<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آدمیزاد</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/</link>
<description>من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 02 Jul 2008 10:28:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چار خط طلب استرحام مهمون ما باشین</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>به یاد اون قدیم ندیما که می شستیم تو ۵۰۴ سبزمون٬ دوتا نوار مبذل داشتیم یکیش این بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک سیگاری هم آتیش دلمو می گیرم زیرش واسه خودتون اگه اهلشین روشن کنین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.umahal.com/g.htm?id=1794&quot;&gt;http://www.umahal.com/g.htm?id=1794&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه... چشی تر کردیم. صوابش بره به حساب همه داداش حبیبایی که اهل روضه نیسن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 10:28:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق کنار تیرک راه بند/ به سها و متن &quot;خواب وبیدار&quot; ش که کلی پیش نوشته بود</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>۱-از عباس عبدی یک متنی خوانده ام که همیشه توی کله ام مانده است. چن وخت پیشها بود توی نشریه شهروند امروز نوشته بود راجع به وضعیت سیاست امروز ایران و البته یک مقدمه ای هم برایش چیده بود که حسابی قضیه به مخ آدمیزاد فرو  برود و شیر فهم شود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت یک زمانی در سالهای پیش در کشور قحطی آمد و خشک سالی شد. گوشت و شیر و ماست و تخم مرغ و کوفت و زهر مار پیش کش٬ نان٬ نان خالی هم نبود که مردم دندان بزنند. مردم گرسنه با چشم دریده و حریص از نخوردگی هایشان٬ کوچه خیابان های شهر را بالا و پایین می کردند تا لاش مرده خری اگر بدسشان افتاد٬ فی افور با تیغ و کارد وهر چه در دسشان هست آن یک پرده گوشت مانده به استخوانش را از تنش بکنند و آش بار بگذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت وقتی قحطی باشد دیگر کسی دنبال کیفیت نیست. نقد و ناله نمی کند. مهم نیست که این لامصبی را که خونت را فروختی٬ بچه ات را فروختی٬ دادی٬ خریدی٬ چه شکلی باشد. چه رنگی داشته باشد. چه طعمی بدهد. فقط نان باشد که بزنیم توی آب تا بشود جوید و بعد فرو برد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینطوری بود که کثافت کاری تازه شروع شد. آرد گندم تعطیل. خمیر نانوایی ۱ حجم آرد جو ۴ حجم خاک اره٬ خون٬ سرگین! آن وخت این مخلوط زنج بویناک می رود توی تنور و چار تکه کلوخ به نام نان از تویش در می آید٬ نصف سوخته نصف خمیر. بعد مردم توی صف های پشت در نانوایی سر همدیگر را می شکنند و خرخره ی همدیگر را می جوند که یک لقمه اضافه تر گیرشان بیاید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عباس عبدی تهش اضافه کرده بود : سیاست ایران کالای قحط است٬ پس هرکس هر آشغالی را به اسم نان شب توی پاچه ی مردم می کند. با اجازه ی شما و ایشان من هم تهش اضافه می کنم: وای به روزگاری که عشقش کالای ممنوعه باشد و سک.سش کالای قحط!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- همین چن روز پیش٬ به سلامتی شما٬ هوس مستی به سرمان زده بود. از آخرین باری که با هم نسشته بودیم مدتها می گذشت و این مدت فقط خبرش می آممد که کشتی کشتی مشروب را دارند کشف و ضبط میکنند. راست و دروغش پای راوی که برایمان از قول رییس پلیس تهران تعریف کرده بود: هر کس مشروب یدا کرد بیاید توی خیابان بخورد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا زنگ بزن به این ساقی آن ساقی و فقط یک جواب بشنو: سیگاری بخوای هس٬ تل هس٬ کراک هس٬ مشروب؟ شرمندتم اوضاش خرابه! خلاصه یکی پیدا شد که ممد آقا نامی بود و بابلسری منتها برای ارتباط با او سند متصلی در دس ما نبود. یک بار که گرفتیم طرف بالکل زد زیر همه چی که شب سیاه و گاو سیاه و دیوار حاشا بلند. این در اون در٬ یکی را پیدا کردیم که تماس گرفت ما را خدمت استاد معرفی کند. ساعت دوازده شب سوار ۲۰۶ حامد کوبیدیم رفتیم تا بابلسر. حالا اول و وسط و اگر می رفتیم آخر شهر٬ سرباز وایستاده با ماشین سبز و سفید شاسی بلند! جای شما خالی قد یک بطری آب معدنی دماوند عرق سگی خریدیم ۱۲۰۰۰ تومن! که یارو بطری را کرده بود زیر درگاهی گل و شلی همسایه بغلی اش! به جان خودم قسم که هممه اش آب بود. نشان به آن نشانی که نه می گرفت٬ نه مزه می خواست٬ یک بار هم که دو روز  گذاشتمش توی فریزر٬ یخ بهشت شده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- توی کتاب ۱۹۸۴ آن اوایلش که شروع می کند به خاطرات نوشتن یک توصیف دبشی از یادآوری یک سک..