٬ گاهی بر می خوردم به یک سری از بچه ها که تقریبا&quot; با لحن برادران آب منگل: فرمون فرمون که می گفتن این بود؟! در مورد این فیلم صحبت می کردند.&lt;BR&gt;این اصلا لحن درستی نیست! &lt;BR&gt;به نظرم نقطه ی پر قوت فیلم های اصغر فرهادی اینجاس که شناخت مثال زدنی ای روی طبقات اجتماعی ما دارد!&lt;BR&gt;وبازی ها٬ چقدر واقعی و بارو پذیرن!&lt;BR&gt;من تماشای این فیلم رو به همه شما توصیه می کنم و توصیه می کنم انقدر دنبال دریافت &quot;پیام خاص&quot; از فیلم نباشید. کلا&quot; اصغر فرهادی اهل &quot;نشان&quot; دادن است نه پیام دادن!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. این روزها همه مرگ بر اسراییل می خواهند بگویند٬ &lt;FONT color=#00cc33&gt;&lt;STRONG&gt;شما&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; چطور؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 12:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جبر و اختیار</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ملاحان از دیدن این صحنه بر جای خود خشکشان زده بود. درست وسط اندر وسط اقیانوس جایی که روی هیچ نقشه ای اثری از آثار خشکی و جزیره ای ثبت نشده بود٬ یک درخت سرو بزرگ و بسیار گشن هلفی از زیر امواج زده بود بیرون! ریشه هایش در هم تنیده بود و بی آنکه به جایی بند شده باشند٬ عین گلی که با ریشه ی توی ظرف آب گذاشته باشیش همراه آمد و رفت امواج در آب تکان تکان می خورد. درخت تناور برای خودش انگار به یک نیروی افسونی و سحر آمیز روی آب سرپا ایستاده بود. دریانوردان ماجراجو به سفرهایشان عجاب بسیاری در دریا ها دیده بودند. منتها این یکی برایشان نوبر بود.&lt;BR&gt;روی شاخه های در هم تنیده ی درخت مردانی لاغر و آفتاب سوخته٬ با لباس های پاره و موها و ریش بلند و ژولیده٬ به شاخه ها چنگ انداخته بودند. &lt;BR&gt;-آن جا چه کار می کنید؟!&lt;BR&gt;جوابی از ایشان به گوش نمی رسید. نگاه هایشان تنها به زیر پایشان بود در میان امواج..&lt;BR&gt;به باله های هراسناک کوسه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا سالها بعد از آن٬ هرکسی ملاحان را پرسید: اگر به دریا گرفتار کوسه شدی چه می کنی؟&lt;BR&gt;پاسخ دادند: می روم بالای درخت. می روم بالای درخت.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: &lt;BR&gt;من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم&lt;BR&gt;من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم&lt;BR&gt;من نه آنم&lt;BR&gt;من نه آنم&lt;BR&gt;من نه آنم...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-ماری والوسکا چرا صفحه ات بسته شد؟! اگه به اینجا سر زدی٬ کارت دارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