س یواشکی دارد که خودتان بروید مطالعه کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- عینا&quot; همان قضیه قحطی نان و خاک اره دارد سر ما تکرار می شود! امروز اروتیسم برای خودش کلی علمی شده. سک..س یک رشته تخصصی دارد. کو تا یک آدمیزادی در امنیت کامل روانی اول با جنسیت خودش کنار بیاید و بعد رل جنسی اش را بپذیرد و بعد ارینتیشن و کوفت و زهر مار تا برسد به اینکه از چه رابطه ای با چه پارتنری خوشش می آید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دزدکی دست به هم بردنها مثال همان کلوخه نان نیم سوخته است و نیم خمیر. فقط با آب جویده می شود و فر. می رود که خدایا شکر! امشب هم سر بی شام زمین نگذاشتیم! و جالب اینجاس که کلی ها حسرتش را دارند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- و در مورد عشق..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 13:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!Tik Tak Doc</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>ژاندارک عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ روز پیش همین موقع هابود که من را به این بازی دعوتم کردی. راستش را بخواهی من هنوز دارم  رویش فکر می کنم و به نتیجه ای هم نمی رسم. هنوز دارم رویش فکر می کنم٬ و ۹ روز است که مرده ام!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 17:53:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرچی بود زیر سر چشم تو بود/ یا:نفرین به تو ای فوتبال که ما از تو خیری ندیدم!</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>مارکوی صورت سنگی عزیز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دهنت سرویس! امشب هم ما از غصه خوابمان نبرد. لنگه ی همان شب که سال ۹۸ از برزیل خوردیم و اوت شدیم. مث آن شب سال ۲۰۰۰ که ایتالیا سر پنارتی ما را برد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارکو جان! من نمی فهمم تو چی ات از فاتح تریم کمتر است که نمی توانی یخه ی پیرنت را واز بکنی و آستین همت را بالا بزنی و چار تا فحش و کتره ی ردیف را همراه دس سخاوت به سر و کتف بازیکنانت بزنی که مث کته توی زمین وا نروند. مگر تو نمی دانی که فوتبال و زندگی بدون فحش کاری از کارشان پیش نمی رود؟ چرا انقدر جنتل من بازی در می آوری؟ حالا که اوت شدیم خوب شد؟ و خیالت راحت شد؟! تا همه ی آن ایتالیایی های که ما سه هیچ زدیمشان٬ برای ما اس ام اس بفرستند و میس کال بزنند و سوسه بیایند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.euro2008.uefa.com/photos/index.html&quot; align=baseline border=0&gt;حالا که خر ما مرد٬ الهی خر همسایه هم بمیرد و همان آلمان قهرمان بشود. اصلا&quot; ترکیه قهرمان بشود. سگ خور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کرم و تقصیر از خودمان بود که باز گول این فوتبال را خوردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اینها را ما برای دل خودمان نوشتیم. تو روی ما اگر بیاورید که فلانی تیمم تیمم این بود تیمت؟ عرض می کنیم: خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش    ننماندش الا هوس قمار دیگر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم نگیم چی بگیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 18:28:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دریاب دمی که با طرب می گذرد!</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>می گویند یک آقایی توی سفرش رسید به قبرستان یک شهری. هرچی نگاه کرد دید همه مرده ها بچه سال و طفل اند! کنجکاو شد! خلاصه این ور اون ور یکی را پیدا کرد که آقا سیستم چیست؟ طرف برایش توضیح داد که ما اینجا آنقدر به علم اهمیت میدهیم که فقط سالهایی را که صرف کسب دانش و آموختن کرده باشیم جزو عمرمان حساب می کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا ما می خواهیم بدهیم روی سنگ قبرمان بنویسند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                 آدمیزاد خدابیامرز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                         عمر مفید       ۴ ماه و ۵روز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته این مدتی از عمر ماست٬ که مست بودیم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 08:36:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنایت و مکافات</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>بنده دیروز متوجه شدم که دروازبان تیم ملی سد مهتی رحمتی می باشد! بدین وسیله در همان جای صفحه و فونت از آقای حسن رودباریان معذرت می خوام. خیلی باهاس ببخشین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در همین راستا آورده اند که یک حاکمی تازه در یک جایی منصوب شده بوده و همان روز اول یکی آمد که حسن نامی به من ظلم کرده٬ به دادم برسید. حاکم فرستاد رفتند یک حسن نامی را آوردند و بدون سین جیم و محاکمه یک کتک مفصلی زدند! کمی بعد شاکی سر و کله اش پیدا شد که ای آقا این که اون نبود و آن که مرا آزار کرده الان دارد ول ول برای خودش می گردد. حاکم خیلی بر افروخته شده و دستور داد این آقا را هم با پس گردنی از آنجا بیرون کردند. از قضا یکی از فامیل های حاکم هم آنجا بود که از شهرستان آمده بود و این گیر که این چه حکمرانی و دادگستری است که تو راه انداختی و دس بردار هم نبود. حاکم تندی فرمان داد این آقا را هم ببنیدید و خدمتش برسید! خلاصه آب به دهان همه خشک شده بود که حاکم از وزیر پرسید در مورد قضاوت ما چی فکر می کنی؟ راستشو بگو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وزیر امان خواست. گفت در امانی. گفت این حکایت آن آن ملایی است که بزش در رفته بود و خرش را گرفته بود به باد کتک! حاکم لبخندی زد و گفت نه خیر! جناب عالی عقلت نمی رسد! اول اینکه من اساسا&quot; هدفی جز ایجاد رعب و وحشت در دل مردم این نواحی نداشتم. پس فرقی نمیکرد که کی این وسط ترتیبش داده شود. یکی را این طوری آش و لاش کنی همه حساب کار دسشان می آید که فلانی که بی گناه را به این روز می اندازد٬ پس وای به حال و روز گناهکار!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم اینکه آن شاکی را با پس گردنی واسه یاین بیرون کردیم که اگر زیر بار حرفش می رفتیم و حرفمان دو تا می شد زبان مردم روی ما دراز بود که این حاکم سست عنصرست و احکامش غلط است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم اینکه ترتیب آن فامیلمان را دادیم از این رو بود که لاکردار بدجوری چتر شده بود و می دانستیم که دارد بهش خوش می گذرد. این اگر با همان حال و روز به شهرستان بر می گشت و آمار اینجا را می داد باقی دوران حکومتمان را باید صرف مهمان داری از هم ولایتی هایمان می کردیم. حالا فلان آن ها هم کشیده می شود که دس از سر ما وردارند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بود حکایتی در باب پذیرش خطایا و اشتباهات که از تاریخ پر افتخار این سرزمین نقل کردیم. خدا از ما قبول کند و به روح امواتمان برسد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 05:38:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی روزگاری فوتبال</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>۱-تیم ملی آی آر ایران با بازوبند مشکی و ستارگانی مث حسن رودباری در درون! دروازه و آن مهاجم موفرفری سایژا که اسمش را نمی دانم و شبیه شاگرد شوفر های خطی است٬ اول بازی یک گل به امارات می زند و بعد ۹۰ دقیقه می نشینیم خرس وسط تماشا می کمنیم! نه تاکتیکی تکنیکی دردی هیچی! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو ساعت بعد جام ملتهای اروپاست. ترکیه دارد با پرتغال. همیشه این موقع ها یاد آن اظهار نظر علی پروین می افتم که چن سال پیش سر بازی ایران٬ ایرلند گفته بود: اینا مث بچه های ما نیسن که٬ می خورن به هم جرقه می زنن! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹۰ دقیقه ترکها و پرتغالی ها به هم می خورند و جرقه می زنند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; ۲- به نظر شما در این شاتی که استاد جاودانی وایستاده کنار ال سی دی سامسونگ٬ دوربین میخواهد کدامشان را نشان ما بدهد؟ حالا جالب اینکه خود استاد هم این موضوع را گرفته است و گیر داده که با رقیب پهناور و مکرر خود مبارزه کند! او اول ماهیت قضیه را دسکاری می کند که اینها فقط و فقط برای آموزش بینندگان است! بعد که جنگ را مغلوبه تر از این حرفها می بیند شروع می کند به طرح سوال و اظهار نظرات. در این حد که آیا دیگه جام ملتهای اروپا اساسا&quot; جایگاهی دارد٬ پس آیا ترکیه را اوت شده بدانیم؟ چطور است هر طور شده برای قهرمانی چک یک احتمال مطرح کنیم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۳-استاد نصیرزاده دارد در باره تاریخ اختراع و انتشار فوتبال به ما آموزش میدهد که چنین و چنان شد و از انگلستان شروع شد و بعد به هرجا که دریا داشت منتقل شد مثل برزیل٬ آرژانتین و.. &quot;انزلی&quot; را هم بابا به ته لیستش اضافه میکند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 10:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام/ خداحافظ</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>من اصلا&quot; آدم معاشرتی-ای نیستم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دروغ گو نیستم اما مقاوت در برابر خود افشاییم نمره ی حسابی توی تست شخصیتم آورده است. آن موقعی که توی خوابگاه میزیستم با همه خوب بودم اما یادم نمی آید بیشتر از تعداد انگشتهای دسو پاهام در طول سالها به اتاق دیگران و دیگرتران رفته باشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پچپچه ی دوستانم و اطرافیان گهگاهی به گوشم می رسد که گفته باشند فلانی خودش را می گیرد. شاید به این خاطر که خیال می کنم زندگی ام و رازهایش به کسی مربوط نیست. و غم  و دردم -خیلی هاشان- یا شادی هایم -بعضی هاشان- مال خودم هستند٬ بی نیاز از خمس و ذکات و خیرات!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتها این روزها کم کم دارم اینجا دوستهایی پیدا می کنم و مرتب حالت رفت و آمد بهم دس می دهد! خیلی احساس جالبی است. شاید دیگران و دیگرتران٬ آن قدر ها هم که من فکر می کردم٬ دیگران و دیگرتران نباشند! به نظرم باید از شما که خشمتان مرگ است و عشقتان زندگی است و چیز های زیادی می تابانید مثل امید و اعتماد٬ بابت این احساسم تشکر کنم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دس شما درد نکند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 10:01:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر از حال ما پرسیده باشید</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>چن وختی هست که مث خون بند آمده هستم. البته با علم به اینکه بند آمدن خیلی بهتر از بند آب دادن است. یک داستانی در مورد دعای باران و دعای قطع باران چن سال پیش یکی برام تعریف کرد که یک اربابی بوده که دعای بارانی داشته که حتما&quot; استجابت می شده واسه همین همیشه سر موقع مناسب زمینش سیراب بود و کلی بار می آورد. یک نوکری این ارباب داشته که دزدکی دعای ارباب رو یاد می گیره و وختی مرد٬ میاد به خیال خودش همون کار رو تکرار کنه. منتها خبر نداشته که این یک ورد معکوس هم داشته که بارون بند بیاد و ترتیب زار و زراعت داده نشه. دعا رو می خونه و بارون شروع می شه. ولی بند نمیاد. سیل همه چی رو درب و داغون می کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا حکایت ماست. منتها ما احتمالا&quot; اون یکی دعاء رو دزدیدیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما هم اگر از حال ما پرسیده باشید٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیز میز های شما را می خوانیم و دنبال شر می گردیم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 09:32:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخبار مجلس رندان/ برای ژاندارک</title>
<link>http://adamizad1984.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>۱- احتباس ادراری! پرستار زنگ زده که دکتر بیا تخت ۷ احتباس ادراری به هم زده. دکترش را به خودم می گیرم و گیج و ویج خوران از تخت خوابم می زنم بیرون. دکمه های روپوش را توی راه می بندم. از آن هوا های پخته ی منگ است که خورشید بعد از ظهر کف زمین ولو شده است. بالا سرش که می رسم چن تایی همراه دارد. ساعت ملاقات هنوز ادامه دارد. چن تایی همراه دارد و یکی یکی اضافه می شوند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دکتر قند چار بعد از ظهرش ۲۲۳ است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۵ واحد ان پی اچ صبح حریفش نشده. چاق است. از آنهایی که قیافه شان آدم را یاد درد زانو و تنگی نفس می اندازد. سخت هم نفس می کشد. دختر هایش دورش را گرفته اند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دکتر مریض ما چرا انسولین گرفته؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- قندش بالاست خانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه! مشکل قند نداشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ما که با مریضت دشمنی نداریم خانم. الان قندشون بالاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دمایش بالا پایین می کند. همین یه ساعت پیش برگه ی مشاوره ی عفونی اش را خودم بردم دادم دس اینترنش که بیا مریض ما تب کرده. حالا ۳۶.۸ است. توی قیافه اش ناله هست با درد. گوشه ی لبش را هم که سکته کج کرده و این بیشترش می کند. همی پلژی راست. پسرش از راه می رسد. خوش قیافه است. بیست و خورده ای سنش می شود. از این عینک های دسه پهن فلزی با فریم مستطیلی به چشمش زده که راحت بشود صداش زد: مهندس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چطوری مامان جان؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-آی.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان لهجه ترکی دارد. نمی فمهمم چی جواب می دهد. با اجازه ی مهندس از اتاق میزنم بیرون که اردر کنم بیایند سوند فولی برایش بگذارند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یه فولی براش فیکس می کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- الان دورش شلوغه. یه رب دیگه وخت ملاقات تموم می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دست درد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنگ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.. من نمی دانم برای ترکیدن بغض یک نفر باید چی نوشت! بنگ! بعد های های گریه پسر جوان که توی اتاق تاب نمی آرد مامان را اونجوری توی تخت افتاده ببیند. می زند بیرون و از جلوی ما مث ابر بهار رد می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- این پنج شنبه عروسیشه بیچاره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همراه باقی مریض ها پیش هم زمزمه میکنن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- تالاخ و تلوخ تخت را هل می دهند توی اورژانس. کد ۱۱۰ به CPR. بالا سرش که می رسند تمام کرده. من باب انجام وظیفه انتوبه اش هم می کنند. ماساژ هم می دهند. میدریاز دوبل. غیر آن راننده نیسانی که توی تاریکی کنار جاده زده لهش کرده٬ همراهی ندارد. محض رضای خدا یک کارت شناسایی هم توی جیبش نیست. عوضش تا دلت بخواد شماره تلفن دس نویس روی کاغذ تیکه دارد. ساعت دوازده شب سوپر وایزر یکی یکی مردم را زابه را می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سلام. آقای قربانی؟  شب شما بخیر. ببخشین یه آقای جوان تصادفی داریم. شماره ی شما توی جیبش بود. می خواستیم اگه ممکنه شناساییش بکنین..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سلام آقای علیزاده؟..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سلام آژانس قدس..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چن نفری دلشان برای جوان هایشان هزار راه می رود تا بالاخره مادرش پیدا می شود.  بچه اش را دیده که روی تخت است و لوله به دهنش هست و دور وبرش هنوز شلوغ است. بچه اش نمرده. هنوز نمرده. آخ بیکار واسه ی چی نشستی؟ برای گریه زاری وخت هست. دنبال معجزه بگرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یا امام هشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرش کجاست. قهر است. بچه شره را عاق کرده بود همین چن ماه پیش. من دیگه پسری ندارم! دیر می کند تا بیاید. هنوز قهر است. درکه بمرده! رو ترش کرده می نشیند روی صندلی. پشت می کند به مادر که اورژانس را بالا پایین می رود و می آید و زمزمه می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یا امام هشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تمام. اورژانس آتش می گیرد. حالا تمام فک و فامیلش از را رسیده اند. خواهرش زار میزند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- می خوام ببیننمش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت  ۲:۱۵ صبح است. بغض پدر می ترکد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- توی پاویون نشسته ام. حوصله ام سر رفته. بزنم به تخته امروز پر مریض نبود. یک خورده ای دور و بر درس و جزوه هایم خ خ کردم و  گذاشتمش کنار. دلم خواست چیز بنویسم. روی کاغذی که دسم هست مث آدمی که خودش را نقاشی کند٬ خودم را می نویسم: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی پاویون نشسته ام. حوصلم سر رفته. بزنم به تخته امروز پر مریض نبود. صدای فرامرز اصلانی دارد از توی موبایلم پخش می شود: به من بگو بی وفا حالا یار کیستی؟ من می توانم داستان های زیادی برای شما تعرف کنم. اما..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن زنگ می خورد. اینترن نورولوژی؟ از اورژانس زنگ می زنم..  از تخت می زنم بیرون. دکمه های روپوشم را توی راه می بندم. یک داستان دیگر در پیش است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- ژاندارک عزیز. منطق زندگی ما با و بدون روپوش سفید زمین تا آسمون با هم فرق دارد. بخشی از زندگی ما هر روز در جایی می گذرد که آدم ها عزیزترین هایشان جلوی چشم عزیزترین هایشان درد می کشند و گاهی می میرند. و این چیزی نیست که دیگری بخواهد به یاد تو بیاورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- پرسیدم قضاوت خودت چیست برا ی اینکه ببینم خودت کجای این نمایش ایستاده ای؟ بازیگر پر احساس  توی صحنه هستی؟ یا یک کارگردان تیز بین پشت دوربین؟ جوابش شاید از قبل معلوم بود اما پرسیدم که بگویی حالم خراب شد٬ تا بعدش ازت بپرسم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدی تو همونی هستی که می خندد و .. گریه می کند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 08:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamizad1984&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>adamizad1984</dc:creator>
<guid>http://adamizad1984.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
